اصلا انگار امسال سال نو آوری و شکوفایی است.هیچ چیزش سر
جایش نیست لامذهب.پر است از نوآوری.از دعواهای سیاسی گرفته که مدام همدیگر را می کویند و این آخری پا توی کفش خاتمی بزرگ کردند بگیرید تا دعواهای ورزشی که مدام این و آن از هم شکایت می کنند.وضع اقتصاد هم که حسابی در حال شکوفایی است.تا دیروز که فقط گوجه را باید می رفتیم و از محله خانه رپیس جمهور می خریدیم،از فردا برنج را هم باید برویم و از آن جا تهیه کنیم.البته اینطور که معلومه قراره حوالی نارمک یک فروشگاه زنجیره ای بزنند که دیگر همه خریدمان را از آن جا با قیمت مناسب انجام بدهیم.این از این.
داستان دیگر هم بر می گردد به اوضا و احوال آشفته و به هم ریخته من در این مدت که فرصت نکردم یک سری به این پاتوق خاکستری بزنم.به هرحال داستان دارد که بماند برای بعد.
اما از همه این ها گشته همه این ها را گفتم تا مقدمه ای باشد برای این جای داستان.امشب جشن کانون کارگردانان سینما بود که در باشگاه انقلاب برگزار شد.به هر حال مثل سال گذشته به همراه برو بچز رفتیم.نکته ویژه ای که به اون صورت نداشت.همه چیز تقلیی بود از مراسم سال گذشته البته کمی ضعیف تر.فقط هم اینکه ۹۰ درصد سینماگران سینمای ایران دور هم جمع شده بودند در نوع خودش جالب بود.از کیمیایی و تقوایی و فرمان آرا بگیرید تا حاتمی کیا و صدرعاملی و تهمینه میلانی.تا پرویز شهبازی و مهدی کرم پور و سیروس الوند.خلاصه اینکه جمع جالبی بود.باز هم همه این ها را گفتم تا به نکته اصلی قصه برسم.آخر مراسم وقتی به همراه یکی از بچه ها سوار ماشین شدیم تا حرکت کنیم،دیدم حاتمی کیا هدیه به دست در حال گز کردن در محوطه باشگاه انقلاب است.اولش فکر کردیم وسیله نیاورده.به محمد گفتم برو کنارش تا بگیم تا مسیری برسونیمش.اما در همین لحظه بود که حاتمی کیا کنار یک موتور ایستاد.هدیه اش را روی صندلی موتور گذاشت.قفل زنجیر موتور را باز کرد.کلاه کاسکتش را سرش کرد و حرکت کرد.مات و مبهوت فقط داشتیم این صحنه را تماشا می کردیم.واقعا حاتمی کیا آدم عجیبی است.پیچیده است.معلوم نیست چگونه به زندگی پیرامونش نگاه می کند.این عجیب بودن و پیچیدگی کاملا در فیلم هایش هم مشهود است.
یادم می آید ده دوازده سال پیش،پدرم به خانه آمد و گفت حاتمی کیا را دیدم که به همراه دخترش سوار بر موتور گازی بودند.از آن روز گذشت تا امشب که....

سن و سال هم بارش باران برایم عاشقانه است.به خصوص آن باران هایی که هم هست-چون می بارد-هم نیست-چون خیس نمی شوی-چه حالی.چه رویایی است این بهار.اسفند ماه است.آسمان کدر تر و کدر تر می شود.تونل اول را رد می کنم٬تونل بعدی آسمان سرد است.برف پاک کن کا رمی کند و می روبد برف های نشسته بر رو ی شیشه را.بخار می کند.مه همه جارا گرفته.چالوس که می گویند اینجاست.چپ و راست هردو سفید شده اند.هیچ فرقی نیست.ماشین ها زنجیر وار می روند که مبادا سر بخرند به ته دره و ما هم می ترسیم.می خواهم بهار را ببینم.وعده کردن با خود کار سختی است.ولی با خودم وعده کردم امسال پول جمع کنم.از همان ۱۰۰۰ تومانی که پدربزرگ لای قرآن می دهد تا بی بی جان که دارو ندارش همان ۱۰۰ تومانی است که پیشکش می کند.وعده کردم امسال بهتر از پارسال باشد.به خدا وعده کردم و کاری به کار هیچکس ندارم.خسته شدم از بس امسال خوب و بد را با هم چشیدم.از مرگ و میر ها خسته شدم.باورم نمی شد وقتی مهران قاسمی در خاک آرام می گرفت.باورم نمی شد وقتی اشک ها زجه های خانواده ی داغدار مهران را می دیدم.مخصوصا سارای عزیز که چقدر صبور بود.عزرائیل امسال سنگ تمام گذاشت.با عزرائیل هم وعده کردم امسال کاری به کارمون نداشته باشه.این جوری بهتر نیست؟
هنرمندانش است.سر نماز صبح که کسی نیست و تقریبا سر خدا خلوت تر است برایت دعا می کنیم و هزار بار سجده شکر به جا می آوریم که چنین وزیری سر راه فرهنگمان قرار گرفته.تو به فکر فرهنگ عمومی هستی!می دانی این یعنی چه؟کدام یک از این مدیران فرهنگی که آمدند و رفتند به فکر فرهنگ عمومی مردم بودند؟نه خداپیش دیگر،آدم نباید انصاف را کنار بگذارد..تو به اعتقادات ما هم کار داری.خب حق داری.کلی شهید دادیم و کلی خون ریختیم که چنین فیلم هایی مثل سنتوری اکران شود؟این یارو کیه...داریوش رو می گم.مردک به جای اینکه حرفه ماست بندی اش رو انجام بده و صبح به صبح دم در بقالی اش باایسته و کیسه شیر درست مردم بده،واسه ما اومده فیلمساز شده.تو نباید بگذاری امثال داریوش ماریوش بیان و رخنه کنند توی فرهنگ این مملکت.
خاموش شده.دل و دماغ درست و حسابی ندارم.انگار خاک مرده رویم پاشیده باشند.اما امروز دلم می خواست بنویسم.مثل سال گذشته که درست همین روزها بود که ناخداگاه صفحه را باز کردم و از کسی نوشتم که انگیزه ای شد بریا من تا پا به عرصه جدیدی بگذارم.درست فردا بود.ظهر فردای سال ۸۵.قرار بود عصر با رسول ملاقلی پور تماس بگیرم و مستندی که خودش طرحش را داده بود را ببرم و او ببیند.مثل همیشه عجله کردم ظهر تماس گرفتم.گوشی اش خاموش بود.چند دقیقه ای گذشت و منوچهر محمدی را گرفتم.صدایش در نمی آمد.گریه می کرد و انگار چیزی شده بود.فقط یک جمله گفت و بعد صدای ممتد بوق تلفن.گفت رسول ملاقلی پور مرد....
د.همین،این روزها خودش حسن است.اینکه کار خودت را درست انجام بدهی و فیلمت را بسازی.یا مثلا «تنها دوبار زندگی می کنیم» که خیلی خوب و ساده حرفش را زد.خب،مگر یک فیلمساز باید چه کار شق القمری انجام دهد تا بگوییم دست مریزاد و برایش کف بزنیم.البته کف زدن هم دونوع داریم.یک نوعش بر می گردد به سینمایی که دوست داریم و به خاطرش هورا می کشیم یکی هم سینمایی که دوست نداریم ولی عاشقانه دنبالش می کردیم تا هر از چندگاهی روی پرده ببینیم و با بروبچه ها دور هم بشینیم و حال کنیم.درست مثل فیلم «احضار شداگان» آرش معیریان.که وقتی در ساعات پایانی با رفقا نشستیم و فیلم را دیدیم،افسوس خوردیم که چرا این فیلم را روزهای ابتدایی نشان ندادند که حالی ببیریم و تا روز آخرش توی کافی شاپ سینما صحرا وقتی یک قلپ چای می نوشیم نقلی هم ببیریم از یکی ازصحنه ها یا دیالوک های بی نظیر فیلم.درست همان فیلمی بود که منتظرش بودیم.یک زی مووی تمام عیار با همه فاکتورهای مناسبی که فکرش را بکنید.از مهدی امینی خواه بگیرید تا شهرام حقیقت دوست و مهدی سلوکی که واقعا در دنیای بازیگری خیلی حرف دارد!خلاصه اینکه نشستیم و در سانس نیمه شب سینما فیلم را دیدیم و کف زدیم و هورا کشیدیم و لذت بردیم و سر آخر هم تشکر کردیم از سازندکانش.