آسمان سیاه و سفید است.با ابرهای آشوب زده و نم نم باران.با ترنم نسیم بهاری و اینکه هنوز در این
سن و سال هم بارش باران برایم عاشقانه است.به خصوص آن باران هایی که هم هست-چون می بارد-هم نیست-چون خیس نمی شوی-چه حالی.چه رویایی است این بهار.اسفند ماه است.آسمان کدر تر و کدر تر می شود.تونل اول را رد می کنم٬تونل بعدی آسمان سرد است.برف پاک کن کا رمی کند و می روبد برف های نشسته بر رو ی شیشه را.بخار می کند.مه همه جارا گرفته.چالوس که می گویند اینجاست.چپ و راست هردو سفید شده اند.هیچ فرقی نیست.ماشین ها زنجیر وار می روند که مبادا سر بخرند به ته دره و ما هم می ترسیم.می خواهم بهار را ببینم.وعده کردن با خود کار سختی است.ولی با خودم وعده کردم امسال پول جمع کنم.از همان ۱۰۰۰ تومانی که پدربزرگ لای قرآن می دهد تا بی بی جان که دارو ندارش همان ۱۰۰ تومانی است که پیشکش می کند.وعده کردم امسال بهتر از پارسال باشد.به خدا وعده کردم و کاری به کار هیچکس ندارم.خسته شدم از بس امسال خوب و بد را با هم چشیدم.از مرگ و میر ها خسته شدم.باورم نمی شد وقتی آقا رسول در خاک آرام می گرفت.باورم نمی شد وقتی اشک ها زجه های خانواده های داغدار را می دیدم.عزرائیل امسال سنگ تمام گذاشت.با عزرائیل هم وعده کردم امسال کاری به کارمون نداشته باشه.این جوری بهتر نیست؟
بی خیال هست و نیست.ولی چقدر دلچسب اند این روزهای آخر سال.روزهای ماهی فروش های کنار خیابان با آن تشت های قرمز و سفیدشان.و شب های بیرون زدن چرخیدن لابه لای مردم.مرمی خسته که فقط راه می روند و غر می زنند.عین خیالشان نیست که "انرژی هسته ای حق مسلمشان است!!" و فقط برای خودشان أواز می خوانند و سر می خورند توی مغازه ها و جیب هایشان خالی می شود.به خانه می آیم.سرو صداها همچنان گوشم را پر می کند از صدا.از ترقه تا دعوا.امسال چه خبر بود.در ذهن می گذرانم همه اتفاق ها را.
تحویل سال-محلات-دعوای پشت تلفن-سبزی و طراوت سرچشمه-تهران-سیزده بدر-لواسان-دایی و خاله و زوج جوان-روزنامه-مصاحبه و فیلم.sms های پیاپی-شهرداری-دکتر محمدباقر قالیباف-سرهنگ محمدی-تلفن-صبح پنجشنبه و اتاق
شهردار-کلید خوردن کار در شهرداری -افتتاح پل تقاطع کردستان-معارفه مدیرکل جدید-مرگ پوپک-و باز هم روزنامه و مطلب سینمایی-شهرداری-افتتاح تونل رسالت-ریا کاری و نماز خواندن در تونل-احمدی نژاد-میهمانی-سینما و تفریح-پارک ملت با قارچ-مرگ منوچهر نوذری-کتاب فروشی میرداماد-علی پروین و حامد احمدی-رقابت-بنیامین اثباتی-جشنواره فیلم پلیس-بودجه فیلم-۱۱۰ ثانیه-پژمان بازغی-تدوین و کیوان صبور-امیرعلی و جایزه-خسرو خسروپرویز-سینمای ما-امیر قادری-مهدی عزیزی و پوستر-میم مثل سمیرا-ملاقلی پور و طرحش-فحش های آبدار-جشنواره فیلم فجر-روزنوشت ها-مرگ ناصریا-صبح زود و خواب خسروپویز-سنتوری و سنتوری و سنتوری-کیمیایی-شریفی نیا و تماشای رئیس-۴بار سنتوری و رفیق من سنگ صبور غمها-اختتامیه-مسعود ده نمکی و اخراجی ها-داد و بیدا-اکرن ها خوصی-کافه شوکا و فانوس-نازنین و یاشا-شیوا و آرش-علی پروین و سلطان-لواسان-خبرهای روزنامه ها-فیلم مستند سلطان کلید خورد-کافه تیتر-بیتا و بهنام-رامسر-کنار دریا با سلطان-ناتالی پرتمن-ساعت ۵ صبح-بولینگ عبدو-خسرو پرویز این....توی کدوم یکی از این خونه هاست-پول-بدهکاری و طلبکاری- امیرقاسمی و ویدا-ویژه نامه های نوروزی-عید آمد.
پی نوشت:بهتر از این نمی شد.توی اوضاع و احوالی که منتظر تحویل سال نو بودم ٬یه خبر تاپ شنیدم."استقلال به احتمال فراوان به لیگ قهرمانان باز می گرده."این بهترین خبری بود که در سال جدید شنیدم.متن خبر...

نامه "شهروند" چند خطی نوشتم.اما حیفم اومد خوراکی که خودم برای عید جمع و جور کردم رو به شما هم نگم.اول از همه پیشنهاد می کنم اگر مثل من اهل این نیستید که قبل از عید همه ویژه نامه های نوروزی(نشریات اجتماعی-سیاسی٬ورزشی٬هنری٬خانوادگی) را بخرید حداقل این چند تا ویژه نامه ای که می گم رو بخرید.بر خلاف همیشه یه پیشنهاد عجیب و غریب دارم اونم اینه که حتمن برای یک بار همه که شده مقابل دکه روزنامه فروشی که می ایستید یه نیم نگاهی به ۴۰چراغ بکنید
و اگر دوست داشتید بخرید.نمی دونم آفتاب از کجا درآمده ولی اتفاقی ویژه نامه خوبی از آب دراومده.شاید یکی از بهترین ویژه نامه های نوروزی امسال هم باشد.ویژه نامه های روزنامه اعتماد ملی و اعتماد رو هم بگیرید.اين از اين.اما مي رسيم سر اصل مطلب.اونم ويژه نامه نوروزي مجله "نسيم" است.مجله اي كه بعد از گذشت دو سال و درآوردن هفده شماره به يكي از ماهنامه هاي پرطرفدار تبديل شده.دوست خوبم پژمان راهبر مثل هميشه كارش رو بلده .اين بار هم از مجله نسيم٬ يك نشريه حسابي و جوون پسند با محتواي كاملا به روز ساخته كه دليل اون جمع شدن يك سري نويسنده حرفه اي است.ويژه نامه نوروزي نسيم كلي مطلب خوندني داره.اين شماره علاوه بر بچه هاي خود مجله دبيران سرويس٬به صورت افتخاري از چهره هاي مختلف هستند.دبير سرويس سينما:نيكي كريمي٬سرويس ورزشي:عادل فردوسي پور٬سرويس اجتماعي:فريدون صديقي٬سرويس عكس:نادر داوودي و سرويس موسيقس:بابك رياحي پور هستند.
خوبم امير قادري است..يه پرونده كامل با جزئيات درباره"۱۰۰سال بهاريه نويسي در مطبوعات ايران".اينكه بهاريه نويسي از كجا اومده و چه جوري ادامه پيدا كرده.گفتگو هايي داره با "ر.اعتمادي و هوشنگ گلمكاني"٬مطالبي داره با عنوان "مروري بر عيدانه هاي دهه ۶۰" به قلم رفيق نازنينم حامد احمدي و مطلبي كه درباره "منتخب بهاريه هاي خاطره انگيز سال هاي دور و نزديك" به انتخاب رفيق شفيقم خسرو خسروپرويز.اما به غير از اين پرونده مطالب خوبي داره درباره فيلم ها و مجموعه هاي تلويزيوني نوروز و مروري بر سينما و تلويزيون در سالي كه گذشت.گفت و گو با "حميد ماهي صفت" و "محسن نامجو" هم خواندني است.اما سه يادداشت جداگانه درباره "مرحوم رسول ملاقلي پور"هم در اين شماره نوشته شده كه يكي از اين يادداشت ها رو خودم نوشتم.اين يادداشت رو خيلي دوست دارم.ولي در كل اگر پيشنهاد من را گوش كرديد و "نسيم" را خريديد٬گزارش نويد غضنفري از كنسرت "راجر واترز" در مديا سيتي دوبي را بخوانيد.اين شماره نسيم٬ خوراك خوبي مي تونه باشه براي عيد رفقا...
نتخاب های عجیب و غریب.یک نگاه سرانگشتی بیااندازید.نگاه کنید ببینید
چند کارگردان درست و حسابی دیگر به جا مانده.نگاه کنید و ببینید کدام اسم را می توانید با سرفرازی نام ببرید و دستانتان را بالا بگیرید و بگویید هنوز هستند آن هایی که پرچم سینمای ایران را بر فراز قله سینمایی که دوستش داریم بالا ببرند.کدام اسم.چند نفر دیگر با قی مانده اند.علی حاتمی رفت.به همین سادگی.رسول ملاقلی پور هم رفت.از آن ساده تر.چشمانش را بست و دیگر بیدار نشد.مگر به غیر از مهرجویی٬بیضایی٬کیمیایی٬حاتمی کیا٬ کارگردان دیگری هم مانده که با آوردن اسمشان روح سینما را در وجودشان حس کنیم.دل خوشی ما تنها و تنها به این دو سه نفر است.دل خوشی ما به مهرجویی است با "هامونش".دل خوشی ما به کیمیایی است با "قیصرش".دل خوشی ما به حاتمی کیا است با "آژانس شیشه ای" اش.دل خوشی ما به بیضایی است.به بهرام بیضایی.استاد بیضایی را می گویم.کسی که بدون شک لقب استاد برازنده نام او است.کسی که تئاتر را می شناسد.سینما را می شناسد و کارگردانی را از بهر است.بیضایی همان کسی است که "باشو غریبه ای کوچک"را می سازد.بیضایی همان کارگردانی است که "مسافران" را می سازذ و بیضایی همان هنرمندی است که با خلق "سگ کشی" نگاهی جدید در فیلمسازی را آشکار می کند.دل خوشی ما به او است.بیضایی از دل تئاتر برخواسته و حرف هایش بوی هنر می دهد.پلا به پلان فیلمهایش کلاس درسی است برای آنهایی که سینما برایشان دغدغه است.بیضایی همان هنرمندی است که خبر ساخت فیلمش ولوله ای در سینما به پا می کند.موجی از هیاهو سینما را تکان می دهد.بیضایی چنین هنرمندی است.
تیم حرفه ای پخش و پلا می شوند.تا حدودی گمانشان درست بود.روزنامه باز نشد و حتی روزنامه ای دیگری که منتشر کردند به اسم "روزگار"٬هم توقیف شد.طبق روال همیشه تیم حرفه ای شرق هم٬این دسته و آن دسته شد تا روزنامه اعتماد مامنی باشد برای یکی از دسته ها.همین طور هم شد و روزنامه پاره پاره اعتماد به یکپارچگی نسبی دست یافت.عده ای دیگر از بچه های شرق هم٬ همراه با سردبیر روزنامه(محمد قوچانی)در تدارک انتشار مجدد روزنامه اخبار افتادند و در کنار آن کارهای هفته نامه ای به اسم "شهروند"را انجام دادند.حالا بعد از گذشت این مدت نتیجه تلاش دوستانم در هفته نامه شهروند به بار نشسته.قوچانی و تیم حرفه ای٬ویژه نامه ای را برای ایام نوروز منتشر کردند و از فردا بر روی پیشخوان مطبوعات می آید.این ویژه نامه را حتمن بخوانید.این از این.اما تازه داشت انتشار روزنامه اخبار هم جدی می شد که امروز خبری همه را شوکه کرد.رفع توقیف روزنامه "شرق" خبر خوشحال کننده ای بود آن هم در این روزهای پر از غم.خبری که محتوای آن کمتر گریبانگیر نشریات از تیغ گذشته را در بر می گیرد.هنوز از نتیجه انتشار روزنامه خبری نیست.اما به احتمال فراوان در اوایل سال جدید اتفاق های خوشایندی خواهد افتاد.
دای هق هقم را شنیدی؟می دانم پیش خودت گفتی "ای پدرسوخته"ولی باور کن دست خودم نبود.آخه چه طور باور کنم.بی خیال عمو رسول.چقدر راحت اشکم را درآوردی.چه قدر راحت ذهنم را با خاطره هایت درگیر کردی.راستی یادت می آید دو ماه پیش وقتی دفتر نشسته بودیم از مرگ حرف زدی و گفتی اگه بمیرم فلانی سر خاکم هم نمی آید؟درست می گفتی.چون نه تنها او بلکه خیلی از آن هایی که به گردنشان حق داری و بزرگشان کردی نیامدند.نیامدند تا تو را به بهشت برین بدرقه کنند.امروز "معصومه"٬دخترت را دیدم.اشکش خشک شده بود.چشمانش پف کرده بود.جرآت خیره شدن در نگاهش را نداشتم.همان طور که جرات نداشتم در چشمان تو خیره شوم.نگاهم کرد.جلو آمد و گفت: فیلمی که می خواستی رو ساختی؟ و هردو اشک ریختیم.بهش گفتم که فیلم را ساختم ولی تو ندیدی.راستی٬فکرش را نمی کردم پایان فیلمم مجبور شوم صحنه های رفتنت را نشان دهم.خیلی بی معرفتی.تو خودت طرح فیلم را دادی و خودت هم برایش پایان ساختی؟!مگر کارگردان تو بودی؟بابا بی خیال دیگه.به خدا باورم نمی شه.توروخدا گوشی رو بردار و زنگ بزن بگو که همه این حرف ها شوخی بوده.بگو که پیکرت در تابوت نبوده و با همه ما شوخی کردی.باور کن الان منتظر چنین لحظه ای هستم.باورکن...
تواند بلای جان عزیزی شود که همه چیز درباره او را باور می کردی جز مرگ..تقدیر هم چه قدر ساده به قضایا نگاه می کند.انگار نه انگار که "عمو رسول" سینمای ایران تازه می خواست کارهای بزرگتری بکند.انگار نه انگار و انگار نه انگار.وای از این عجل که بی خبر می آید و با می برد با خود خاطره های سال های دور و دراز سینمای جنگ را.تازه با او دوست شده بودم.و چه قدر زود دوستی مان به پایان رسید.وچه قدر زود اشکم سرازیر می شود.خدایا اینجا چه خبر است!چرا امسال این همه اتفاق...وای خدای من.دوماه پیش بود.درست دوماه پیش که برای انجام گفتگویی به دفترش رفتم.استرس خوره جانم شده بود که چه طور مقابل بتی خشمگین که برایم ساخته بودند بشینم و از فیلمش بگویم.اول صدایش را شنیدم.چند لحظه بعد مردی با تی شرتی سبز و شلوار لی داخل اتاق شد.با نگاهی برانداز کرد قدو قامت مرا و انگار فهمید چه در سر من می گذرد.ضبط را روشن کردم و....مصاحبه تمام شد.مدام ضبط را خاموش می کرد و حرف های حاشیه ای می زد.گله داشت از این همه بی رحمی.همهنجا بود که طرح ساخت مستند "میم مثل سمیرا" را داد.گفت بسازم و گفت کمکم می کند.حالا فیلم را ساخته ام و تو نیستی که ببینی.ای خدا...دو هفته ایست که مدام باهاش تماس می گرفتم تا قراری بگذارد و فیلمم را ببیند.دوهفته رسید ولی قرار با خدا را به من ترجیح داد.
فیلم مستند درباره این چهره پرطرفدار و محبوب فوتبال بودم.باورتون نمی شه چقدر استرس داشتم تا بالاخره کار رو شروع کنم که کردم.مستند بلندم که درباره علی پروین است٬امشب کلید خورد.این برای اولین بار بود که تا روزی که کار رو شروع نکردم درباره کارم به هیچ کس حرفی نزدم.به غیر از چند دوست٬ هیچ کس نمی دانست که چند ماهی است در پی ساخت یک فیلم مستند درباره سلطان فوتبال ایران٬"علی پروین" هستم.خیلی سخت بود.حتی فکر کردن درباره اش کار دشواری بود."علی پروین" چهره محبوبی است.آن قدر محبوب و پر طرفدار که شاید تا سال های سال هیچ کس نتواند به اندازه او در هیچ عرصه ای این قدر محبوبیت پیدا کند.امشب وقتی با دوربین به منزلش در لواسان رفتیم٬فکرش را نمی کردم "علی پروین" با دوربینم ارتباط برقرار کند ولی آن قدر راحت بود که همه خیالم از بابت فیلم راحت شد.همه حرف هایی که تا دیروز درباره اش شنیده بودم را کنار گذاشتم و با او به گفتگو نشستم.سلطان فوتبال٬لقب شایسته ای برای اوست.این تازه اول کاره و حالا حالا ها با او کار دارم.فضای صمیمی خانه پروین را با هیچ چیزی عوض نمی کنم.آن قدر همه چیز خوب بود که دوست دارم همین صحنه های ابتدایی فیلم را تدوین کنم تا خیالم راحت بشه.خیالم راحت بشه از اینکه انتخابم درست بوده.
نه شد.انگار قسمت بود که دیشب بشینم و کلی با محبوبترین فیلم زندگی ام حال کنم و یواشکی بغض کنم.تعداد دفعاتی که آژانس را دیده ام از دستم در رفته فقط می دونم که اگر بخواهم ٬می توانم تمام دیالوگ های فیلم همراه با دکوپاژ را بنویسم.دیشب شب عجیبی بود.نمی دونم چه حسی داشتم که با وجود اینکه بسیار دیرم شده بودم و خواب امانم رو بریده بود٬نشستم و فیلم را تا پایان دیدم.چه قدر فیلم عجیب و غریبی است.تک تک سکانس های فیلم را دوست دارم.تک تک دیالوگ ها و نگاه های فیلم را دوست دارم.عاشق دکوپاژای حاتمی کیایم.انگار قرار نیست دیگه یه همچین فیلمی توی تاریخ سینمای ایران تکرار بشه.چه قدر جای "آژانس شیشیه ای" توی جشنواره های فجر خالی است.چقدر جای بازی های فوق العاده پرستویی٬حبیب٬و رضا کیانیان خالی است.چقدر جای آن میزانسن ها و آن دکوپاژها که آدم را سر جایش میخکوب می کندخالی است.آن صحنه را یادتان می آید که حاج کاظم به عباس اجازه می دهد با حاج احمد برود٬ولی دم در آژانس که می رسند٬حاجی فیروز(محمد حاتمی)شروع می کند به دست زدن و عباس(حبیب رضایی)با آن بازی خوبش بر میگردد.یا آن صحنه ای که دخترهای آژانس به عباس پیله می کنند که به رفیقت بگو شب عیدی مارو آزاد کنه ٬ولی یکی از اون ها به عباس تیکه می اندازه که"شما کم یخچال و کولر و گاز از بهتون رسیده؟"و عباس به سمت در می رود و در رو باز می کنه و آن دیالوگ های استثنایی.... "ابراهیم حاتمی کیا" کارگردانی اش بی نظیر است.همه چیز فیلم بی نظیر و بی نقص است.رفقا٬تماشای "آژانس شیشه ای" توی این شب ها عجیب حال می ده.پیشنهاد بی ربطی نیست اگر بگویم امشب بشینید و فیلم رو ببینید.نظر شما چیه؟
