تبليغاتX
وب‌نوشت‌های مجید توکلی

وب‌نوشت‌های مجید توکلی

 

قرار مصاحبه را کنسل کنید.روزنامه را بستند!

روزگار هم توقیف شد.به همین سادگی.این روزها چقدر خبرهای بد و نا امید کننده باید بشنویم و بدیم.بعد از سه شماره بستنش.چرا؟چون با همون بچه های شرق منتشر می شد.چون مجوز سیاسی ندارد و مطلب سیاسی می نویسد.مگه جام جم و همشهری مجوز سیاسی دارند؟روزنامه نگاری دیگه چیه؟فعلا اعصاب ندارم.چند دقیقه ای است مطلبی نوشتم برای صفحه سینما و قرار مصاحبه ای گذاشتم.تا یادم نرفته زنگ بزنم و بگم"من همونیم که الان زنگ زدم و برای جمعه قرار مصاحبه گذاشتم.لطفا قرار مصاحبه را کنسل کنید.روزنامه مان را بستند."

I لینک ثابت I   پنجشنبه 27 مهر1385   مجید توکلی   | 

 

لذت تماشای یک فیلم با نماهای جذاب

هیچ فیلم دیدنی اینقدر بهم حال نداده بود.اونهایی که عشق سینما هستند می دونن فیلم دیدن روی پرده یه مزه ای دیگکه داره که نگو.دیشب با بروبچ افطار رو زدیم و قرار شد بعدش بشنیم و میامی وایس استاد مایکل مان رو ببینیم.اونم روی پرده.نمی دونید چه حالی داد.اتاق تاریک و یه پرده که همه اش نماهای استثنایی و غیر معولی رو از یک فیلم فوق العاده نشون می ده.این نکته رو همه اون کسایی که "میامی واس" رو دیدن قبول دارند.اینکه هیچ نما و قاب معمولی توی این فیلم نیست.همه چیز متفاوته.بازی ها عالی.مخصوصا "کارین فالر" و استاد "گنگلی".بازی ها و فیلم زندگی عجیبی رو رقم می زنند.همه چیز روی پرده دیدنی و جذابه.به قول امیر قادری وقتی فیلم شروع می شه احساس می کنی اولش نیست و این همون نما ها و قاب های غیر معولیه که می گم.اینقدر سکانس ها جذاب بود که جو گیر شدم وبا گوشیم دوسه تا عکس از روی پرده گرفتم.توی "دنیای تصویر" یه مطلب درباره این فیلم نوشته بود.اول مطلب اینجوری شروع شده بود."مایکل مان" این آزادی رو به تماشاگرش می ده و می گه اگه فیلم منو دیدی دوست داشتی بشین و نگاه کن٬اگرم نه پاشو برو هواخوری"...پیشنهاد می کنم هرچه سریع تر فیلم و بگیرید و ببینید.

I لینک ثابت I   جمعه 21 مهر1385   مجید توکلی   | 

 

 دوشنبه ٬"روزگار" منتشر می شه

خبر از این بهتر نمی شد.روزنامه "روزگار"(شرق سابق) روز دوشنبه منتشر می شه.دیروز که سرزده رفته بودم روزنامه همه اومده بودند و صفحه می بستند.خیلی جو قشنگی بود.همه شور و هیجان خاصی داشتند.از دوشنبه اگر گوش شیطون کر اتفاق خاصی نیفته "روزگار"روی کیوسک می یاد.

I لینک ثابت I   پنجشنبه 20 مهر1385   مجید توکلی   | 

 

دوساعت ایرانی بودیم

یادم می یاد وقتی فیلم ازدواج به سبک ایرانی رو دیدم یه جورایی شدم.نه اونقدر خوشم اومد که ذوق زده بشم و نه اونقدر بدم اومد که حالم به هم بخوره.یه جورایی حس نوستالوپیک ایرانی بودن بهم دست داده بود ولی توی بعضی از صحنه ها بدتر زده می شدم.اما ربط این حرفایی که از فیلم ازدواج گفتم به ماجرای چند شب پیش بر می گرده.اون شب علی معلم برای افطار دعوت کرده بود دفترش.اولش وقتی به امیر گفتم اینها کجا می خوان افطار بدهند امیرهم در جواب گفت نمی دونم ولی فکر کنم توی حیاط این کارو بکنن.همین طور هم شد.چند دقیقه ای قبل از افطار رسیدم و مستقیم پله هارو بالا رفتم و سلام و احوالپرسی همیشگی.خلوت بود.داخل اتاق علی معلم پشت میز کزایی اش نشسته بود و شهاب الدین عادل هم روی مبل کناری .منم نشستم و سر صحبت باز شد.گذشت تا داریوش ارجمند به همراه سام پسرش آمدند.نشستند و صحبت گل گرفت.هم ارجمند اهل حرف و هم علی معلم.بحث سر بازیگرهایی که نمی تونند مقابل دوربین عکاسی فیگور بگیرند شروع شد و با تعریف و تمجید از فیلم "میامی وایس" مایکل مان خاتمه یافت.کم کم نزدیکای اذان بود که جمال رحمتی هم آمد.بعد از توقیف شرق تازه دیده بودمش و از اوضاع روزنامه و کاریکاتوری که چاپ کرده بود پرسیدم که صدایی رسید که "تشریف بیارید پایین.غذا سرد می شه".تعداد کم بود ولی هرچه بود بوی ازدواج به سبک ایرانی می آمد.از اینجا به بعد مدام ازدواج جلوی چشمم بود.پیش بینی امیر درست بود و باید به حیاط می رفتیم.یک سکانس کاملا رویایی از یک خانواده ایرانی.داخل حیاط فرشی و روی فرش سفره ای و داخل سفره رنگ و بوی ایرانی.همه چیز بود.خیلی وقت بود دور سفره نشسته بودم و حال عجیبی بود.حیاط باصفایی هم داشتند.دو دیس رنگین وسط سفره توجه جلب می کرد.معلم خیال همه را راحت کردو گفت که این "مانی پلو" غذای مخصوص دامغان است.چه رنگ و بویی داشت.دو کاسه بزرگ حلیم و بویش دل از یک گرسنه را می ربود.هنوز شروع نکرده بودیم که یکی یکی میهمان ها آمدند.جمع ازدواج به سبک ایرانی ها کم کم جمع شد.حسام نواب صفوی و حسن فتحی هم آمدند.امیرو خسرو هم کمی دیرتر، ولی آمدند.یک سکانس رویایی بود.یک سفره رنگین ایرانی و به قول داریوش ارجمند به سبک معلم.

علی معلم را کم کم دارم می شناسم.آدم فوق العاده ایست.بر پایی یک چنین میهمانی کوچکی آن هم در حیاط و روی زمین کار هرکسی نیست.نمی دانم او را چقدر می شناسید.الان چند وقتی است را بطه ام باهاش بیشتر شده.اخلاق و رفتارش بدجوری مجذوبم کرده.دیشب وقتی سفره جمع شدو همه خداحافظی کردند در لابی دفتر نشستیم و دو ساعتی گپ زدیم.چهار نفری بودیم.همیشه برایم جالب بود که چرا معلم ابتدای مجله دنیای تصویر عکس خودش را بزرگ چاپ می کند و سر مقاله اش را می نویسد.توی جشن دنیای تصویر خودش مجری می شود و.....تا دیشب شرم و حیا اجازه نمی داد سوالی در این رابطه بپرسم ولی موضوعی پیش آمد که خودش گفت.توی جشن خانه سینما بزرگداشت مجله فیلم را گرفته بودند.عباس یاری و هوشنگ گلمکانی مسعود مهرابی روی سن آمدند و تندیس را گرفتند.گذشت تا اینکه مجله فیلم منتشر شد.جالب اینجا بود که اینها یک عکس از جایزه گرفتن خودشان را کار نکردند.معلم چند جمله ای در این باره حرف زد و توی دوسه تا دیالوگ جواب من را هم داد.او با قدرت گفت:"اینها باید عکسشون رو بزرگ چاپ می کردند. من بودم بزرگ می زدم.افتخارم می کردم.باید بگم که من جایزه گرفتم و من برترم.این همه عکس هنرپیشه کار می کنی یک بار هم عکس خودت رو کار کن.بگو که تو هم هستی."این حرف ها مدام توی گوشم بود.حرف زدنش برایم خودباوری می ساخت.معلم اخلاق فوق العاده ای دارد.به حرف هیچ کس کاری ندارد.همان کاری را می کند که فکر می کند بهتر است.اعتماد به نفس بالایی دارد و برتری خودش را بارها و بارها ثابت کرده.نکته این جاست که حتی اگر نصف حرف هایش را قبول نداشته باشی ولی باهاش حال می کنی.در زمانه ای که از این نوع آدم ها انگشت شمار پیدا می شود باید فرصت را غنیمت شمرد.شاید هم یکی از دلایلی که از شماره قبل مجله دارم با مجله همکاری می کنم ،همین اخلاق او باشد.

آن شب جای همه تان خالی بود.

I لینک ثابت I   شنبه 15 مهر1385   مجید توکلی   | 

 

 

آن مرد که می خندید٬مرد

عمران صلاحی مرد.خبر کوتاه بود و ساده.لعنت به این sms که همیشه خبرای مرگ و می ده.چقدر ما آدم ها ذوق می کنیم وقتی خبر مرگ و اولین نفر می خوایم بدیم.مرتیکه پریده جلوی من و یه جوری که انگار می خواد خبر ازدواج مادرش رو بده می گه "عمران صلاحی" مرد.آخه مردک٬ مگه چی به تو می رسه که اینجوری خبر رو می دی.من اگر زودتر از تو خبررو نمی فهمیدم که می زدم بچسبی به دیوار.کی گفته عمران صلاحی رفته.مگر گلشیری و شاملو رفته اند که او هم برود.مگر تو مب دانی برای آن ها چه کسی تصمیم می گیرد.تاریخ همه آن ها را به خاطر می سپارد.

روایت تصویری از تشییع پیکر مرد طناز ایران

I لینک ثابت I   پنجشنبه 13 مهر1385   مجید توکلی   | 

 

 

نون بربری و حال و هوای استادیوم

امروز همه چی رویایی بود.اینکه موقع افطار بعد از چندسال توی صف نون بربری به همراه امیر قادری وایسادیم.داستان جالبی بود.از ساعت ۳ باهم بودیم و می خواستیم افطار بریم دفتر سینمای ما و دور هم با بروبچ افطار کنیم.توی مطهری در حال پیچ از دوربرگردون بودیم که یک دوست افغان نون بربری داغ به دست از جلومون رد شدو بوی نون مدهوشمون کرد.از اونجایی که من همیشه پای خوردن هستم و از این موضوع به راحتی نمیگذرم پیشنهاد بی شرمانه امیر رو پذیرفتم و پرسون پرسون أدرس نونوایی رو گرفتیم.رسیدیم دم نونوایی و صف طولانی هم نتونست جلوی اراده مارو بگیره.امیر که تا به حال توی صف نون وای نستاده بود و منم چند سالی می شد.خلاصه بعد از نیم ساعت نون و گرفتیم٬رفتیم دفتر و افطار رو زدیم.حالا اینهاش مهم نیست ولی نکته جالب امروز اینجا بود که امیر سر افطار یه پیشنهاد بی شرمانه دیگه داد و همه هم پذیرفتند.اینکه بریم استادیوم و بازی پرسپولیس و پیکان رو ببینیم.چاره ای نداشتم جز اینکه بپذیرم چون نگاه همه بدجوری به من غلبه کرد.ضمنن بدم نمیومد برم بین یه سری .....بشینم و بازی تیم رقیب رو ببنم.

رفتیم و به اخر نیمه اول رسیدیم.خیلی شلوغ بود و بندگان خدارو جو گرفته بود.نکه بازی قبل رو برده بودند خیلی تو جو بودن.منه استقلالی دو اتیشه بین این همه پرسپولیسی دیدن داشت.بدجوری حرصم گرفته بود.اونها ۲-۰ جلو بودن و بعید بود پیکان بتونه ببره.اونم وقتی یکی از گلها رو نیکبخت بزنه.اتفاقا نیکبخت تنها بازیکنیه که هیچ وقت برایم دوست داشتنی نبود و نیست.بی اخلاق ترین بازیکن حال حاضر ایرانه.بدون شک.اما تو بین دیدن بازی٬ شنیدن اصطلاحات استادیومی دیدنی و شنیدنی بود.فحشایی که می دادن و اینکه بی دلیل علی پروین رو تشویق می کردن.شعر هایی که درست می کردن و می خوندن.آخرین باری که استادیوم رفتم بازی استقلال و برق شیراز بود که استقلال قدرتمندانه ۴-۰ برد و قهرمان شد.(کوری چشم هرچی لنگیه).این استادیوم امروز اصلا حال نداد و فقط خاطرات بازی استقلال رو زنده کرد.امروز روز رویایی بود.هم صحبت کردنم استادیومی شده بود و هم نوشتن پستی که می خونین.به هرحال جوه دیگه.امروزم مارو جو گرفته.

I لینک ثابت I   سه شنبه 11 مهر1385   مجید توکلی   | 

 

تیتر نداره.بخونیدش...

همیشه وقتی فیلمی از امین حیایی می بینم یه سوال برام پیش می یاد٬ اونم اینه که این بازیگر چه طور به هیچ نقشی نه نمی گه و اینقدر خوب هم بازی می کنه.خیلی دوست داشتم یه بار برم و باهاش یه مصاحبه بکنم.راستش وقتی توی همشهری جوان قرار شد با امین گفت و گو کنیم استقبال کردم و پیگیرش شدم.سخت می شه پیداش کرد و سخت هم گفت و گو می کنه.به هر حال هرجوری شد پیداش کردم و باهاش حرف زدم.به نظر خودم مصاحبه خوبی نشد ولی بدم نشد....بخونیدش.خوشحال می شم درباره مصاحبه و بازی خود امین نظر بدین.

کی بزرگ می شی پسر؟

 در بدترين شرايط ممكن، اين گفت‌وگو انجام شد. فكرش را هم نمي‌توانيد بكنيد. ساعت 3 نصف شب، آن هم در سوز بد سرما، در بيابان‌هاي شهرك سينمايي دفاع مقدس، روي يك تخته چوب كه هر از چند گاهي ميخي به بدن آدم فرو مي‌رفت. آن هم بين يك سكانس 20 دقيقه‌اي كه فقط به ما مجال مي‌داد فكر كنيم كه چه سؤالي بايد بپرسيم. آن هم از بازيگري كه مدت‌هاست دنبالش‌ايم تا بنشينيم و گفت‌وگوي مفصلي انجام بدهيم. بازيگري كه در اين چند سال يا دارد فيلم بازي مي‌كند و يا دارد فيلم‌نامه مي‌خواند براي انتخاب فيلم بعدي. روزي هم نيست كه فيلمي از او روي پرده نباشد و او را با شكل و شمايل جديدي در سينما نبينيم. بيشتر فيلم‌هايش هم كه پرفروش از كار در مي‌آيند. در نتيجه اصلا فرصتي براي مصاحبه ندارد. فقط هم ما دنبال اين سوپراستار سينما نبوديم، خيلي از دوستان خبرنگار هم در خماري گفت‌وگو با  او هستند. به خاطر همين، به روش خفت كردن متوسل شديم! اين كه  برويم سر صحنة فيلم‌برداريِ اخراجي‌ها (اولين فيلم سينمايي  مسعود ده‌نمكي) تا بين يك سكانس كوتاه، حتي  در بدترين شرايط ممكن او را گير بيندازيم و مصاحبه را انجام بدهيم. باور كنيد گير آوردن حيايي سخت‌تر از پيدا كردن يك وزير است! ساعت از 1 بامداد گذشته بود كه داخل شهرك سينمايي دفاع مقدس شديم. همة اخراجي‌ها جمع بودند. شريفي‌نيا هم گوشه‌اي نشسته بود و چاي مي‌خورد. سوز سرما بدجوري اذيت مي‌كرد و يك ليوان چاي حتما مي‌چسبيد.  خلاصه با پادرمياني شريفي نيا بالاخره روي يك تخته چوب نشستيم و گفت‌وگو را شروع كرديم. راستي در حين خواندن مصاحبه شايد جاي يك سري سؤال‌ها را خالي ببينيد. ولي فقط خودتان را بگذاريد جاي من، در آن شرايط هولناك و سوز سرما و فشارِ گرفتن پلان بعدي؛ و كمي به‌ام حق بدهيد. همين! ادامه گفت و گو....


 

I لینک ثابت I   شنبه 8 مهر1385   مجید توکلی   | 

 

 خبر خوش
"روزگار" شرقي ها بد نيست

عجب روز ي بود ديروز.خيلي بي رمق و دل خسته تصميم گرفتم يه سري برم "شرق" و رفتم. دو ساعت از ظهر گذشته بود و بلوار گلشهر كه هر روزپر رفت و آمد و شلوغ بود، آرام تر از روز هاي گذشته صبح را شب مي كرد.سر پائيني را تندي گز كردم و به در روزنامه رسيدم.خيلي حالم گرفته بود.در نيمه باز بود و كسي هم رفت و آمد نمي كرد.داخل شدم .داخل حياط روزنامه هم سكوتي معنا دار حاكم بود.داخل تر شدم و از پله ها بالا رفتم.معمولا در مسير پله ها چند نفري را مي ديدم و سلام و احوالپرسي.ولي هيچ خبري نبود.داخل تحريريه شدم و سكوت بيشتر شد.به سمت اتاق خودمان رفتم. محسن آزرم و سام فرزانه نشسته بودند و گپ مي زدندوخبري از بقيه بچه ها نبود.حالم بدجوري گرفته بود و رمقي در من نبود.صداي "ابك" نمي آمد و از خنده هاي سرويس اجتماعي هم خبري نبود.هيچ كس نبود.از محسن سراغي از اوضاع روزنامه گرفتم و مثل هميشه جواب سربالا داد.چند دقيقه اي نشستم و به اتاق ورزشي رفتم.آرش فرح زاد بود و علي فولادي پيش پايم رفته بود.منتظر يك خبر خوش بودم.انگار بعد از اين چند وقت آمده بودم تا يك خبر خوشي بشنوم.از آرش هم چيزي دستگيرم نشد.مثل هميشه شروع كردم با كامپيوتر ور رفتن كه "آرش راهبر"هم آمد.خيلي شيك كرده بود . انگار مي خواست خبر خوشي بدهد.همين طور هم بود.
سلام و عليكي و حال و احوالي و از اوضاع روزنامه پرسيدم.آرش شوكه ام كرد با خبرش.گفت كه گفتند از شنبه بياييد سر كار و توليد مطلب كنيد تا از شنبه هفته بعد يا شرق را در بياريم يا روزنامه "روزگار" رو.خيلي خبر خوبي بود.ذوق كرده بودم و مدام از آرش سوال مي پرسيدم.آرش مي گفت اينها سخت دنبال اين هستند كه شرق رو در بيارند ولي اگه نشه روزنامه روزگار در مي ياد.مي گفت صاحب امتياز" روزگار" يه خانم و اطلاع ديگه اي نداشت.خيلي خوشحال بودم و كلي حال كردم.رفتم پايين تا به بقيه بگم ولي زودتر از من خبر رسيده بود.حالا اين خبر خوش مال شما و همه اونهايي كه آفتابشون از شرق طلوع مي كنه.

I لینک ثابت I   چهارشنبه 5 مهر1385   مجید توکلی   | 

 

سفره رنگین مادر بزرگ

مادر بزرگ مي گفت:" بدون اين چيزها، ماه رمضان رنگ و بويي ندارد.بدون صداي آواز شجريان كه در دستگاه افشاري مي‌خواند «چند خوردي چرب و شيرين از طعام/ امتحان كن چند روزي در صيام/ ...» توي اتاق مي بپيچد و يك كاسه آش رشته، با كشك و كمي هم پياز داغ،.حالا با اين حرف مادر بزرگ ،ديگر كارتان تمام است. هيچ مقاومتي نمي‌توانيد بكنيد. خاطرات تمام رمضان‌هايي كه تا به حال گذرانده‌ايد، مي‌آيند سراغتان و نوستال‍ژي سفره مادربزرگ و افطاري با رفقا و آن‌هايي كه نيستند و جاهايي كه دور به نظر مي‌رسند و خاطراتي دست‌نيافتني، همگي توي كله‌تان جمع مي‌شونداين آواز، مثل «ربنا»ي شجريان و اذان مرحوم مؤذن‌زاده‌اردبيلي، حالا ديگر، جزئي از خاطرات رمضان و آداب و رسوم اين ماه مبارك شده‌اند.

طوري كه خيلي از كساني كه در خارج از كشور زندگي مي‌كنند، مي‌گويند بدون اين صداها، بدون اين سفره هاي رنگين كه يك طرفش ظرف زولبيا باميه است و يك طرفش آش رشته ،ماه رمضانشان رنگ و بويي ندارد.ولي نمي دانم چرا مادر بزرگ هرماه رمضاني كه مي رسيد سر سفره، رو به من مي گفت:"امسال ماه رمضون،حداقل چند كيلو لاغر كن".آخه يكي نيست به اين مادر بزرگ ما بگه من چه طور مي تونم رژيم بگيرم وقتي سر سفره افطار تو،رنگين كماني از خاطرات و رازو نيازهاي گوناگون است.چه طور مي شود از آش رشته ات گذشت و چه طور مي شود صداي آواز شجريان را گوش كرد و زرشك پلويي كه بويش قبل از افطار مدهوشم كرده بود را نخورد.يكي نيست به مادر بزرگم بگويد مگر مي شود سر سفره افطار تو نشست و از زولبيا و باميه كه خودت درست كردي نخورد.

مادربزرگ هميشه دم دماي ماه رمضان مي گفت امسال لاغركن ولي اي كاش يكي به خودش مي گفت سفره رنگين تو كه از نان و پنير و كره و گردو پر شده تا آش رشته و سوپ جو و ديس زرشك پلو ، مرا مي برد تا ناكجا آباد و آماده ام مي كند براي يك روزه ديگر. حالا مي خواهم از قول من به مادر بزرگ بگوئيد،صداي اذان كه مي آيد فقط ياد تو مي كنم.نا خدا گاه برايت دعا مي خوانم و ياد سفره هاي رنگينت مي افتم.حالا وقتي مي خواهند اذان بگويند ضبط قديمي را روشن مي كنم تا اذان را با صداي "موذن زاده" گوش كنم.حالا وقتي سر سفره مي نشينم ،قبل از افطار برايت دعا مي كنم و مي خواهم بداني هر كجا كه باشم لحظه افطار ياد تو هستم.

این مطلب را در بخش یادداشت مجله همشهری جوان نوشتم.

I لینک ثابت I   چهارشنبه 5 مهر1385   مجید توکلی   |