تبليغاتX
وب‌نوشت‌های مجید توکلی

وب‌نوشت‌های مجید توکلی

اصلا انگار امسال سال نو آوری و شکوفایی است.هیچ چیزش سر جایش نیست لامذهب.پر است از نوآوری.از دعواهای سیاسی گرفته که مدام همدیگر را می کویند و این آخری پا توی کفش خاتمی بزرگ کردند بگیرید تا دعواهای ورزشی که مدام این و آن از هم شکایت می کنند.وضع اقتصاد هم که حسابی در حال شکوفایی است.تا دیروز که فقط گوجه را باید می رفتیم و از محله خانه رپیس جمهور می خریدیم،از فردا برنج را هم باید برویم و از آن جا تهیه کنیم.البته اینطور که معلومه قراره حوالی نارمک یک فروشگاه زنجیره ای بزنند که دیگر همه خریدمان را از آن جا با قیمت مناسب انجام بدهیم.این از این.
داستان دیگر هم بر می گردد به اوضا و احوال آشفته و به هم ریخته من در این مدت که فرصت نکردم یک سری به این پاتوق خاکستری بزنم.به هرحال داستان دارد که بماند برای بعد.

اما از همه این ها گشته همه این ها را گفتم تا مقدمه ای باشد برای این جای داستان.امشب جشن کانون کارگردانان سینما بود که در باشگاه انقلاب برگزار شد.به هر حال مثل سال گذشته به همراه برو بچز رفتیم.نکته ویژه ای که به اون صورت نداشت.همه چیز تقلیی بود از مراسم سال گذشته البته کمی ضعیف تر.فقط هم اینکه ۹۰ درصد سینماگران سینمای ایران دور هم جمع شده بودند در نوع خودش جالب بود.از کیمیایی و تقوایی و فرمان آرا بگیرید تا حاتمی کیا و صدرعاملی و تهمینه میلانی.تا پرویز شهبازی و مهدی کرم پور و سیروس الوند.خلاصه اینکه جمع جالبی بود.باز هم همه این ها را گفتم تا به نکته اصلی قصه برسم.آخر مراسم وقتی به همراه یکی از بچه ها سوار ماشین شدیم تا حرکت کنیم،دیدم حاتمی کیا هدیه به دست در حال گز کردن در محوطه باشگاه انقلاب است.اولش فکر کردیم وسیله نیاورده.به محمد گفتم برو کنارش تا بگیم تا مسیری برسونیمش.اما در همین لحظه بود که حاتمی کیا کنار یک موتور ایستاد.هدیه اش را روی صندلی موتور گذاشت.قفل زنجیر موتور را باز کرد.کلاه کاسکتش را سرش کرد و حرکت کرد.مات و مبهوت فقط داشتیم این صحنه را تماشا می کردیم.واقعا حاتمی کیا آدم عجیبی است.پیچیده است.معلوم نیست چگونه به زندگی پیرامونش نگاه می کند.این عجیب بودن و پیچیدگی کاملا در فیلم هایش هم مشهود است.
یادم می آید ده دوازده سال پیش،پدرم به خانه آمد و گفت حاتمی کیا را دیدم که به همراه دخترش سوار بر موتور گازی بودند.از آن روز گذشت تا امشب که....

I لینک ثابت I   چهارشنبه 18 اردیبهشت1387   مجید توکلی   | 

زیاد حرف خاصی نیست.توی این اوضای وانفسا حوصله نوشتن هم نمی آید.اما توی این یکی دو روز خبر خوبی بود وقتی دو تا از کارگردان هایی که بهشان اعتقاد دارم مشغولند و قرار است تا یکی دوهفته آینده کلید بزنند.یکی بیضایی و یکی اصغر فرهادی.دیروز که  علنی منتشر شد بازیگران فیلم بیضایی چه کسانی هستند.حسام نواب صفوی،شقایق فراهانی،مژده شمسایی،میرطاهر مظلومی،سحر دولتشاهی،مهرداد ضایی و....اما این طرف میدان هم اوضاع خوب است.هنوز به صورت رسمی اعلام نشده ولی فرهادی برای فیلم جدیدش(درباره الی) با ترانه علیدوستی،صابر ابر و گلشیفته فراهانی بسته تا در این فیلم جدیدش به ایفای نقش بپردازند.تا اینجای کار حضور این سه بازیگر که نشان از یک فیلم خوب دیگر مثل چهارشنبه سوری را می دهد.حضور ترانه علیدوستی و گلشیفته فراهانی درکنار هم اتفاق خوبی است.اما انتخاب بازیکر چهارم این فیلم   کمی عجیب و غریب است.مانی حقیقی کارکردان فیلم سینمایی کنعان انتخاب فرهادی برای ایفای یکی از نقش ها است.به هر حال باید منتظر نشست تا «درباره الی» ساخته شود.تا همین جای کار بماند تا بعد.کرکره این کافه تا نصفه آمده پایین.یک همت عالی می خواهد که دوباره چراغ کافه روشن بشه و کرکره تا آخر بره بالا....

I لینک ثابت I   چهارشنبه 28 فروردین1387   مجید توکلی   | 

آسمان سیاه و سفید است.با ابرهای آشوب زده و نم نم باران.با ترنم نسیم بهاری و اینکه هنوز در این سن و سال هم بارش باران برایم عاشقانه است.به خصوص آن باران هایی که هم هست-چون می بارد-هم نیست-چون خیس نمی شوی-چه حالی.چه رویایی است این بهار.اسفند ماه است.آسمان کدر تر و کدر تر می شود.تونل اول را رد می کنم٬تونل بعدی آسمان سرد است.برف پاک کن کا رمی کند و می روبد برف های نشسته بر رو ی شیشه را.بخار می کند.مه همه جارا گرفته.چالوس که می گویند اینجاست.چپ و راست هردو سفید شده اند.هیچ فرقی نیست.ماشین ها زنجیر وار می روند که مبادا سر بخرند به ته دره و ما هم می ترسیم.می خواهم بهار را ببینم.وعده کردن با خود کار سختی است.ولی با خودم وعده کردم امسال پول جمع کنم.از همان ۱۰۰۰ تومانی که پدربزرگ لای قرآن می دهد تا بی بی جان که دارو ندارش همان ۱۰۰ تومانی است که پیشکش می کند.وعده کردم امسال بهتر از پارسال باشد.به خدا وعده کردم و کاری به کار هیچکس ندارم.خسته شدم از بس امسال خوب و بد را با هم چشیدم.از مرگ و میر ها خسته شدم.باورم نمی شد وقتی مهران قاسمی در خاک آرام می گرفت.باورم نمی شد وقتی اشک ها زجه های خانواده ی داغدار مهران را می دیدم.مخصوصا سارای عزیز که چقدر صبور بود.عزرائیل امسال سنگ تمام گذاشت.با عزرائیل هم وعده کردم امسال کاری به کارمون نداشته باشه.این جوری بهتر نیست؟
بی خیال هست و نیست.ولی چقدر دلچسب اند این روزهای آخر سال.روزهای ماهی فروش های کنار خیابان با آن تشت های قرمز و سفیدشان.و شب های بیرون زدن چرخیدن لابه لای مردم.مرمی خسته که فقط راه می روند و غر می زنند.عین خیالشان نیست که "باید بروند و گوجه را از کجا ارزان تر بخرند!!" و فقط برای خودشان أواز می خوانند و سر می خورند توی مغازه ها و جیب هایشان خالی می شود.به خانه می آیم.سرو صداها همچنان گوشم را پر می کند از صدا.از ترقه تا دعوا.امسال چه خبر بود.در ذهن می گذرانم همه اتفاق ها را.

سفره کوچک هفت سین/و باز هم ادامه فیلمبرداری سلطان/بی پولی و تعارف/تهیه کننده/اخراجی ها و فروش سینما/لاریجانی به سفر می رود/همچنان انرژی هسته یا حق مسلم است/سازمان ملل و هاله ای از نور/تهیه کننده:محمدرضا شریفی نیا/ادامه فیلمبردرای/خرداد ماه و تولد من/باز هم مرگ/دلشکسته/کرج و علی روپین تن/شهاب حسینی/همدان/جشنواره فیلم کودک/افشین هاشمی/خبر های داغ/بیضایی و لبه پرتگاهش/رسول احدی/بیزینس/خبرگزاری فارس/سلطان همچنان ادامه دارد/روزنامه ورزشی و تیتر یک/روزنامه شرق توقیف شد/روزگار هم توقیف شد/سینما جای بهتری است/فیلم مستند/روزبه سجاری/افرا فیلم/نصف شب و مرغ بریان/سوزوکی به بهشت می رود/مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی/قسط شما آماده نیست!/بدهکار و طلبکار/مشاور کارکردان/فریاد فیلم/مسعود کیمیایی/سنتوری توقیف شد،به احترام سینما/مهری کرم پور و روز هفتم/خانواده دکتر ارنست/جشن دنیای تصویر ده ساله شد/بهرام بیضایی و افرا/دو قدم مانده به صبح/مشهد و امام رضا/دخیل/مرغزار کفتکوی دیکری،فریدون جیرانی و محمد رحمانیان/تینا پاکروان/و باز هم محمدرضا شریفی نیا/خون بازی/دی وی دی/اسکار و دربه دری/شهید مجید خدمت/پرونده توی شهرداری است/کمیسیون عمران/پول و پول و پول/فیروز کریمی/قالیباف:سینما آزادی را می سازم!/عزت انتظامی/رسول ملاقلی پور/فرودگاه مشهد و کارت پرواز/صابر ابر/به استقبال مسافری از ترکیه/حاج محسن و اشک های یک رفیق که بعد شد نا رفیق!/فری کثیف/محلات و یک خاطره دیگر/امین حیایی و نیلوفر خوش خلق/محمود احمدی نژاد، بنزین و کلی چیز های خنده دار/جشنواره فیلم فجر/سوزوکی/ویژه نامه عید/بدهکاری و طلبکاری/به خاطر ۳۰ هزار تومن رفق از دست رفت/برف و بوران بی نظیر/چتری برای دو نفر/تیزر جشنواره/میهمانی/مهدی محمدی و کربلا/سینما آزادی افتتاح شد/دنیای تصویر ۱۷ ساله توقیف شد/علی معلم و کوله باری از تجربه/چه کسی سینما را کشت؟/چهارشنبه سوری/لادن طباطبایی/قسط دوم بماند برای بعد از عید/مرغ سحر ناله سر کن....عید آمد

I لینک ثابت I   چهارشنبه 29 اسفند1386   مجید توکلی   | 

درست خبرش مثل مرگ بود.مرک یا یک تهدید به مرگ.مثل خبر مرگ یکی از دوست های جوانت.فکرش را بکن،مثلا یکی از دوستان سربازی.پنج،شش سالی بود درست و حسابی می شناختی اش و تقریبا باهاش بزرگ شدی.یک جوان رعنای ۱۷ ساله با کلی موفقیت که توی همین سن و سال کم به دست آورده بود.یک جوان ۱۷ ساله با قامتی بلند،با دانشی بسیار و با درکی بالا از مسائل روز و با کوله باری از تجربه طی ۱۷ سال زندگی.حالا فکرش را بکن جلوی چشمانت بکشنش.بعد هم مرگ.اون هم توی آخر سال.درست زمانی که همه چیز خوب است و همه مردم خوبند.
این یکی را هم بستند.مجله دوران نوجوانی و جوانی ام را امروز مقابل چشمان من و کلی عشق سینمایی که بیشتر از هرچیز خواندن مجله محبوبشان مهم بود تا اینکه بعد از مدرسه سر چهار راه باایستند و مزخرف بار هم کنند.مجله سینمایی دنیای تصویر را بعد از ۱۷ سال تلاش علی معلم،امروز به راحتی آب خوردن لغو امتیاز کردند و این یعنی همان فاجعه ای که منتظرش بودیم.مهم ترین تریبون سینما و شاید رک و رو راست ترین تریبون سینمای ایران بعد از ۱۷ سال زندگی شرافتمندانه،با کلی خواننده عاشق،زیر پای آن هایی که سینما نمی خواهند له شد.امروز وقتی علی معلم را در مراسم افتتاحیه سینما آزادی دیدم،دلم نمی خواست سلام بدهم.دیگر مثل گذشته دلم نمی خواست چند دقیقه ای پیشش باایستم و او حرف بزند و من یاد بگیرم.امروز او درست مثل پدری بود که جوان خوش قد و بالایش در باشکوه ترین لحظه های زندگی اش تصادف کند و بمیرد.همیشه این مرد را دوست داشتم.از صراحت لهجه اش لذت می بردم و از علمی که در سرش بود،چیز یاد می گرفتم.هر از چند گاهی می رفتم دفترش و چند ساعتی از زندگی ام را پر بارتر می گذراندم و بعد هم....
آن هم در چه روز با شکوهی.روز تولد دوباره نماد سینمای ایران.روز تولد دوباره سینما آزادی.سینمایی که خیلی ها آرزوی دوباره دیدنش را داشتند و امروز دیدند.امروز درست زمانی که قرار بود همه خوشحال و شاد باشند و جشن به پا کنند،خبر مرگ قلم سینما ،حال خیلی ها را گرفت و خیلی ها را هم مسرور کرد.حالا،از سال آینده دیگر نباید روی کیوسک های مطبوعاتی دنبال دنیای تصویر بگردیم.از امسال دیگر خبری از معتبر ترین جشن سینمای ایران(دنیای تصویر)نیست.و امروز چه روز عجیبی بود.
به اندیشیدن خطر مکن....
روزگار غریبی است نازنین

I لینک ثابت I   دوشنبه 27 اسفند1386   مجید توکلی   | 

همیشه همین جوری بوده.هیچ حس خوبی نسبت به عید و دید و بازدید و این داستان لباس نو پوشیدن نداشتم و هنوز هم ندارم.نمی دانم چه مرضی است.فقط این حال و هوای شب عید را عاشقانه دوست دارم.این خیابان های شلوغ و خرید مردم و اینکه انگار همه چیز خوب است.یک بار امتحان کنید.این شب ها مخصوصا توی بازار تجریش و میدان هفت تیر و خلاصه تقریبا کل شهر،فضای جالبی دارد.انگار آدم ها هم خوب می شوند.برخورد ها و رفتار ها و خلاصه همه چیز مردم خوب است.زیاد دعوا ندارند و یک جورهایی خوشحالند.خلاصه اینکه این شب عید را با هیچی عوض نمی کنم ولی خود عید رو حاضرم با هر پیشنهادی عوض کنم.این از این...

کاسه داغ تر از آش
دخالت مجید مجیدی توی بحث های فلسفی و چیز هایی که اصلا به او ارتباط ندارد جالب است.من نمی دانم به او چه مربوط است که توی حوزه های مختلف دخالت می کند.نمی دانم داستان توهین به مقدسات و اهانت به پیغمبر را در جریان هستید یا نه.این روزها خدارا شکر خبرگزاری فارس بدجوری تلاش می کند تا این حرف ها را بازتاب بدهد و به زور بکوید که منظور سروش از آن مصاحبه توهین به پیامبر بوده.مدام با این و آن مصاحبه می کند.در یکی از این مصاحبه ها مجیدی درباره صحبت اخیر دکتر عبدالکریم سروش واکنش نشان می دهد و...یعنی واقعا یکی نبوده از مجیدی بپرسه تو تا چه اندازه دکتر سروش را می شناسی؟اصلا چند تا کتاب از او خوندی؟یعنی واقعا یکی نبوده به او گوش زد کند که دکتر سروش به اندازه وزن تو و خانواده ات کتاب نوشته و خونده و تحلیل کرده؟برادر مجیدی...تو که داری به راحتی فیلمت را می سازی و خوب هم پول می گیری..مدام هم تشویقت می کنند و تو هم خوب برایشان فیلمسازی می کنی.دردت چیست؟بودجه کم می گیری؟ ۶ ماه برای فیلمبرداری یک فیلمت کافی نیست؟دیگه چه می خواهی؟تورو به ارواح خاک اجدادت دیگه بی خیال فلسفه و بحث های جدی بشو!مثال دهان به دهان شدن تو با دکتر سروش این است که رابرت دنیرو یک چیزی بگوید و آن وقت محمد ورشوچی جوابش را بدهد؟خداوکیلی ببین چقدر بده...مسخره ات می کنند عزیزم.نکن اینجور...

I لینک ثابت I   جمعه 24 اسفند1386   مجید توکلی   | 

وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي گفت: فيلم «سنتوري» به احترام سينما، هنرمندان،‌ اعتقادات مردم و فرهنگ عمومي ما هرگز نمايش داده نمي‌شود.محمدحسين صفار هرندي همچنين اظهار اميدواري كرد: داريوش مهرجويي به عنوان فيلم‌ساز برجسته‌ي كشور در كار خلق آثار مناسب، فعاليت خود را ادامه دهد.

و حالا نامه ای کوتاه و موجز به صفار هرندی عزیز...
وزیر عزیزم...
ممنون و سپاسگزار که به فکر احترام به سینمایی.خدارا شاکرم که چنین وزیری نصیبمان کرده که به فکر هنرمندانش است.سر نماز صبح که کسی نیست و تقریبا سر خدا خلوت تر است برایت دعا می کنیم و هزار بار سجده شکر به جا می آوریم که چنین وزیری سر راه فرهنگمان قرار گرفته.تو به فکر فرهنگ عمومی هستی!می دانی این یعنی چه؟کدام یک از این مدیران فرهنگی که آمدند و رفتند به فکر فرهنگ عمومی مردم بودند؟نه خداپیش دیگر،آدم نباید انصاف را کنار بگذارد..تو به اعتقادات ما هم کار داری.خب حق داری.کلی شهید دادیم و کلی خون ریختیم که چنین فیلم هایی مثل سنتوری اکران شود؟این یارو کیه...داریوش رو می گم.مردک به جای اینکه حرفه ماست بندی اش رو انجام بده و صبح به صبح دم در بقالی اش باایسته و کیسه شیر درست مردم بده،واسه ما اومده فیلمساز شده.تو نباید بگذاری امثال داریوش ماریوش بیان و رخنه کنند توی فرهنگ این مملکت.
توروخدا ببین صفارجون...بد زمونه ای شده والا...تازه خیلی لطف کردی بهشون اجازه دادی فیلم رو بسازند،بد توقع دارند فیلمشون اکران هم بشه.بابا این ها خیلی آدم های بدی هستند.اسم خودشون هم گذاشتند هنرمند.شنیدم تازه برگشتی به داریوش مهرجویی گفتی به فیلمسازی اش ادامه بده.خیلی بهش داری لطف می کنی.از ما گفتن بود.بی خیال من بروم و بخوابم.هوا بس ناجوانمردانه سرد است عزیزم.شب بخیر...
راستی...بابت همه چی ممنون....یا علی

I لینک ثابت I   پنجشنبه 16 اسفند1386   مجید توکلی   | 

به بهانه سال روز درگذشت رسول ملاقلی پور

دلم می خواست بنویسم و هرچی فکر می کردم نوشتنم نمی آمد.دو هفته ای می شود که چراغ اینجا خاموش شده.دل و دماغ درست و حسابی ندارم.انگار خاک مرده رویم پاشیده باشند.اما امروز دلم می خواست بنویسم.مثل سال گذشته که درست همین روزها بود که ناخداگاه صفحه را باز کردم و از کسی نوشتم که انگیزه ای شد بریا من تا پا به عرصه جدیدی بگذارم.درست فردا بود.ظهر فردای سال ۸۵.قرار بود عصر با رسول ملاقلی پور تماس بگیرم و مستندی که خودش طرحش را داده بود را ببرم و او ببیند.مثل همیشه عجله کردم ظهر تماس گرفتم.گوشی اش خاموش بود.چند دقیقه ای گذشت و منوچهر محمدی را گرفتم.صدایش در نمی آمد.گریه می کرد و انگار چیزی شده بود.فقط یک جمله گفت و بعد صدای ممتد بوق تلفن.گفت رسول ملاقلی پور مرد....
انگار زمین و آسمان خراب شد.بدجوری خبر را شنیدم.با محمدی هم شوخی نداشتم.پس حرفش را جدی گرفتم.رسول ملاقلی پور رفت.فیلمسازی که دوستش داشتم و حالاحالاها کارش داشتم.سخت بود.درست مثل اینکه نزدیکی را از دست بدهم.او رفت و خاطره فیلم هایش را برایم به جا گذاشت تا امروز که در سالروز نبودنش.....لعنتی...این مخم هنگ کرده و چیزی ازش بیرون نمی آید.تا همین جایش کافی است.

خبر ادامه تصویر برداری سوزوکی به بهشت می رود...فارس

I لینک ثابت I   سه شنبه 14 اسفند1386   مجید توکلی   | 

یک:تمام شد.بالاخره همه داستان ها و حاشیه ها و جنجال ها دعواهایش تمام شد و رفت پی کارش.روی هم رفته اش را نگاه کنی خوش گذشت.همین دور هم بودن بهتر از همه چیزش بود.درست انگار ۱۰ روز مرخصی گرفته باشیم و از صبح تا الهه شوم دور هم بشینیم و فیلم ببینیم و ساندویچ سق بزنیم و قهوه بخوریم و سیگاری دود کنیم.همین برای مان بس که دو سه فیلم خوب هم دیدیم.مگر چه می خواستیم.بندگان خدا جشنواره را برپا کرده بودند که ما دور هم بشینیم و حال کنیم که ما هم انصافا سنگ تمام گذاشتیم.خیلی از رفقا را ندیده بودم که به لطف دوستان جشنواره دیدم.این خودش اتفاق مبارکی است.اما فیلم ها،خب بدک نبود.منظورم همان دو سه مورد است.مثلا  آوازگجشک ها را دوست داشتم.البته نه به خاطر مجیدی که اصلا به خودش و سینما و نوع نگاهش اعتقاد ندارم و چه بسا دشمنی هم دارم.اما انگار این آخری فیلم او نبود.به قولی از دستش در رفته بود و رضا ناجی بزرگ هم برایش تمام و عیار و به قول بهرام شفیع شش دنگ بازی کرد.البته حیف.صد حیف که به ناجی سیمرغ ندادند که باید می دادند.این هم از عجایب داوری امسال بود.
دو:بقیه هم کمی و بیش.مثلا شب را دوست داشتم به خاطر نوع نگاه صدر عاملی به سینمای ملودرام.کارگردانی اش را می کند و بازی اش را می گیرد.کاری به کسی ندارد.همین،این روزها خودش حسن است.اینکه کار خودت را درست انجام بدهی و فیلمت را بسازی.یا مثلا «تنها دوبار زندگی می کنیم» که خیلی خوب و ساده حرفش را زد.خب،مگر یک فیلمساز باید چه کار شق القمری انجام دهد تا بگوییم دست مریزاد و برایش کف بزنیم.البته کف زدن هم دونوع داریم.یک نوعش بر می گردد به سینمایی که دوست داریم و به خاطرش هورا می کشیم یکی هم سینمایی که دوست نداریم ولی عاشقانه دنبالش می کردیم تا هر از چندگاهی روی پرده ببینیم و با بروبچه ها دور هم بشینیم و حال کنیم.درست مثل فیلم «احضار شداگان» آرش معیریان.که وقتی در ساعات پایانی با رفقا نشستیم و فیلم را دیدیم،افسوس خوردیم که چرا این فیلم را روزهای ابتدایی نشان ندادند که حالی ببیریم و تا روز آخرش توی کافی شاپ سینما صحرا وقتی یک قلپ چای می نوشیم نقلی هم ببیریم از یکی ازصحنه ها یا دیالوک های بی نظیر فیلم.درست همان فیلمی بود که منتظرش بودیم.یک  زی مووی تمام عیار با همه فاکتورهای مناسبی که فکرش را بکنید.از مهدی امینی خواه بگیرید تا شهرام حقیقت دوست و مهدی سلوکی که واقعا در دنیای بازیگری خیلی حرف دارد!خلاصه اینکه نشستیم و در سانس نیمه شب سینما فیلم را دیدیم و کف زدیم و هورا کشیدیم و لذت بردیم و سر آخر هم تشکر کردیم از سازندکانش.
سه:اختتامیه هم بد نبود.درست مثل خود جشنواره بود.یک میهمانی برای پایان این دور هم بودن.جوایز کاملا غیر عادلانه توزیع شد به غیر از یکی دوجایزه آن هم برای مهتاب نصیر پور و امین حیایی که انصافا حقشان بود.(البته امین و رضا ناجی با هم حقشان بود)شهیدی فر هم بهتر بود این مراسم را اجرا نمی کرد تا خاطره اجراهای خوب و مسلطش در سیما در ذهنمان بماند.
چهار:این آخرین یادداشتم درباره جشنواره است و بهتر است خوب تمامش کنم.آن هم با دیالوگ رضا ناجی وقتی بالای پشت بام ایستاده و به همسرش اشاره می کند و می گوید:«نرگس خانم این بالا خیلی خوبه و خنکه.بیا از امشب منو شما این بالا بخوابیم،بچه ها هم این پایین.»

پی نوشت:الان توی خبرگزاری فارس خبر جوایز بخش جنبی رو دیدم و متحیر ماندم.فقط ارگانی که جایزه داده با دلایل انتخابش را بخوانید و به فیلم مورد نظر هم فکر کنید.به صورت نمونه یکی اش را می نویسم،تورا به خدا بقیه اش را بخوانید و اگر قهقهه نزدید من را نفرین کنید.مثلا،«دفتر آموزش فرهنگ پیشگیری از آسیب های اجتماعی جایزه خود را به فیلم احضار شدگان اهدا کرد»....بقیه جوایز

I لینک ثابت I   چهارشنبه 24 بهمن1386   مجید توکلی   |