تبليغاتX
وب‌نوشت‌های مجید توکلی

وب‌نوشت‌های مجید توکلی

                                                   

                                                    

 خنده کاره آدم های پولداره

چند روز پیش یکی کامنت گذاشته بود که تو که اینقدر میای تئاتر شهر و تئاتر میبینی چرا توی وبلاگ درباره تئاتر نمی نویسی.راستش گفتم بذار جواب این دوست عزیز رو بدم و یه مطلبی بنویسم.قضیه اینجاست که من از ابتدای سال تا الان فقط دوتا کار رو دیدم.اولیش تئاتر "از خاک تا افلاک" بود که من اسمش رو نمایش یا تئاتر نمی گم چون بیشتر شبیه همایش بسیج و جبه و جنگ بود تا تئاتر و احتمالا اساتید در راس کار می خواستد یه چند سالی خودشونو ابقا کنند و سر کار بمونند.افسوس هم خوردم وقتی دیدم "اکبر عبدی"توی این نمایش بازی می کنه.اکبر عبدی که فیلم مادر رو بازی کرده و توی ذهن من به عنوان یه اسطوره جا گرفته! اونوقت باید بیاد و به خاطر یه سری مسائل یه نمایشی رو بازی کنه که هیچ چیز نداره و بیاد با لهجه ترکی روضه حضرت زهرا بخونه.تو کاری بازی کنه که خانم ها و آقایون نباید کنار هم بشینند و همه چیز تفکیک شده است.یه لحظه فکر می کنی رفتی هیئت یا مسجد.نه میزانسنی نه نمایشنامه ای نه بازی خوبی...هیچی هیچی.البته خدارو شکر زمان اجراش تموم شد و یه کاره دیگه باید بره روی صحنه.

                     
                       

ولی امشب رفتم یه کار خیلی خوب دیدم.(البته برای بار دوم).نمایش "موسیو ابراهیم و گلهای قرآن" کاره علیرضا کوشک جلالی.نمایش خوبی بود و بازی ها خیلی خوب بود.دوتا بازیگر هم بیشتر نداره یکی "بهزاد فراهانی و یکی هومن برق نورد" که انصافا خوب بازی کرد.یه نمایش با اوج و فرود های مناسب و نمایشنامه قوی....داستان‌"موسيو ابراهيم و گل‌هاي قرآن‌"‌توسط‌"اريك امانوئل اشميت" نويسنده‌ي نامدار فرانسوي به نوشته شده.اين داستان با خوانش مفاهيم دروني جريان تصوف‌، در قالب روايت زندگي نوجواني يازده ساله و تعامل او با پيرمردي به نام موسيو ابراهيم كه خود يكي از نمونه‌هاي عيني اين تفكر است شكل گرفته است‌.نمایشنامه:بازخواني صحنه‌اي داستان اشميت از منظري آسيب شناسانه‌ در اكثر لحظات‌، رويكردي مستقل از داستان پيدا نمي‌كند و بيشتر مبدل به روخواني جز به جز آن مي‌شود‌. با آن كه اين كارگردان ِ پرتجربه‌، هوشمندانه تلاش دارد بازخواني ساده و ملموس داستان از انديشه‌ي اهل تصوف را با خالي كردن صحنه و گرايش به شيوه‌هاي نمايشيِ بدون تكلف همچون نقالي و پرده خواني سر و سامان دهد اما در كليت اثر چندان خلاقانه از اين‌ امكانات بهره نمي‌برد‌. ‌او در انتخاب و برقراري ارتباط ميان جزئياتي كه از داستان اخذ كرده نيز وسواس كمي به خرج مي‌دهد و نشانه‌هايي كه در جهت درك بيشتر و عمق بخشي به هر يك از كاراكترها مي‌توانست در اجراي صحنه‌اي مورد استفاده قرار گيرد‌، ناديده گرفته مي‌شود‌. ‌در بازخواني او بيش از هر عملي‌"تعريف نمودن قصه" حائز اهميت بوده است‌. كاري كه داستان به شكل مكتوبش به نحو احسن انجام داده است‌. پس اجراي آن بر روي صحنه چه امتيازي بر خواندن داستان به شكل مجرد دارد‌؟ اگر قرار باشد خوانش گر ، اثر مبدا را بدون افزودن امكانات تازه و رويكردي خلاقانه روي صحنه ببرد‌، دستاورد تماشاگر از تماشاي آن چيست‌؟ در چنين حالتی حتي چارچوب داستان دچار نقايصي مي‌شود كه محدوديت امكانات صحنه يكي از عوامل اثرگذار بر آن است‌. ‌ذهن مخاطب هنگامي كه اثري را مي‌خواند بسيار آزادانه‌تر از تماشاي آن عمل مي‌كند و چه بسا تصاوير ذهني او از آنچه كه بر صحنه مي‌گذرد دل انگيزتر باشد‌.

                   

بازی ها:بهزاد فراهاني يكي از بهترين انتخاب‌ها براي نقش آفريني در اين نمايش است‌. صداي رسا و لحن كليشه اي او در اكثر بازي‌هايش بيشترين خدمت را به چنين شكل اجرايي مي‌كند‌. يكي از نقاط درخشان اثر در جهت زنده نمودن شخصيت‌ها روي صحنه‌، كاراكتر پدر است‌. او همیشه در گوشه‌ي راست صحنه بر نيمكتي پشت به تماشاگران و رو به تاريكي صحنه نشسته است‌. آنچنان كه در بطن روايت نيز انساني تاريك بين است‌. پدر هيچ گاه براي حرف زدن با مومو رويش را به سمت او نمي‌چرخاند و همواره در حالتي بي‌قرار چارپايه‌اش را تكان مي‌دهد‌. اين از معدود لحظاتي است كه ويژگي‌هاي يكي از كاراكترها اينچنين با ظرافت و دقت روي صحنه بازآفريني مي‌شود و قطعاً ‌در كنار تلاش فراهاني جهت ايفاي نقش تپلي كوچه‌ي paradis بسيار چشمگيرتر است‌!    هومن برق‌نورد هم تمام سعي خودش را براي باورپذير کردن بازي‌هايش به كار مي‌گيرد‌. او براي ايفاي نقش مومو صداسازي مي‌كند و كمتر به جزئيات بازي‌اش توجه دارد‌. اما ظرفيت‌هاي اين نقش را با تسلط به تيپ سازي‌ هاي كميك‌اش تا حدود زيادي بارور مي‌كند‌.یه دیالوگ شاهکار هم داره و اون موقعیه که به موسیو میگه"خنده کاره آدم های پولداره" من توان مالیش رو ندارم که بخندم.

البته خیلی خوب شد که برای بار دوم کار رو دیدم و درباره اش نوشتم.چون برای قضاوت یک بار دیدن زوده ....


I لینک ثابت I   چهارشنبه 28 تیر1385   مجید توکلی   | 

 

                                     هدیه شهردار به تهرانی ها

                                

افتتاح شد.بالاخره سناریوی تونل رسالت به پایان رسید.قالیباف آمد.با همه دست داد.احمدی نژاد هم آمد.به هیچ کس دست نداد.قبل از مراسم آمده بودیم.کارها انجام شده بود و خستگی ها بر دوش مانده بود.منتظر بودیم.آنها چند دقیقه ای می شد که داخل تونل رفته بودند تا سرکی بکشند و حرفی و سخنی.چلپ چلپ صدای عکاس ها می آمد.الویری آمده بود.ردیف اول نشست.آقای الویری خبرنگارها ...من مصاحبه نمیکنم!! شهردار بغداد هم آمده بود.برای چه نمی دانم.خدا کند به فلسطین ربطی نداشته باشد.چند دقیقه ای می شود که منتظریم.معاونین شهردار همه نشسته اند.حالا همه چیز آماده است.حتی ماشین ها گل زده عروس و داماد هم آماده بود.از سمت چپ تونل صدای ماشینی می اید.به سرعت می ایستد.چلپ چلپ می اندازند.گول خورده اند.آن ها از سمت راست می ایند.هجوم عکاس ها.از ماشین پیاده می شوند.کنار هم ایستاده اند.چقدر مشهود است.میان ماه من تا ماه گردون چقدر فاصله است.رئیس جمهور من کدامشان است؟کدامشان مدیر است؟ کدامشان حرفش را عملی می کند؟ با خودم می گویم چه سوژه خوبی برای عکاس هاست.تا به حال این دو را در کنار هم ندیده بودند.یکی با قامت برافراشته و با استقامت.یکی تنیده و رنجور...

می گویند در طول ۱۱ ماه شهردار بودن قالیباف ۳۲ درصد کار تونل پیشرفت داشته.از خودم سوال می کنم پس شهرداران گذشته چه کردند؟ آقای رئیس جمهور شما برای تهران چه کردید که حالا می خواهید تونلی را افتتاح کنید که در طول تصدیتان در ۲سال تنها و تنها ۲۰ درصد کار جلو رفته...می نشینند.شهردار تحویل می گیرد و با لبخند سر صحبت را باز می کند.شهردار قبلی هم سری تکان می دهد و انگار چه خبر شده! قالیباف حرف می زند.احمدی نژاد هم همین طور.وای...وسط مراسم است..احمدی نژاد بلند می شود و به پشت سن می رود.فرشی پهن شده کفش هایش را در می اورد و نماز اقامه میکند.ریا...ریا یعنی چه؟ محافظین بر خلاف همیشه عکاس ها را دعوت می کنند تا عکسی بگیرند به یادگار از اقامه نماز رئیس جمهور.حالا عکسش را روی سایت میبینم و میفهمم.میفهمم که بازی سیاست چقدر کثیف است. تونل رسالت است اینجا.افتتاح می شود اینجا.۱۰ عروس و داماد بوق زنان می آیند و می روند.قالیباف بدرقه می کند احمدی نژاد را.چه صحنه ایست. بوق زنان می روند.آسمان رنگین می شود.جشن است امشب.جشن تهرانی ها.جشنی که میزبانش شهردار است و میهمانانش تا سال های سال مردم و شهروندان..انشالا...مبارکش باد....خسته به خانه می ایم.سرم درد می کند.به مراسم امروز فکر می کنم.دنیاچقدر کوچک است و سیاست چقدر کثیف.یاد صحنه ای میکنم که شهردار مانده است و تونلش.تونل بزرگ رسالت.هدیه او به تهرانی ها.

I لینک ثابت I   یکشنبه 25 تیر1385   مجید توکلی   | 

 

                                           ازجهنم نورنبرگ تا چمن آزادي

                                     004335.jpg

وقتی توی خونه راحت نشستی و زیر باد خنک کولر٬ روی کاناپه لم دادی و بازی های جام جهانی و نگاه می کنی٬مدام با خودت می گی ای کاش منم الان آلمان بودم و قاطی این تماشاگرا و عشق فوتبال ها حال می کردم.شبها نمی خوابیدم و میرفتم کناره دریاچه ماین تو فرانکفورت و تو مسابقه شوت از راه دور شرکت می کردم.یا اینکه باخودت می گی ای کاش من آلمان بودم و میدونستم منم جایی هستم که رونادینیو٬زیدان٬فیگو٬بوفون٬بکهام٬دل پیرو و....همونجا هستند و دارن به فاصله چند کیلومتری فوتبال بازی میکنن.یا خیلی آرزوی دیگه.ولی وقتی میری اونجا و همه اینها با برنامه ریزی غلط اشباه از آب در میاد حالت گرفته می شه و فقط احساس می کنی پولت رو ریختی دور.پژمان هم یکی از کسایی بود که مثل ما این خبط و انجام داده بود و رفته بود آلمان.اونم با این تورهای ورزشی "اکبر آقا غمخوار".با هم قرار گذاشتیم که وقتی از آلمان برگشت از سفرش بگه و منم مصاحبه اش رو چاپ کنم.حالا مصاحبه چاپ شده اونم توی مجله ""همشهری جوان"".یکی از مجله هایی که خیلی باهاش حال می کنم.هم با خودش هم با تحریریه و برو بچه های با حالش.حرف های پژمان رو بخونید.جالبه....

هميشه چهره اي كه از پژمان بازغي به ذهنم مي آمد، فقط يك بازيگر سينما و تلويزيون نبود. من او را يك عشق فوتبال واقعي هم مي دانستم. دوستي مان هم در سالن فوتبال شكل گرفت؛ زماني كه به همراه بروبچه هاي شب هاي برره در باشگاه انقلاب، فوتبال بازي مي كرديم. دوستان نزديك او هم فوتباليست هستند. پژمان جمشيدي، جواد كاظميان و... ايدة اصلي گفت وگو هم، زماني شكل گرفت كه به همراه او قبل از مسابقات جام جهاني سر تمرينات تيم ملي رفتيم و پژمان با ذوق و شوق فراوان به همه مي گفت كه من هم جام جهاني را آلمان هستم . همان جا بود كه قرار گفت وگو را با او گذاشتيم تا وقتي از آلمان آمد، پاي صحبتش بنشينيم و از فضاي مسابقات و حال و هواي روزهاي خوب جام جهاني بگوييم. از حس و حال ايرانيان در آلمان حرف بزنيم و دربارة عملكرد تيم ملي قضاوت كنيم. پيشنهاد را پذيرفت و حالا كه اين جا نشسته، يك هفته اي مي شود كه از آلمان آمده و حرف هاي بسياري براي گفتن دارد. از نحوة ثبت نام در تورهاي ورزشي حرف زد تا لحظه اي كه صورتش را رنگ كرده و با اشتياق ميان 35 هزار مكزيكي در استاديوم نورنبرگ، موج مكزيكي مي رفته.(ادامه)

I لینک ثابت I   پنجشنبه 22 تیر1385   مجید توکلی   | 

 

 یاد"ساعت خوش"بخیر

دیشب رفته بودم خونه پیمان(قاسم خانی)تا آیتم های طنزی که همراه با سیامک(انصاری)ساخته بودن رو ببینم.به خاطر همین به سیامک هم زنگ زدم و اومد.البته با بدقولیهای سیامک قراره ساعت ۸:۳۰ ما به ۹:۳۰ تبدیل شد.من هم ساعت ۹ رسیدم.پریا(دختر پیمان و بهار)نشسته بود و با ورق ها پاسور خونه درست می کرد.خیلی دختر نازیه.بهار(رهنما)هم توی اتاق مشغول نوشتن یه فیلمنامه بود و ما هم با پیمان در حال غیبت.پیشنهاد پیمان بود اینکه قبل از اینکه سیامک بیاد بشینیم و چندتا آیتم و ببینیم.نشستیم و پریا هم بازی رو ول کرد و نشست کناره ما.(قبلش اینو بگم که پیمان و سیامک یه سری آیتم طنز ساختن که قراره روی سی دی بیاد توی بازار.بازیگراشم اکثرا از بچه های برره هستند به غیر از رادش و امیر فضلی و نادر سلیمانی و ....) یاد ساعت خوش افتادم.آخه خیلی سال بود که طنز آیتم ندیده بودم و همه اش این جند وقت شده بود داستانی.اولین آیتمی که دیدیم مسابقه بود و سیامک مجری اون.خیلی بامزه بود.من که سخت به برنامه های طنز تلویزیون می خندم نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم.سیامک که فوق العاده بازی می کرد.بازم نمی شد روی یه آیتم قضاوت کرد ولی وقتی سه چهارتا رو دیدم خیلی حال کردم.یه سرس آیتمش درباره فوتباله و بقیه اش متنوع.باید ببینید تا متوجه بشید من چی میگم.سیامک هم وسط تماشای ما اومد.خودشم خیلی با کار حال می کرد.جاب اینجا بود که پریا چندین بار اینهارو دیده بود ولی بازم نشست کناره ما و دید.من ۱۰٬۱۲ تا آیتم و دیدم و از حق نگذریم ۵٬۶ تاش در حد عالی بودن.خیلی هوس کردم یه چند وقت تلویزیون محترم دست از ساختن طنزهای داستانی برداره و بره سراغ آیتم.یادتون هست ساعت خوش چه حالی می داد؟ همه این بازیگرهای طنز هم از اون آیتم ها رشد کردن.اتفاقا سیامک گفت که بعد از اینکه تلویزیون آیتم های مارو دید خیلی حال کرد و سفارش هم داد تا براشون بسازیم.

خداکنه اینطور بشه و حداقل دیگه آدم هایی مثل مهدی مظلومی نیان و یه مجموعه مزخرف تحویل مردم بدن.پیمان گفت که احتمالا کاره بعدی شبکه ۳ کاره آیتم باشه.شاید مهران مدیری بسازه شاید هم خود پیمان و سیامک....پریا روی کاناپه خوابش برده بود.ساعت ۱ بود که به همراه سیامک خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون.شب خوبی بود.یاد "ساعت خوش" به خیر....

I لینک ثابت I   چهارشنبه 21 تیر1385   مجید توکلی   | 

 

                                       داستان جشن قهرمانی ما

                      

اول تبریک برای قهرمانی.....وحالا داستان امشب: مثل هر عشق فوتبالی دیگه ای نمی تونستم از این بگذرم که بازی فینال و که یه طرفش هم ایتالیاست با بروبچز نبینم و...ساعت ۸ بود که بچه ها گفتن قراره بازی رو توی سالن آمفی تئاتر روزنامه روی پرده پخش کنند.بیاین اینجا ببینیم.توی همین گیروداربودیم که دعوت امیر قادری هم نصیبمان شد تا بریم خونش و بازی رو اونجا ببینیم.خب هردوش جذاب بود ولی خونه امیر یه چیز دیگه ای بود.چون راحت تر بودیم و بچه ها هم عشق فوتبالی تر بودند.پس رفتیم به سمت خونه امیر.شریعتی روبروی بولینگ عبدو...ده دقیقه به شروع بازی بود که با سیامک رحمانی رسیدیم.امیر هم توی کوچه منتظر بود تا بقیه هم برسند.۱۰نفری شدیم و از این جمع ۳نفر طرفدار فرانسه بودند.بازی شروع شد و کل کل ها سر گرفت.فرانسه گل اول رو زد ما ساکت شدیم و ایتالیا گل و زد ما شلوغ کردیم.انصافا ایتالیا هم خوب بازی نمی کرد و انگار می دونست قهرمانه و براش مهم نبود.همه چیز عالی می گذشت.نیمه اول تموم شد و نیمه دوم هم همینطور.وقت اضافه شروع شد.هنوز چند دقیقه ای از بازی نگذشته بود که برق رفت...هیچ چیزی برای یه عشق فوتبالی بدتر از این نیست که وسط مهمترین بازی زندگی اش برق بره.هیچ کاری نمیتونستسم بکنیم.سری رفتیم داخل ماشین ها.رادیو رو روشن کردیم و راه افتادیم تا بلکه مغازه ای در ان وقت شب باز باشد و بتونیم بقیه مسابقه و (حد اقل جشن قهرمانی) اونجا ببینیم.هیچ کج باز نبود٬یه دفعه یادم افتاد الان بچه ها روزنامه هستند و بازی رو می بینند. سریع خودمونو به روزنامه رسونده بودیم.ضربات پنالتی بود.از ۴۰ نفری که توی سالن بودند ۸ نفر فرانسوی بود.قوچانی هم جلوی همه نشسته بود.ما هم ملحق شدیم و یه زنجیر بزرگ از طرفداران ایتالیا رو درست کردیم.درست مثل بازیکنایی که دست به گردن هم انداخته بودندو شاهد پنالتی زدن ها بودند.دل تو دل هیچ کداممان نبود.امیر قادری داشت می مرد.من و سیامک همین طور.پنالتی ها زده شد و دقیقا همون کسی گل نزد که انتظارش و داشتیم.یعنی ترزگه...

                       

نمی تونم اون لحظه رویایی رو براتون توصیف کنم که چه طور لحظات پنالتی آخر بر ما گذشت.سر از پا نمی شناختیم.امیر گوشه سالن اشک می ریخت و سیامک در آغوش آرش راهبر بود.همه همدیگر رو بغل کرده بودند و شاید برایشان این قهرمانی شیرین تر از پیروزی ایران حتی مقابل پرتغال بود.برای من که این طور بود.فقط همه منتظر بودیم کاناوارو بالای سکو بره و اون جام خوشگل زرد رنگ و بالای سر ببره...وای چه لحظه باشکوهی.ایتالیا قهرمان شد.لیاقتش رو داشت و شایسته فتح جام بود.چقدر این لیپی مرد بزرگیه؟چقدر این هواداران ایتالیا عاشقانه تیمشونو دوست دارن؟ آرزو بود اینکه ای کاش من امشب رم بودم و ای کاش ایتالیایی بودم.توی خیابون میریختیم و جشن قهرمانی می گرفتیم.چه لذتی داشت.اینقدر دیدن این صحنه ها با شکوهه که نمی شه از آن گذشت.یک شب استثنایی برای مردم ایتالیا و من و هواداران ایتالیا...به همه تبریک می گم.

I لینک ثابت I   دوشنبه 19 تیر1385   مجید توکلی   | 

 

 از امشب آسوده بخوابيد

تمام شد. سرانجام پرونده جام هجدهم بسته شد و از امشب برنامه هاى تلويزيون به حالت عادى برمى گردند و ديگر از ساعت ۱۶ خبرى از فوتبال و ساعت ۱۲ خبرى از «يك جهان، يك جام» نيست. ديگر خبرى از امير حاج رضايى و هوشنگ نصيرزاده نيست. ديگر افشين پيروانى به عنوان كارشناس، بازى ها را تحليل نمى كند. ديگر پيمان يوسفى و رضا جاودانى سر هر موضوعى با هم بحث نمى كنند و ايتاليا و آرژانتين را به رخ هم نمى كشند...
همين چندروز پيش بود كه گفتيم و نوشتيم پرونده رسانه ملى در جام هجدهم باز شد و حالا بايد بنويسيم به پايان رسيد و براى من كه يك نويسنده سينمايى هستم، منتظر اتفاق هاى جذاب ترى از تلويزيون آلمان بودم. منتظر جلوه هاى متفاوتى از تصويربردارى بازى ها و منتظر افكت ها و خلاصه ابداعات جديدى بودم كه هيچ كدام برآورده نشد. تصويربردارى ها و پوشش مسابقات از يورو ۲۰۰۰ هيچ فرقى نكرده بود. ابتدا از تلويزيون آلمان شروع كردم كه دوستان خرده نگيرند و با خيال آسوده از رسانه ملى خودمان بنويسم. اينكه اين چندوقت مدام انتقاد كرديم و تعريف، هر چه گفتيم و نوشتيم، دوست داشتيم اتفاق هاى بهترى رخ دهد. اگر از نحوه پخش آگهى ها انتقاد كرديم و دلخور شديم كه چرا سرودهاى ملى را پخش نمى كنند و نتيجه گرفتيم آگهى بر آگاهى مقدم است، در جايى ديگر هم نوشتيم كه اين حق رسانه ملى است تا براى هزينه خريد پخش بازى ها، آگهى بگيرد ولى مگر هزينه خريد امتياز بازى ها چقدر است؟
اگر از گزارشگران انتقاد كرديم و گفتيم كه چرا يك گزارشگر در سطح مسابقات جام جهانى، نبايد بداند داور اصلى مسابقه چه كسى است و او را با كمك داور اشتباه بگيرد، آن طرف هم تعريف كرديم از عادل فردوسى پور كه شايد اگر او در آلمان نبود و بازى ها را مستقيم از آنجا گزارش نمى كرد، بعضى از بازى ها جذابيت آنچنانى نداشت.اگر انتقاد كرديم از نحوه حضور كارشناسان فوتبال و تحليل آنها كه گاهى اوقات آنقدر عاميانه بود كه دليل پيروزى آرژانتين را به عادت داشتن اين تيم به پيروزى مى دانستند تا بازى خوب و تمرينات خوب، در جايى هم نوشتيم كه سطح كارشناسان نسبت به گذشته بالاتر رفته و بهتر شده.اگر انتقاد كرديم از عدم پخش مراسم افتتاحيه، در جايى هم نوشتيم و تحسين كرديم كه ۶۴ بازى جام جهانى را مثل اندك شبكه هاى معتبر به صورت مستقيم مى بينيم.
همه اينها را گفتيم چون دوست داشتيم، اگر اين همه هزينه شده تا مسابقات مهمترين رويداد ورزشى جهان، به صورت مستقيم از تلويزيون پخش شود، لااقل همان گونه باشد كه بيننده مى خواهد و ذائقه عام مى پسندد. حالا وقتى اين مطلب را مى نويسيم تا ساعاتى ديگر فينال جام هجدهم هم به پايان مى رسد و قهرمان مشخص شده. حتماً مثل هميشه عادل يكى از بهترين گزارش هايش را انجام داده و ديگر فرصت نيست تا از گزارش خوبش تعريف كنيم. پس همين جا مى گوييم كه عادل يكى از بهترين هاى رسانه  ملى بود.
حالا كه جام جهانى تمام شده و يك ماه است عادت كرده ايم هر شب فوتبال ببينيم، بسيار سخت است ترك اين عادت. مخصوصاً براى عشق فوتبالى ها كه مى دانم از امشب به بعد چه رنجى را تحمل مى كنند. از فرداشب با خيال آسوده تلويزيون را ساعت ۱۱ خاموش كنيد و منتظر فوتبال نباشيد. آسوده بخوابيد تا دو سال ديگر مسابقات يورو ۲۰۰۸.روزنامه شرق
I لینک ثابت I   دوشنبه 19 تیر1385   مجید توکلی   | 

 

                               اکران های تابستان و معضل فیلم خوب

                                

اخبار و اتفاق های جام جهانی اینقدر این روزها داغ داغ که فرصت نمیشه از اتفاقهای دیگه هم حرفی زد.البته ناگفته نماند که مسابقه ایتالیا بر هر اتفاق کوچیک و بزرگی ارجعیت داره!! حتی به سینمایی که عاشقش هستم و نمی تونم از اون جدا بشم.این روزها هم که اوضاع فیلم های سینما کساد کساده و هیچ فیلم خوب و قابل دیدنی پیدا نمی شه.اکران ها همه یکی از یکی افتضاح تر و بی معنی تر.البته فقط می شه امید داشت به فیلم هایی که در حال تولید هستند.مثل"علی سنتوری"داریوش مهرجویی٬"تله" سیروس الوند و....حتی خیلی ها معتقد بودند فیلم "آتش بس"تهمینه میلانی خوبه ولی به اعتقاد من میلانی هم به ورطه تکرار افتاده و به نظر می رسه فقط می خواد فیلم بسازه که حذف نشه.البته فروشش خوبه.اونم به خاطر "گلزار و مهناز افشار".پس همین نشون می ده فروش فیلم اگه خوب بوده به خاطر حضور بازیگران نه فیلمنامه و محتوا٬که شاید اگه قرار باشه از محتوا حرف بزنیم فیلم فاقد این گونه فاکتورهاست.اما بعد از آتش بس اکران ها یکی پس از دیگری بد بود.اکران فیلمهایی مثل"شغال"٬"سوغات فرنگ" و ...نشون می داد که چقدر اوضاء خرابه.البته قسمت این بود که فقط سوغات فرنگ رو ببینم و از دیدن شغال محروم بمونم.شاید می شد دلمونو خوش کنیم به "به آهستگی"مازیار میری یا "باغ های کندلوس"ایرج کریمی.

اما همیشه رسم بر این بوده که اکران های تابستان آس باشه و همه رو غافلگیر بکنه.اوایل هفته بود که به دعوت تهیه کننده و کارگردان فیلم "شام عروسی"به اکران خصوصی فیلم توی سینما عصر جدید رفتم.طبق روال همیشه اکران های خصوصی خانواده های عوامل همه آمده بودند و تعدادی هم چهره های مطرح به چشم می خورد.جمعیت زیاد اومده بود و اون موقع شب هرم گرما به صورتم می خورد و مجبور بودم تا شروع فیلم گوشه ای از سالن با دوستان بایستم.داخل سالن نمایش رفتیم و باز هم طبق روال همیشه اکران های خصوصی تقدیر از عوامل و....سیروس ابراهیم زاده(یکی از بازیگران فیلم)مجری برنامه بود و تا جایی که می تونست در طول مراسم فقط مدام از حمید اعتباریان تعریف و تمجید می کرد.نیم ساعتی اینطور گذشت تا ساعت ۱۱ فیلم شروع شد.شنیده بودم که فیلم خوب نشده ولی باز به خاطر حضور "امین حیایی و نیکی کریمی" امیدوار بودم.شام عروسی داستان تدارک یک عروسی بزرگ که یک سری اتفاق مانع برگزاری با شکوه این عروسی می شه.یه سوژه کاملا معمولی.امین حیایی ۳۰ سال از سن خودش پیرتر بود و نیکی کریمی همسر او.مارال فرجاد هم دخترشان.بازی ها که یکی پس از دیگری ضعیف بود بخصوص نیکی کریمی که اصلا خوب نبود.امین هم صدایش خوب نبود بقیه هم که....

من ٬ "معادله" فیلم قبلی وحیدزاده رو اصلا دوست نداشتم وکلا با شوخی هاش حال نمی کنم.توی این فیلم هم یکسری شوخی های بیمزه داشت که مربوط می شد به طنز های شبانه"ساعت خوش".(پاره شدن شلوار و چسبیدن آدامس به ته کفش)..از این ها بدتر شوخی بدی بود که با یکی از بهترین فیلم های تاریخ سینمای ایران "آژانس شیشه ای" کرده بود.مثلا همان صحنه ورود حاج کاظم به اتاق مدیر برای گرفتن بلیط رو باهاش شوخی بیمزه کردند.خلاصه وقتی از سالن سینما بیرون اومدیم طبق رول همیشه همه تا بازیگران و کارگردان رو می دیدند الکی از فیلم تعریف می کردند و پپسی باز می کردند.بیچاره وحیدزاده هم امر براش مشتبه شده بود که فیلم خوبی ساخته.اینم یکی از فیلم های اکران تابستان.خدا به داد بقیه اش برسه.

I لینک ثابت I   پنجشنبه 15 تیر1385   مجید توکلی   | 

 

                                      امشب آسمان لاجوردی است

                                       ای کاش من هم امشب ایتالیایی بودم

                  

وای.....چه کسی می تونه این لحظات به یاد موندنی رو احساس کنه به جز یه عشق ایتالیایی؟ چه کسی می تونه توی این لحظات از فرط خوشحالی اشک نریزه و افسوس نخوره که ای کاش وقتی دلپیرو می خواست دروازه لمن رو نشونه بگیره همونجا توی استادیوم "وست فالن شهر دورتمند" بودو یه صدا "اوله...اوله"می کرد؟؟ چه کسی می تونه توی این لحظات از دیدن یک فوتبال ناب ایتالیایی لذت نبرده باشه؟ حالا ایتالیا بعد از ۱۲ سال به فینال میره و بعد از ۱۲ سال می خواد قهرمان جهان بشه.حالا "لیپی بزرگ" می تونه امشب با خیال راحت بخوابه و به فکر بازی فینال باشه.حالا لیپی عزیز با خیال آسوده می خوابه چون همه می دانند که تعویض های رویایی او باعث این پیروزی شیرین شد.بازی خیره کننده ایتالیا از ابتدای مسابقه نوید این پیروزی شیرین رو می داد.

                      

امشب آسمان به رنگ لاجوردی است.ایتالیایی ها سر از پا نمی شناسند و تا صبح پایکوبی می کنند.امشب در میلان غوغایی است.در رم شور و بلوایی است.در لاتزیو بزم و شادمانی است.امشب همه دنیا آبی است.آه... ای کاش من هم امشب ایتالیایی بودم.

I لینک ثابت I   چهارشنبه 14 تیر1385   مجید توکلی   | 

                                    

                                      خدایا٬ مواظب ایتالیای عزیز باش                
                                

با خودم عهد کرده بودم توی وبلاگ از تیم خاصی طرفداری نکنم ولی مگه این ایتالیای دوست داشتنی میذاره؟ آخه مگه می شه همینجوری دست روی دست گذاشت و دید که کیلینزمن و بچه هاش دارن برای استاد لیپی بزرگ کل کل میکنن؟ مگه می شه نشست و تماشا کرد که کلوزه برای تونی ما کری میخواند و ما هیچی نگیم؟ مگه ممکنه که ......برخلاف همه دوستان روزنامه نگارو غیره و ذالک که دوست داشتند برزیل بیاد بالا و به فینال برسه من همچنان پیراهن لاجوردی رو بر تن میکنم و با افتخار سرود پیروزی ایتالیا مقابل آلمان رو سر میدم.امشب شب بزرگی است.شب لاجوردی پوشان.شب استاد بزرگ "مارچلو لیپی".کیست که نداند استاد لیپی مربی بزرگی است؟ وقار و شخصیت مربی بزرگی چون لیپی امشب خودش رو نشون می ده.امشب همونطور که ۱۳ بار ایتالیا مقابل آلمان پیروز شده شکست ۱۴ را هم رقم میزند.امشب همونطور که تونی با زدن ۳۱ گل آقای گل کالچیو شده دروازه ژرمن ها رو خواهد لرزوند.کلینزمن با صراحت گفته که امشب سخت ترین شب زندگی ام رو سپری می کنم و ما به او می گوییم که تلخ ترین شب را هم امشب سپری خواهد کرد.

 ایتالیای دوست داشتنی٬ امشب آبروی ما رو حفظ کن....

I لینک ثابت I   سه شنبه 13 تیر1385   مجید توکلی   | 

 

دنیای بی رحم

مرد...مهتاب میرزایی دیروز مرد...اشکم سرازیر می شود.همکارم مرد.دوستم مرد....ای خدا این دنیا چقدر بی رحمه.....

I لینک ثابت I   پنجشنبه 8 تیر1385   مجید توکلی   | 

                                                        
                                           
                                                  ترك عادت
 
201972.jpg
عادت كرده ايم كه هر وقت تيم هاى فوتبال كشورمان از يك تورنمنت بين المللى به كشور بازمى گردند جمعيت به فرودگاه بيايد و استقبال كند از ورود بازيكنان به وطن. عادت كرده ايم و بهمان ياد داده بودند هر وقت ورزشكاران هموطن به كشور مى آيند با حلقه گل به فرودگاه برويم و وقتى بازيكنانمان را ديديم حلقه را بر گردنشان بيندازيم و شادى كنيم و بخنديم. اينها همه عادتمان شده بود،  اما جمعه شب وقتى ميدان آزادى را به سمت فرودگاه آمديم فهميديم كه اين بار همه، عادت هايشان را فراموش كردند. اين فقط يك حدس بود. ورودى فرودگاه را به سمت ترمينال پروازهاى خارجى آمديم و اين بار يقين پيدا كرديم كه هيچ كس طبق عادتش اينجا نيامده. ترمينال پروازهاى خارجى فرودگاه مهرآباد پر بود از آدم هايى كه يا براى بدرقه و يا براى استقبال مسافرى آمده بودند. انگار نه انگار كه تا ساعتى ديگر قرار است همان هايى بيايند كه بارها و بارها همين مكان به خاطر آمدنشان پر بود از آدم هايى كه با حلقه هاى گل و نوشته هايى بر دست كه رويش نوشته شده بود «بچه ها خوش آمديد» فضاى ترمينال پروازهاى خارجى را پر كرده بودند. انگار نه انگار.
عقربه هاى ساعت فرودگاه روى ۱۲ بود. «جمعيتى كه آمده هيچ فرقى با شب هاى ديگر ندارد.» اين را يكى از ماموران امنيتى فرودگاه مى گويد. وقتى از كنارش رد مى شوم نهيب مى زند «نكند توقع داشتيد كل ايران بيايند استقبال آقايان!» سرم را پايين مى اندازم و داخل مى شوم. از جمعيت تعجب نمى كنم چون خود من هم آمده بودم استقبال همكارانم. حس كنجكاوى اجازه نمى دهد يك جا بنشينم. مدام طول و عرض سالن را گز مى كنم. از لابه لاى مردم كه مى روم همه چيز عليه تيم ملى است. انگار همه آنها خبر داشتند كه دقايقى ديگر قرار است آنها بيايند. زن و مرد و پير و جوان انتقاد مى كردند. آن پسر جوان از دور داد مى زد «بچه ها يك وانت گوجه فرنگى بيرون فرودگاه پارك شده.» دختر جوانى هم چند برگ كاغذى را در دست گرفته كه روى آن بزرگ نوشته شده بود «بازيكن بى تعصب نمى خوايم». تابلوى اعلام زمان پروازها مدام تغيير مى كند. «پرواز فرانكفورت تا دقايقى ديگر به زمين مى نشيند.» بلندگوى فرودگاه هم اعلام مى كند. همهمه اى مى شود. خانواده هايى كه براى بدرقه و استقبال اقوامشان آمده بودند كنجكاو مى شوند و به سمتى مى آيند كه قرار است بازيكنان تيم ملى كشورشان از آنجا خارج شوند. تلويزيون مداربسته محل تحويل بار را نشان مى دهد. همه منتظرند تا چهره اولين بازيكنانشان را ببينند. جو بدى حاكم شده بود. حالا همه فقط از SMSهاى اين چند روز مى گفتند و مدام عليه بازيكنان، فدراسيون، مربى و... حرف مى زدند.
مرد ميانسالى چند نفرى را دور خودش جمع كرده و مى گويد: «اى كاش جمعيت بيشترى مى آمد تا آن وقت نشانشان مى داديم ما همان طور كه تشويق مى  كنيم، همان طور هم...» ماموران نيروى انتظامى راهرويى را مقابل در خروجى درست مى كنند. زنجيروار دستان همديگر را مى گيرند تا مردم پشت سر آنها بايستند. بيرون سالن هم شلوغ است. اتوبوس تيم ملى مى آيد و مقابل در سالن مى ايستد. از تلويزيون سالن اولين بازيكن ديده مى شود. او جواد نكونام است. بقيه هم دارند مى آيند. يكهو جو سالن به هم مى ريزد و مردم يك صدا «هو» مى كنند. فضاى سالن بسيار بد شده. همه چيز عليه تيم ملى است. صادق درودگر و پهلوان و ديگران بيرون سالن ايستاده اند. غلامحسين زمان آبادى هم داخل است. يكى از اهالى فدراسيون كه صداى «هو» مردم را مى شنود كنار اتوبوس مى آيد و چيزى مى گويد. اتوبوس هم حركت مى كند. حالا روشن بود كه بازيكنان از اينجا نمى آيند. آن قدر جو عليه شان بود كه تصميم مى گيرند تيم  ملى را از جاى ديگرى خارج كنند. هنوز جمعيت داخل ايستاده اند و حالا شعار هم مى دهند «بازيكن بى غيرت نمى خوايم، نمى خوايم». ديدن اين صحنه ها اصلاً جذاب نيست. بيرون سالن چند نفرى فقط ايستاده اند. اتوبوس دوم هم مى آيد و آن هم از مقابل در سالن خارج مى شود. يكى فرياد مى زند «ترسيدند از اينجا بيايند...»
مهماندارهاى هواپيماى «LH6000» مى آيند. مردم دورشان جمع مى شوند و بگوبخند مى كنند. خبرنگاران ايرانى هم يكى يكى مى آيند. اولين سئوال كه از آنها مى شود اين است كه بازيكنان از كجا رفتند...
ساعت ۴۰/۱ دقيقه بامداد است و حالا ديگر بازيكنان را از در ديگرى به هتل المپيك  بردند. مردم هم كم كم سالن را ترك مى كنند. يكى دو دوربين تلويزيونى هم مشغول مصاحبه با مردم است. اينجا هم همه انتقاد مى كنند. دوستان ما هم مى آيند. آنها هم انتظارشان همين جمعيتى بود كه آمده بودند. حالشان گرفته است. حالا همه فرودگاه  را ترك كردند.
حس عجيبى بود. ياد ۸ سال پيش افتاده بودم. همان شب كه تيم  ملى از فرانسه و جام جهانى ۹۸ آمده بود. حس عجيبى بود(روزنامه شرق)

 

I لینک ثابت I   یکشنبه 4 تیر1385   مجید توکلی   |