تبليغاتX
وب‌نوشت‌های مجید توکلی

وب‌نوشت‌های مجید توکلی

 

خواب مجال نوشتن نمی دهد

نمی دانم چرا این روزها خستگی آمده به سراغم و مرا از نوشتن و گفتن باز می دارد.شب ها دیر به خانه می آیم و دیر به خواب می روم ولی باز کارها می ماند و خستگی بر تن.از کار روزنامه هم عقب افتدم.یک هفته می شود بر سر فیلمبرداری اولین فیلم سینمایی "مسعود ده نمکی" رفتم ولی هنوز گزارش پشت صحنه اش را برای شرق ننوشته ام.ننوشتن در وبلاگ هم که هویدا کرده این موضوع خستگی را. اتفاقا بسیار دوست دارم از حضورم در پشت صحنه "اخراجی ها" بنویسم ولی بنا به حرفه ای بودن داستان باید اول گزارش در شرق منتشر شود و بعد در وبلاگ  بنویسم.داستان پیچیده ای است این تهران.به خصوص محله پامنار که ده نمکی و یارانش آن جا دوربین به دست به نمایندگی از نسلی فیلم ساختند.حتما از آن جا می گویم.توی این چند روز هم فیلم دیدم.البته در جشنواره دیده بودم ولی مجدد شوق دیدن آن به سراغم آمد."به نام پدر" و " کافه ستاره".از آن ها هم خواهم گفت.فعلا خواب مجال نوشتن نمی دهد.....

I لینک ثابت I   شنبه 28 مرداد1385   مجید توکلی   | 

 

حال سینما خوب است٬نگران نباشید

رویا نیست و این عین واقعیت است.وقتی فیلمی بعد از چندین سال در سینمای ایران فروشش از مرز یک میلیارد می گذره جای خوشحالی که هیچ٬باید کفشهایمان را دست بگریم و نعره زنان به خیابان ها بریزیم و سوت و کف نثار کنیم.من واقع بین هستم.راستش از فیلم "زن زیادی" تهمینه میلانی خوشم نیامد و زیاد ارتباط برقرار نکردم.ولی این بدین معنا نیست که وقتی فیلمی در سینمای ما فروش خوبی دارد ناراحت بشویم.من نه تهیه کننده هستم و نه کارگردان که بخواهم به سرکار میلانی حسودی کنم.سلیقه من با اون فیلم جور در نمی آید ولی تئی پوست خودم نمی گنجم وقتی خبر از فوروش میلیاردی در سینما به حفره های گوشم می رسد.بعد از مارمولک حسرت به دل ماندیم که فیلمی از مرز ۵۰۰ میلیون تومان بگذره و سینما یه تکونی بخوره.حالا هم رویا نیست و عین واقعیت است که همه چیز در سینما به خوبی پیش می رود.اوضاع فیلمسازان داغ داغ است و اکثرا یا ساختن و مشغول تدوینند یا کلید زدن و یا در پیش تولیدند.

خبرها چنین چیزهایی‌ست. از موج‌نویی‌ها داریوش مهرجویی فیلم‌ش را تمام كرده، مسعود كیمیایی همین هفته كلید زده و بهرام بیضایی هم با همان شكل همیشگی خبر و شایعه، كاری در مرحله پیش تولید دارد. كیارستمی هم اگر فیلم‌هایش جزئي از تولیدات این سینما به حساب آید، فیلمی تازه ساخته. فیلمسازان نسل همراه هم فیلم دارند. سیروس الوند «تله» را ساخته و داوودنژاد در تدارك یك كار تازه است. از بخش بدنه نسل دوم فریدون جیرانی فیلم‌ش را این ماه آغاز می‌كند، كیومرث پوراحمد به جنوب رفته تا در حال‌وهوایی متفاوت با این سال‌ها كار كند و محمدعلی سجادی هم «جن‌زده» را خواهد ساخت. محمدمهدی عسگرپور را هم   اگر در این دسته بگذاریم «اقلیما»یش می‌تواند كنجكاوی‌برانگیز باشد. «خون بازی» رخشان بنی‌اعتماد را هم فراموش نكنید. از فیلمسازان جنگ، هم ملاقلی پور فیلم ساخته و هم درویش كارش را به پیش تولید برده و حمیدنژاد هم تحقیق روی پروژه‌اش را آغاز كرده. نسل سوم هم با كارهایی تجربی‌تر هست. كارهای امیرشهاب رضویان، بهمن قبادی، مهدی كرم‌پور و نیكی كریمی می‌تواند تابلوی كاری نسل سوم باشد."البته مسعود ده نمکی را هم در نظر داشته باشید که این روزها در محله پامنار مشعول ساختن اولین فیلم سینمایی بلندش است." رفیق مطبوعاتی‌مان اصغر نعیمی هم اولین فیلم‌ش را می‌سازد تا در این سیاهه جا بگیرد. آنها هم كه نیستند و نام‌شان را نیاوردم عمدتا در تلویزیون مشغول‌ند. ابراهیم حاتمی‌كیا، داود میرباقری، مسعود جعفری‌جوزانی و چند نام دیگر. نتیجه‌گیری‌ها را می‌شود از همین‌جا شروع كرد.

پس دوران تازه٬ برخلاف انتظاری كه وجود داشت دوره ركود نیست. فیلمسازان ما مثل همیشه ثابت می‌كنند بیشترین قابلیت تطبیق با شرایط را دارند و می‌توانند در هر فضایی كار كنند. اتفاقا بیشتر از فضای باز برای كار كردن، آنها نیازمند ثبات كاری و حرفه‌ای هستند و اگر این مورد مهیا باشد، خیلی زود آنها سوژه‌ای مناسب شرایط تازه برای خود پیدا می‌كنند. این كه خیلی‌ها این روزها مشغول هستند دقیقا به همین دلیل است. یك جور آرامش در ثبات اقتصادی و حرفه‌ای سینما. از سوی دیگر جشنواره‌ای كه پیش‌رو داریم اولین جشنواره‌ای است كه فیلم‌هایش در جایگاه سیاست‌های سینمایی دولت تازه ارزیابی می‌شود. این كه از گوشه‌وكنار می‌شنویم به تهیه‌كنندگان گفته شده فیلم‌های مهم باید تا جشنواره منتظر بمانند و در آنجا كنار هم دیده شوند به همین دلیل است. قرار است جشنواره فجر امسال تصویری آرمانی از اتفاق‌های این سینما باشد. نسل اول، نسل دوم و نسل سوم هركدام نماینده‌ای داشته باشند تا اثبات شود همه در این سینما كار می‌كنند. آنهایی هم كه اصلا نیستند، یا درباره‌شان فیلمی ساخته می‌شود یا فیلمی در دو سه پروژه مستندسازی‌ها داشته‌اند. می‌بینید كه چقدر همه‌چیز خوب است؟ اوضاع روبه‌راه است؟... و این سینما چنان كه جعفری جلوه پیش‌بینی كرده بود به سمت آرامش حركت می‌كند؟ سینمای جشنواره‌ای هم كه روبه زوال است و این تنها سایه سیاه روی سر سینمای ایران هم دارد رخت برمی‌بندد و كنار می‌رود. چه كسی فكر می‌كرد روزی‌روزگاری «چهارشنبه‌سوری» -فیلمی از سینمای بدنه- نماینده ایران در جشنواره معتبری مثل لوكارنو باشد؟

حالا می توانم بادی به غبغب بدهم و نهیب بزنم" اوضاع سینما همچنان خوب است" و از این بهتر هم می شود.

I لینک ثابت I   پنجشنبه 19 مرداد1385   مجید توکلی   | 

 

 نگاهی به نشست نقد و بررسی فیلم "اینجا چراغی روشن است"

                                          چراغ روشن منتقد 

میرکریمی را دوست داشتم.آقازاده را بیشتر.درستکار را همکار بودم و علی معلم را دوست.همه این ها به اضافه دیدن "اینجا چراغی روشن است" دلیلی شد تا ساعت 5 عصر دوشنبه خودم را در سالن سینمای فرهنگسرای بهمن ببینم.گرم بود هوا.مثل همیشه و سالن سینما طبق معمول خنک.فیلم شروع شد و تمام شد.بیشتر برای نشست آخر آمده بودم.توفیق تماشای فیلم در جشنواره نصیبم شده بود و حالا دنبال حرف های میرکریمی و آقازاده می گشتم."از این فیلم خیلی فاصله گرفتم و نمی توانم زیاد در موردش حرف بزنم" این اولین جمله میرکریمی بود که سرش حسابی درد می کرد و پیش از آن فکر نیامدن به سرش زده بود."من نیامدا ام دفاع کنم.امده ام نظرات را بشنوم" خودش راراحت می کند و این اجازه را به آقازاده می دهد تا بحث را شروع کند.فکر می کرد مثل همیشه قرار است از فیلمش تعریف کنند و به به و چه چه.ولی این بارداستان فرق می کرد.

جرات اعتراف میرکریمی

سرش را پائین می اندازد و چشمی می چرخواند."اینجا چراغی روشن است" سومین کار سینمایی من بود.این کار هم مثل زیر نور ماه دوره ملتهبی داشت.بحث های زیادی درباره معرفت دینی مطرح می شد.جوهره فیلم حرف جامعه دین مدار ما بود و گفتنش کمی جرات می خواست." به ساعتش نگاهی می کند و رو به جمعیت می گوید:"معمولا در چنین شرایطی همه دوست دارند همان تعریف همیشگی را تکرار کنند تا کسی دلخور نشود.کمتر به این موضوع٬ عمقی نگاه می کنند.به این دلیل "اینجا چراغی روشن است" یک لهن متفاوتی پیدا کرد.فضایی را برای قصه چیدیم که پیش از آنکه قصه ای تعریف شود،یک حس بیان شده باشد." میر کریمی اعتماد به نفس بیشتری پیدا می کند و قبل از آنکه آقازاده صحبتش را آغاز کند بادی به غبغب می اندازد و می گوید:"از این جهت این فیلم برایم تجربه بسیار خوبی بود.از لحاظ فنی هم کار در شرایط سختی ساخته شد".آقازاده مدام قلم را روی کاغذ می برد و چیزکی یادداشت می کرد. درستکار چند جمله ای می گوید تا نوبت به منتقد جلسه برسد.

منتقد صریح اللهجه و دوست داشتنی

آقازاده میکروفون را دستی می کشد و در حالی که قلم را روی میز می گذارد رو به میرکریمی می گوید:"مواجهه با این فیلم همان خطرات و مشکلاتی را دارد که آقای میرکریمی به سختی ها و خطرات آن در فیلم اشاره کردند.مواجهه شدن با دین در سینمای ما سخت است.آ"قازاده وقتی با صراحت اعلام می کند که این فیلم تجربه شکست خورده ایست، میرکریمی می گوید این حرف ها خسته کننده است.ولی وقتی یکی از جمع با زبانی ساده می گوید فیلم را دوست دارد فیلمساز می گوید انرژي گرفته است.میرکریمی آنقدر این دو سه سال در خودش گم شده که انتقاد را بر نمی تابد.رئیس خانه سینما شدن و مورد حمایت قرارا گرفتن آخرین اثرش به همراه در دست داشتن چندین و چند کار ٬او را در خودش گم کرده است.میر کریمی فیلمساز مورد علاقه من است.ولی آن روز نگاهم را مدام تغیرم می داد...رضا درستکار می خواهد بحث را عوض کند ولی آنقدر جدی٬ نمی توانست.علی معلم آن پائین میان جمعیت نشسته و نهیب می زند :"کمی شیرین تر سخن بگوئید و اینقدر جدی حوصله مخاطب را سر می برد."نگاهش به میر کریمی است و آن بدین معناست که انتقاد از فیلم تو صحیح است ولی شاید جدی سخن گفتن کمی از حوصله خارج است."آقازاده" می گوید: نمی توانم  شیرین صحبت کتد چون آدم شیرینی نیستم.ولی می گویم که "اینجا چراغی روشن است" فیلم مطلقا بدی است.او دلش از حرف میر کریمی گرفته و با صراحت همیشگی لهجه اش می گوید:دين بلا واسطه باز گرداندن انسان به اعماق تاريخ است.جهلي است كه خود را در جان زيبا مي خواهد بپوشاند.من در سياست و اداره جامعه به دموكراتيك بودن معتقدم ولي در عالم نظر. در تعيين صدق و كذب يك گزاره به تعداد موافق و مخالف رجوع كردن را عين بلاهت مي دانم.جامعه نمي خواند.كم مي خواند.اگر مي خواند فهم نمي كند روزگارش را.با صراحت مي گويم تافيلمساز منتقد خود نباشد.تا ياد نگيرد از سينماي استعلايي آ ن سوي مرز ها كه مولفه هايش را از مسحيت مي گيرد فاصله بگيرد و زبانش را با استعاره هاي وتصاوير ذهني خودي فربه نكند اين سينما تنها با شكست خواهد زيست.شكستي كه مي تواند ميراث باشد اگر بدانيم كه از خطا هايمان چگونه بهره ببريم.دعوت فيلمسازاز منتقد كه مثل تماشاگر عادي سخن بگويد و ستايش كند آ نچنان بايد نقد شود خنجر كشيدن عليه خويش است. آقازاده سرکی می کشد و میر کریمی را متوجه خودش می کند:"مير كريمي با " خيلي دور - خيلي نزديك " تجربه خوبي را به تماشا گذاشت واگر نظرورزي رابا حسي كه بلا واسطه در خود مي يابد جمع كند مي تواند سينمايي كه مي خواهد از دين بگويد بسيار جلوتر ببرد. او بايد بداند تمجيد خو راك مي رساند به نفس كه نه با تجربه ديني همساز است و نه با فيلمسازي..."

تعریف و تمجیدی که گاهی برای کارگردان ضرر دارد

میر کریمی مدام می خواهد بقیه سوال کنند تا شاید کسی تعریفی کند و او قوت بگیرد.صراحت لهجه منتقد کمی از تعریف و تمجید آبکی می کاهد و این همان چیزی است که اداره کننده جلسه می خواهد.میرکریمی این روزها عجیب سرزبان ها افتاده و این شاید هم به او لطمه بزند و هم...ولی نباید فراموش کند که همین منتقدان و خبرنگاران بودند که اورا به این جا رساندند و باید بداند که همین ها هم می توانند پرونده اورا برای مدت ها ببندند. درستکار به ساعتش نگاه می کند و  این بار عقربه ها به او می گویند جلسه تمام شده.لوح تقدیر می آورند و یکی به منتقد می دهند و یکی به فیلمساز.میرکریمی باید سردردش خوب شده باشد.از روی صندلی بلند می شود به سمت آقازاده می رود.حواسش نیست و سر میجنباند و با کارگردان دستی می دهد.صدای دست جمعیت به ما اجازه نمی دهد بفهمیم کارگردان به منتقد چه می گوید ولی منتقد در جایی می نویسد:"در پايان اين نشست  کارگردان به من گفت هيچ جا اين چنين سخن نگفته بود و بنيانهاي نگاهش را نا كاويده بود" واین یعنی شکست کارگردان مقابل یک منتقد صریح اللهجه".

I لینک ثابت I   چهارشنبه 18 مرداد1385   مجید توکلی   | 

 

روز خبرنگار مبارک

 دوربینش را از دستش کشیدند و نعره زنان٬باپای پیاده به آن طرف میدان می دوید.آن یکی در حالی که جای گردی نوک باطوم بر زیر گونه اش نقش بسته بود با خودکاری به دست گوشه خیابان نوشته اش را می نوشت.کمی آن طرف تر خبرنگار دیگری روی زمین افتاده بود و تعداد مشت و لگد هایی که به ساق پای چپش می خورد را می شمرد..حالا چند سالی از آن روزها می گذشت و آن ها بزرگ شده بودند.این بار یکی دنبال کاغذش روی آسفالت داغ خیابان می گشت و کمی آن طرف تر آقای رئیس جمهور سوار خودرو دست راستش را بالا اورد و عکاس ها چلپ چلپ می گرفتند.آن یکی پشت وانت چمباتمه زده بود و به ساعتش نگاه می کرد و به تابلوی کنار جاده که روی آن نوشته بود ۲۰" کیلومتر تا بم".آن طرف تر هم خبرنگار دیگری صدای خمپاره و شلیک گلوله و انفجار در لبنان به استقبالش آمدند. و حالا امروز روز اوست.

معلوم نبود اگر محمود صارمی شهید نمی شد آیا الان چنین روزی داشتیم یا نه و حتما نداشتیم.معلوم نبود اگر صارمی جان نمی داد کسی این حرفه را ارج می نهید یا نه که حتما نمی نهید.دلمان خوش است.مدام از صبح ۱۶ تا شب ۱۸ برایمان sms می آید و خودمان به خودمان تبریک می گوییم.دلمان خوش است.حالا چند سالی می شود که هر کسی به راحتی عنوان مقدس خبرنگار را یدک می کشد.حالا چندسالی می شود که یادمان رفته خبرنگار واقعی چه کسانی بودند و ایا ما قابل ستایشیم یا آن ها.عذر می خواهم.از همه آن هایی که رنج خبرنگاری را چشیده و کشیده اند و حرمت قلم را می دانند٬عذر می خواهم و به آن ها تبریک می گویم.شماره شان را ندارم تا براشان sms بزنم ولی وبلاگ من ٬زبان تبریک را برایم آسان تر می کند.فقط دوست دارم بگویم و اول به خودم.نمی خواهد مدام به همدیگر تبریک هدیه کنیم.فقط قدر شناس باشیم و حرمت آن هایی که حرمت قلم را حفظ کردند٬حفظ کنیم.

یادمان:نمی دونم چه جوری می شد روز خبرنگار رو جشن گرفت ولی به باد اون خبرنگارهایی که از ارتفاع سقوط کردند و آتش گرفتند نیا افتاد.علیرضای براداران رو چه جوری می تونم فراموش کنم یا هادی نیلی رو.علیرضای عزیز...بار غمت سنگين است. آنقدر سنگين كه دلم نمي خواهد باورش كنم، كاش امروز هرگز از راه نمي رسيد. امروز تودر میان ما نیستی ٬توخبری ساختی كه بهاي آن گوهر وجودت بود.     علی جان تو همیشه برای من زنده ای....

I لینک ثابت I   سه شنبه 17 مرداد1385   مجید توکلی   | 

 

 تولد در ساعت ۶ عصر

مثل دوتا قمری که تازه می خواهند زندگی مشترکشان را شروع کنند دنبال جایی می گشتند تا پذیرای مهمانانی باشند که هرروز یا هرشب بر صفحه مونیتور "چراغ های خاموش" را می بینند.یک سال از آغاز حضورشان در دنیای مجازی می گذشت.یک سال بود که از زندگی مشترکشان می گذشت آن هم بدون هیچ اختلاف و حرفی.نمونه کامل یک زوج موفق که باید الگویی باشند برای دیگر زوجین.حتما تا به حال خیال کردید درباره یک دختر و پسر عاشق و معشوق حرف می زنم ولی به عرضتان می رسانم که سخت در اشتباهید.این بار عروس دامادی در کار نیست و طبق سنت شکنی صورت گرفته دو داماد شاخ شمشاد موضوع و سوژه ما هستند.دو دامادی که حاصل چند سال رفاقت صادقانه شان تبدیل به وبلاگی شد به اسم"چراغ های خاموش".کودک یک ساله ای که حالا چند وقتی است اسمش سر زبان ها افتاده.شاید جسارت این دو داماد ما ستودنی باشد.شاید که نه،البته ستودنی است.در این دنیای وانفسا آزادانه سخن گفتن سخت است و دشوار و از همه آسان تر سکوت کردن است.که باز به قول مارگات بیگال:"سکوت سرشار از نا گفته هاست"....ولی وقتی وبلاگ چراغ های خاموش، سال گذشته در همین روزها کار خودش را آغاز کرد٬ جمله ای زیر عنوان وبلاگ سنگینی می کرد."در سکوت با یکدیگر سخن گفتن".وحالا آنها یک سال در سکوت با ما سخن گفتند.در سکوت ولی پر از هیاهو.

اما آنهایی که سیاسی می نویسند و یا حداقل فعال در این حوزه هستند٬بعید است نامی از "سجاد سالک و مهدی تاجیک" نشنیده باشند.دانشجوی علوم سیاسی و روزنامه نگار جوان.کارشان را از روزنامه اعتماد شروع کردند و رشد فوق العاده ای داشتند.شاید روابط عمومی قوی و خوبشان باعث می شد.حالا بعد از فروپاشی اعتماد و رفتن خیلی ها٬این دو هم به روزنامه کارگزاران رفتند.این روزها اگر کمی پول خرج کنید و کارگزاران را بخرید٬اسمشان را در همان یکی دو صفحه اول می بینید....دو داماد داستان ما در مدت حضور اندکشان در مطبوعات چهره پررنگی از خودشان نشان دادند.حضور پررنگی که شاید خیلی ها به خاطر رسیدن به این جایگاه سال ها باید بنویسند و بخوانند.قلم شیوا و ذهن خلاق٬ویژگی آنها بوده و هست.دوستی من با این دونفر در اواسط حضورم در روزنامه اعتماد شکل گرفت.یکی دوسالی از انتشار اعتماد می گذشت که سروکله این دونفر پیدا شد.حالا بعد گذشت این زمان باید در جشن تولد یک سالگی کودک شان قرار می گرفتم."ساعت ۶ عصر ٬کافه آق بانو"....اما جدای از تعریف و تمجید از سجاد و مهدی عزیز ٬از این به بعد به جای وارد کردن آدرس چراغ های خاموش باید بنویسیم:  www.mahjad.com

تبریک به مهدی و سجاد و به امید جشن تولد یک سالگی مهجاد

I لینک ثابت I   شنبه 14 مرداد1385   مجید توکلی   | 

 

یک فنجان قهوه با مرد ژولیده

شش سال پیش بود یا سال ٬۱۳۷۹ نمیدانم.فرقی نمی کند.روزنامه نگاری را تازه یدک می کشیدم و هرجا پا می گذاشتم فخر می فروختم و بادی به غب غب ول می کردم.شور جوانی موج می زد و دوست داشتم پله ها را ۱۰ تا یکی بپرم.هنوز٬ اندک قلمی بود و اندک فکری.صبح ها با ذوق و شوق به روزنامه می آمدم و عصر ها ژست روزنامه نگارهای باسابقه را می گرفتم و از در روزنامه خارج می شدم. هنوز چند روزی از حضور کمرنگم نگذشته بود که حضور پررنگ مردی را حس کردم.مردی با موهای ژولیده و کت و شلواری آویزان و گهگداری رنگ و رو رفته.ابروهایی پرپشت و عینکی  به قاعده درب نعلبکی.از کنارم رد می شد و پریشان به سمت اتاق سیاسی می رفت.چند وقتی گذشت.کتابی به دستمان رسید برای معرفی و همان جا چند صفحه ای را خواندم.دوست بغل دستی وقتی اشتیاق من را برای خواندن کتاب دید سرجنباند و مرده پولیده رانشانم داد.او احسان نراقی بود.نویسنده کتاب.مردی که هر از چندگاهی با همان ظاهر همیشگی از کنارم می گذشت و ....."دکتراحسان نراقی" جامعه شناس مشهور ایرانی که بیش از چهل سال در حاشیه و متن حوادث متنوع سیاسی ایران بوده ٬حالا چندسالی است که در آستانه هشتاد سالگی از فرانسه به ایران آمده.نراقی ٬فرزند ملا احمد نراقی و نوه ملا مهدی نراقی از شاعران، بزرگان عرفان و علمای حوزه، است. پدر و مادر ((بانو رخشنده گوهر نراقی))، از بنیان گذاران مدرسه نوین در کاشان است و مسجد آقا بزرگ آنجا، ساخته پدرش است." این شنیده های اندکی بود که از او می دانستم و باورم نمی شد.این ژولیدگی ظاهر با آنچه شنیده بودم فاصله ای بود از زمین تا آسمان.اما باز شنیدم"احسان نراقی سال 1947 میلادی برای تحصیل راهی اروپا می شود.  ابتدا در فرانسه ((سوربن)) و سپس سوئیس در رشته های علوم اجتمایی و جامعه شناسی دکترا می گیرد. در آن سالها که تنها دو سال از پایان جنگ جهانگیر دوم گذشته بود. همزمان امیر عباس هویدا ((نخست وزیر سالهای 1343 تا 1356)) در اروپا به تحصیل مشغول بوده و با هموطن دانشجوی خود، از سال 1950 آشنایی و رابطه می یابد.احسان نراقی در بازگشت به ایران مدتی در اصل چهار ترومن کار کرد. مدتی هم استادی دانشگاه تهران پیشه نمود و در دهه پنجاه، با بنیان گذاری مرکز تحقیقات علوم انسانی، به ریاست آن برگزیده شد. از شاگردان و پژوهشگران این مرکز می توان به دکتر ابوالحسن بنی صدر، دکتر حسن حبیبی و پروانه فروهر اشاره کرد."

نراقی سال ها زندان بود و سختی های بسیاری را تحمل کرده.سخنی های بسیاری کشیده و...اما او ویژگی های جالبی دارد."بزرگترین ویژگی احسان نراقی در پویایی، سرزندگی و اشتیاقی است که نسبت به کارش نشان می دهد. او در هشتاد سالگی همچنان در پی یادگرفتن از جامعه ایران است  و آنچنان کنجکاو و پی گیر سرنوشت کشور است که یک استاد تازه نفس و جوان را می ماند".او بسیار مرد بزرگی است و آنچنان بزرگ که توصیفش بزرگی می خواهد.احسان نراقی چهارشنبه به کافه تیتر می آید..نراقي در مورد تاريخ جامعه شناسي در ايران با علاقه مندان به گفت وگو خواهد نشست.به طور حتم ٬شاید تنها حضور در این دیدار٬ بعدها باعث افتخار محسوب شود.شنیدن صحبت های نراقی همراه با یک فنجان قهوه طعم دیگری دارد.

 روایت زیبای"محمد آقازاده"از احسان نراقی

 

I لینک ثابت I   سه شنبه 10 مرداد1385   مجید توکلی   | 

 

کافه و خستگی و تفاوت دونسل

 وزمیان خنده هایم تلخ٬ و خروش گریه ام ناشاد / از درون خسته  سوزان...می کنم فریاد...ای فریاد... ای فریاد.... /  صدای آواز شجریان مرا با خود می برد به نا کجا آباد.خسته ام. چند ساعتی می شود از کافه تیتر آمده ام و  عقربه های ساعت نهیب می زند که  امروز  هم گذشت.شجریان فریاد می زند. اخوان می کند فریاد. هیچ  صدایی به گوشم نمی رسد٬ جز آواز  شجریان.  پایم را ول کرده ام  روی میز و به هیچ فکر نمی کنم. میخواهم مثل اخوان فریاد بزنم.حس عجیبی دارم ٬میان داستان نویس های نسل   پنجم بوده ام.جدال افکار دیدنی بود و نوید از آینده ای روشن  برایم  ملموس.این فضا را دوست دارم.بحث و گفتگو را می پرستم و برایش زمان می گذارم."آقازاده" حرف ها راشنیده است ٬ولی می گوید فضا مناسب نیست و صدا به گوش نمی رسد.مراعات می کند انگار. ولی زاده مراعات سرش نمی شود و حرفش را می زند.تفاوت میان دونسل.یکی مراعات می کند و دیگری شتابان ٬انتقادش را می ریزد روی سر نویسنده. مراعات او و شتابزدگی این یکی برایم دوست داشتنی است.حرف ها تمام می شود و همه می روند.خداحافظی٬ پایان حضورم در کافه را آشکار می کند.خستگی هنوز با من است و نهیب میزنم تا ماشینی سرعتش را کم کند.سوار می شوم."حالم بده...حالم بده...دوست دارم...دوست دارم..."صدای بنیامین است.راننده مدام آهنگ را عقب می زند تا بیشتر  حالیمان  کند  که  حالش  بد است.پیاده می شوم و مسیر دیگری می گویم.این یکی سن و سالی دارد و  اتومبیلش  هم  خسته است."اگه یادش بره که وعده به من داده وای وای وای....." باز هم تفاوت میان دونسل.پیاده می شوم و هر کاری می کنم این دو را با هم هضم کنم برایم دشوار است.ادامه مسیر را پیاده گز میکنم و زیر لب هردو را زمزمه .خسته ام. چند ساعتی می شود که از کافه تیتر آمده ام و عقربه های ساعت... وای بر من...وای بر من...همچنان می سوزد این آتش.

I لینک ثابت I   شنبه 7 مرداد1385   مجید توکلی   | 

 

مردی با موی سیاه و سپید

 آرام می نشیند روبرویم و نگاهش باخود می برد سال ها تجربه و تلاش را.سنگینی فکرش با سبکترین بیانش می نشیند بر ذهن خسته جوان من و انگار می داند که من هم آرزو دارم روزی مثل او باشم ٬با کوله باری از تجربه و سال ها رنج و تلاش. راهی که او رفته کجا و راهی که من رفتم و می روم! دوست دارم مدام برایم حرف بزند و مثل باران بهاری ببارد و غبار کثیف و خسته ای که رویم نشسته است را پاک کند.او با همه فرق می کند.انگار جور دیگری می بیند.فکر می کند و زیستن را تجربه می کند. وقتی لب باز می کند و از ناملایمت ها سخن می گوید و وقتی از رنجی که در این چندسال کشیده می گوید فقط سرم را پایین می اندازم و به چشمانش نگاه نمی کنم.چون توانش را ندارم.روزنامه نگار منم یا او؟ او روزنامه نگار است یا آنهایی که زیر بار هر خفتی می روند تا ....شاید شرم اجازه نمی دهد زل بزنم به چشمانش و سکته کنم در نگاهش.شاید او می داند که نسل من هیچی در برابر او ندارند.شاید می داند که نسل خسته و سوخته من در به رویش باز بوده و بدون هیچ گزینشی اسم روزنامه نگار رایدک می کشد و خدا را هم بنده نیستند.شاید می داند...

هیچ وقت یادم نمی رود.اوایل تولد روزنامه اعتماد بود.ظهر به روزنامه می رفتم منتظر بودم تا شهرام بگوید که امروز چه بنویسم.یادم نمی رود ٬ستونی ثابت در گوشه راست و آن بالای صفحه هرروز چاپ می شد.هرروز...نویسنده آن ستون را نمی شناختم.کنجکاو بودم و مدام از شهرام می پرسید "محمد آقازاده" چه کسی است که باید هرروز توی صفحه ما مطلبش کار شود".این بار نگاه شهرام هم رویم سنگینی کرد و فقط سکوت کرد.روزها و شب ها گذشت و هر از چند گاهی ستونش را می خواندم.حالا دوست داشتم ببینمش .بعدها شنیدم که او سابقه بسیاری دارد و از بزرگان این عرصه است.چند سالی گذشت تا اینکه بی تا و بهنام کافه تیتر را راه انداختند. همان روزهای اول بود که مردی با موی سپید و سیاه و چهره ای سنگین از تجربه٬ ولی با ظاهری آرام به کافه می آمد و چایی می نوشید و گپی می زد.حالا مقابل بهنام بودم از او نامش را پرسیدم و او گفت:"محمد آقازاده"روزنامه نگار معروف.بهنام داشت حرف می زدو من هیچ چیز از حرف های او را نشنیدم.سرجنباندم و به چهره اش نگاه کردم.او محمد آقازاده بود.کسی که دنبالش بودم و در این چندسال ذهنم را به خودش مشغول کرده بود. حالا چند ماهی می شود که او پای ثابت کافه تیتر است و من از تجربیاتش استفاده می کنم.بدون آنکه خودش بداند.

I لینک ثابت I   پنجشنبه 5 مرداد1385   مجید توکلی   | 

      

   عشق است و آتش و خون

دوست خوبم میثم زمان آبادی این روزها به جای اینکه در خبرگزاری مدیریت کند و شب ها با "ایلیا" بازی کند و طعم زندگی را بچشد٬به دل جنگ رفته است.به جای اینکه ساق پای چپش را روی راستی رها کند و هر از چند گاهی خبرها را چک کند تا مبادا رسالتی که بر دوشش است بر زمین بماند٬دل به دریا زده و حالا ساق پاهایش خاکی را لمس می کند که گاهی خمپاره و گلوله پیش از آن را بوسیده و بوئیده اند.او حالا حیرت زده است از این همه بی عدالتی و می اندیشد که چرا و چه طور اینجاست؟ بر چه استدلال و منطقی خمپاره ها خانه هایی را نشانه می گیرند که تا دیروز انسانهایی در آنجا زیستن را تجربه می کردند.او حیرت زده است.حتما با خود می گوید کمتر از ۲۰ روز پیش جشنی به پا بود و دنیا و سیاست در شوق فستیوال همبستگی و وحدت و یکارچگی بودند.۳۲ کشور در یک اقلیم دور هم جمع شده بودند و همه با یک هدف می جنگیدند و آنجا نه تنها جدال بر سر فتح جام طلایی هدفشان بود که جنگیدن و شکست هم برایشان پیروزی بود...و حالا چند روزی از ان جشن می گذرد و خبری از فتح جام طلایی نیست.حالا توپ و تانک صلاح است و جنگی میان هیچ و پوچ در میان.حالا میثم لباس قرمز پوشیده است و میان خانه های ویران شده مات و مبهوت است. 

                      

هرگز از یاد نمی برم روزی که میثم بار سفر را بسته بود و مدام با تلفن همسر و مادری را دلداری می داد و چه زیبا می گفت که کاره ما همین است.یک روز سفر به دیاری است برای جشن و یک روز سفر به ناکجا آبادی است برای جنگ.حالا چند روزی می شود که میثم میان ما نیست و روزها و شب ها به یاد ایلیا چشم بر هم می گذارد و صبح ها باصدای گریه کودکی از خواب می پرد که خون پیکره وجودش را فرا گرفته است. این روزها بچه های خبرگزاری ایرانیوز دل و دماغ درستی ندارند و مدام حال دوستشان را می پرسند.هر خبری که از بیروت می آید با اضطراب از میثم می پرسند.این روزها خبرنگار بودن سخت است.آن هم وقتی که "میان خون و آتش٬خمپاره و گلوله" رسالتی که بر دوش داری را .....خدایا مواظب میثم باش.

I لینک ثابت I   دوشنبه 2 مرداد1385   مجید توکلی   |