تبليغاتX
وب‌نوشت‌های مجید توکلی

وب‌نوشت‌های مجید توکلی

«وقتی از ایستگاه مترو اومدم بالا،آسمون مثل همیشه کدر و بدرنگ بود.توی هوا پر از دود بود و من نمی دونستم که این آخرین باری که این هوای کثیف رو به ریه هام فرو می دم...»

از دیالوگهای «سنتوری»

بالاخره به روزهای اکران «سنتوری»-آخرین ساخته داریوش مهرجویی نزدیک می شویم.همان روزهایی که خیلی ها آرزوی رسیدنش را می کردند.برای من که ۴بار سنتوری را دیدم این روزها و شب هایی که از پی هم سپری می شود،عجیب و غریب است.حس بسیار خوبی است.اول اینکه در این وبلاگ برای اولین پوستر و آنونس فیلم سنتوری که توسط «محمدرضا شریفی نیا طراحی و ساخته شده رونمایی می شود.ده نمونه از پوستر رو دارم ولی بنا به دلایلی این دوتا رو فعلا می تونم نشون بدم.آنونس هم باشد برای فردا که کارهای اینترنتی اش انجام شود.خیالتون رو از بابت صدای چاووشی هم راحت کنم.همون چیزی رو می شنوید که دوست دارید.!راستش الان ساعت ۵ صبحه که دارم این پست رو می نویسم.هیچ چیز نمی تونه باعث بشه من ای موقع صبح بیدار بمونم جز علاقه به سنتوری.

پی نوشت:وبلاگ سنتوری راه اندازی شد.سر بزنید... 

I لینک ثابت I   سه شنبه 26 تیر1386   مجید توکلی   | 

دهمين جشن سينمايي-تلويزيوني دنياي تصوير با معرفي برگزيدگان خود در دو بخش سينما و تلويزيون ،عصر پننجشنبه در تالار بزرگ كشور به كار خود پايان داد.جشن دنياي تصوير كه بزرگترين و تنها جشن خصوصي سينماي ايران است بعد از ارزيابي يك ساله سينما و تلويزيون ايران توسط اعضاي هيئت داوران كه متشكل از نويسندگان و منتقدان سينماي ايران است، برندگان تنديس حافظ را معرفي كرد تا يك بار ديگر تالار بزرگ كشور شاهد حضور هنرمندان و نويسندگان سينماي ايران باشد.عصر پنجشنبه،درحالي كه تهران هوايي گرم را پشت سر مي گذاشت،جمعيتي مشتاق ،پشت دربا هاي تالار بزرگ كشور ايستاده بودند تا بدانند 27 برگزيده جشن دهم چه كساني هستند.اما اين جشن، مثل همه مراسم ها و ميهماني هايي كه مي رويم حاشيه اش بيشتر از خود مراسم جذاب تر و شنيدني تر بود.چندتا مثال مي تواند مصداق اين حرف ها باشد.مثلا اينكه باشگاه تازه تاسيس «استل آذين» اسپانسر مراسم بود و همين امر باعث شده بود تا «علي پروين» و «حشمت مهاجراني» نيز به اين مراسم بيايند.(اتفاقي كه براي اولين بار براي شخص علي پروين افتاد).يا مثلا شوخي هايي كه آن بالاي صحنه اتفاق مي افتد.مثل شوخي هاي هميشگي محمدرضا شريفي نيا با داريوش ارجمند كه به خاطر اجراي  ارجمند از نمايش «سزار» بود. يا آن جايي كه علي معلم-مجري مراسم- از حاضرين مي خواهد تا به او كمك كنند تا چه كسي بيايد و جايزه هر بخش را اهدا كند.مثلا ديشب هر وقت معلم از تماشاگران مي خواست تا اسمي را بگويند ،يك نفر از گوشه سالن «حسين ياري »را صدا مي زد،ولي هيچ كس او را همراهي نمي كرد.تا آخر هم صداي اين طرفدار حسين ياري به گوش معلم نرسيد. يا شوخي كه مهران مديري هنگام دريافت جايزه اش كرد.مديري وقتي تشويق حاضرين تمام شد رو به محمد اصفهاني گفت:«من حرفه اصلي ام بازيگري و كارگرداني است و خواننده نيستم.آقاي اصفهاني من غلط كردم.من اشتباه كردم.من رو ببخشيد كه خواندم.من غلط كردم»!!.اين يك بخش شوخي مديري بود.در جايي ديگر،هنگامي كه روي صحنه آمد تا اجراي زنده داشته باشد درباره پيانويي كه روي صحنه بود گفت:اين پيانو داستان دارد.من اين دستگاه را همين امروز خريدم و بعد از اين مراسم بلا استفاده است.هركس مي خواهد من فروشنده هستم.!

از اين حاشيه ها بسيار است.هنگامي كه حميد جبلي روي صحنه تا جايزه بهترين طراحي صحنه و لباس را بدهد رو به معلم گفت چرا اين جايزه را من بايد بدهم؟معلم هم پاسخ گفت:«به خاطر سيبيل هايتان».جبلي هم گفت:«اگر به خاطر سيبيل هايم است كه بايد جايزه گريم را بدهم».يا نكته ويژه حضور علي پروين و ديدارش با بازيگران ديدني بود.او عاشق سريال «زير تيغ» بود.روايت بسيار است كه زمان پخش اين مجموعه علي آقا در منزل حاضر مي شد  و هيچ كس جرات نداشت كانال را عوض كند.او وقتي پرستويي را مي بيند مي گويد:«آقا پرستوي ما بازي شما رو خيلي دوست داريم.حال كرديم.من زير تيغ و مي ديدم.راستش آخرش رو هم مي دونستم چي مي شه».واكنش پرستويي در اين لحظات را خودتان حدس بزنيد.به هرحال همه اين دور هم جمع شدن ها با حاشيه هايش زنده و پررونق است.اين مراسم نيز از اين قائده مستثني نبود.

اما برگزيدگان جشن دهم كه جايزه و تنديس حافظ خود را از دست بازيگران و كارگردانان حاضر در مراسم دريافت كردند در بخش سينما اينگونه معرفي شدند:

پی نوشت:اسامی برندگان در خبرگزاری فارس

I لینک ثابت I   جمعه 22 تیر1386   مجید توکلی   | 

همیشه محدود کردن دافعه داشته تا جاذبه.اینکه مشخص کنند چگونه باشی،چگونه رفتار کنی و چگونه و چگونه هایی که ما را از آزادی که داریم می گیرد.جشن های سینمایی که در کشور ما برگزار می شود،معمولا زیر پوشش همین محدودیت ها هستند،چون لقب دولتی بودن را یدک می کشند.به همین سادگی است که وقتی در تالار وحدت نشسته ایم و منتظریم تا فرد برگزیده به روی سن بیاید تا جایزه اش را بگیرد،نمی آید و قرار می شود تا برایش بفرستند.کسی به این فکر نمی کند که چرا منتخب برگزیده نیست و جایش خالی است.خیلی ها در این جور مراسم ها جا خالی می کنند.اما بزرگترین و تنها جشن خصوصی سینمای ایران-دنیای تصویر- اینگونه نیست.همیشه جذاب بوده و هست.همیشه با استقبال گسترده هنرمندان و علاقه مندان روبه رو شده.این علاقه به حدی است که وقتی هنرمندی اسمش در لیست کاندیدا ها قرار می گیرد از خوش حالی به همه زنگ می زند و خبر می دهد.به نوعی افتخار می کند که اسمش در میان نامزد های دریافت تندیسی است که به نام حافظ مزین شده است.جشن دنیای تصویر هیچ ملاحظات بیرونی و تحمیلی را در نظر نمی گیرد.بدهکار کسی و جایی نیست مگر بدهکار خود سینما و ارزش های بنیادینی که در آن جاری است یا می تواند جاری شود.امسال این جشن دورقمی می شود تا اسمش در یک دهه مطرح و جاویدان باقی بماند.
درست دو روز دیگر تا برگزاری دهمین جشن سینمایی و تلویزیونی دنیای تصویر باقی مانده.همیشه این علاقه در من وجود داشته تا در کنار علی معلم باشم و در برپایی جشن او را کمک کنم.حالا چند سالی است که این مهم دست یافته.ولی امسال بیشتر از پارسال.کارها کمی سنگین تر شده و خود معلم حسابی درگیر.به هر حال او با تعداد اندکی از نیروهای انسانی بزرگترین جشن سینمایی را مدیریت می کند.اسامی نامزد های هر بخش اعلام شده.امیدوارم امروز ،روز بزرگی برای سینمای ایران باشد.

I لینک ثابت I   دوشنبه 18 تیر1386   مجید توکلی   | 

مدام نوشتم و پاک کردم.نوشتم کافه تیتر را بستند.خاطره هایمان را پلمپ کردند.باز پاک کردم و نوشتم.از امروز دیگر کافه ای در کار نیست.بی تا و بهنام عزیز،به این اتفاق افتخار بکنید و بر خود ببالید.می دانم سخت است.خودتان می دانید برای من سخت تر.ولی تمام شد.شک نکنید اسمتان جاودانه خواهد ماند.دارم این جمله ها را می نویسم و این کلمات به سرعت از ذهنم عبور می کند:

کافه تیتر،فنجان،اسفند ۸۴،یونس شکرخواه،پاناسونیک،قندی،رضا،بستنی تیتر،وجیز،حمید رضا،روزنامه امتیاز،آقازاده،حرف،امرایی،خلوت،شلوغ،کیک تمام شده برو بخر،دختر و پسر جوان،چشم های...،بهنام،زبان انگلیسی،کیش،الیین،پول،پشت بار ممنوع،تولد،بستنی تموم شده برو از مغازه بغل بخر،مگنوم،کرکره،یک سالگی تیتر،رسول ملاقلی پور،عینک،روزنامه شرق،تپاتر،ددالوس و ایکاروس،مریم،دانشگاه،سیگار،زادمهر،ایران تک،sms مخفي،قيمه بادمجون،كلپچ،پنتري،ميترا و بعد از مدتي امير،عليرضا،هيز،كورشدگان،پينوكيو،تازيانه،راديو،خواننده هاي عروسي،كروبي،بيمارستان مدائن،مسعود ده نمكي،عمران صلاحي،هستي از ما...،برو نون بگير با غذات بخور،رفيق من سنگ صبور غمها،آمريكا،زنام ريش دار و مردان بي ريش،توقيف هم ميهن،ونك،كرايه تاكسي،لپتاپ،اكباتان،بغض،خنده،شادي،اشك و آه.....

I لینک ثابت I   یکشنبه 17 تیر1386   مجید توکلی   | 

عجله داشتم.باید از سید خندان خودم را به چهارراه ولیعصر می رساندم.نهیب موتور سوارای که از کنارم رد شد و گفت:آقا موتوری می خوای؟ وسوسه ام کرد تا قبول کنم.به هر حال ترافیک عامل اصلی سوار شدن بر روی موتوری هایی است که کار می کنند.قیمتی را گفتم و قبول نکرد.قیمتی بالاتر گفت.این بار من قبول نکردم.یکی آن می گفت و یکی من.بالاخره به نتیجه رسیدیم و سوار شدم.هنوز خیابان اول را داخل نرفته بود که پرسید:ببخشید داداش،شما هنرمندی؟
گفتم:نه بابا...چه طور مگه؟
گفت:آخه دیدم سر قیمت چونه می زنی گفتم نکنه بازیگر تپاتر باشی.
گفتم:آخه چرا این جوری فکر کری؟
گفت:آخه اکثرا این تپاتری ها بدبخت و بیچاره اند.پول خوبی که بهشون نمی دن.مجبورند بسوزن و بسازن!!
تا مقصد برایم حرف می زد.گوش نمی دادم.تیتر یک روزنامه خودمان به ذهنم رسید.«علی کریمی با قراردادی ۵میلیون دلاری به قطر رفت»!!
بدون شرح!!
هم میهن را بستند جمعی بیکار شدند!!
بدون شرح!!
بنزین سهمیه بندی شد!!
بدون شرح!!
رپیس مبارزه با قاچاق کالا شغل محسوب نمی شود!!
بدون شرح!!
آقای احمدی نژاد مخلصیم!!چه خبر برادر!!

I لینک ثابت I   پنجشنبه 14 تیر1386   مجید توکلی   | 

روزنامه هم میهن توقیف شد.معلوم نیست چه اتفاقی دارد می افتد.دلیل این رفع توقیف ها و توقیف ها را نمی فهمم.هم میهن چرا باید توقیف شود؟توقیف مطبوعات اعصابمان را بهم می ریزد.لعنت به این زندگی بی ثبات.تازه داشتیم یک فضای لذت بخش را در مطبوعات سپری می کردیم.نمی دانم الان رفقایم در روزنامه چه لحظاتی را پیش رو دارند.فقط امیدورام.امیدوارم دوباره هم میهن را روی کیوسک روزنامه فروشی ها ببینیم.امیدوارم دوباره عکس بزرگ فحه یکش چشم را به سمت خودش ببرد.محمد قوچانی عزیز.دوستان خوبم:«خسرو خسرو پرویز،حامد احمدی،امیر قادری،مهدی یزدانی خرم،محسن آزرم،لیلی نیکو نظر،حسین یاغچی،مژگان جمشیدی،مریم شبانی،رضا خجسته رحیمی،نیما حسنی نسب،اکبر منتجبی،رضا معطریان و رفقای عزیز،می دانم سخت ترین لحظه،شنیدن خبر توقیف روزنامه بود.صبر کنید و به فردایی بیااندیشید که برای تک تک من و شما است.

I لینک ثابت I   سه شنبه 12 تیر1386   مجید توکلی   | 

خبر به همان اندازه ای که هر شنونده ای را میخکوب می کند،من را هم میخکوب کرد.«اليوراستون» كارگردان مطرح آمريكايي از دفتر رياست جمهوري تقاضاي ساخت فيلم مستند بلندي درباره‌ي محمود احمدي‌نژاد كرده است».این پیامد همان اتفاقاتی است که بعد از ریاست محمود احمدی نژاد بعد از نشستن بر مسند قدرت افتاد و شاید بتوان گفت این خبر هم از همان اتفاقاتی است که آمادگی اش را داشتیم.اگر از صرف ساختن فیلمی مستند(شخصیت محور)بگذریم فقط می توانیم یک سوال مطرح کنیم که چرا استون،کارگردان بزرگ آمریکایی به سراغ چنین سوژه ای رفته است.ساختن فیلم های مستند شخصیت محور کلی ملاک و دلیل می خواهد و باید دید استون چه طور برای ساختن چنین فیلمی به این ملاک و دلیل رسیده است.«استون» دوسال گذشته نیز فیلمی مستند درباره شخصیت فیدل کاسترو ساخت که بازتاب های گوناگونی را در بر داشت.او که مخالف سیاست های جنگ طلبانه آمریکا است این بار و بعد از ساختن فیلم کاسترو به سراغ رپیس جمهوری رفته که با آمدنش در قدرت کشوری مثل ایران،خودش را در جایگاهی قرار داده تا حرف ها و عمل هایش تیتر و عکس صفحات یک معتبرترین روزنامه های جهان شده است.کسی که دنیا را به هم ریخته و هر سخنرانی اش با بازتاب های مختلف جهانی روبرو بوده.در اینکه استون خوب سینما را خوب می فهمد و حتمن آن قدر زرنگ و باهوش است که بداند سراغ چه سوژه ای برود شکی نیست ولی تصورش را بکنید که ساختن چنین فیلمی چه بازتاب گسترده تری نسبت به فیلمی که درباره کاسترو ساخت خواهد داشت.او فعلا دوسه ماهی است که درخواستش را به دفتر ریاست جمهوری ایران ارسال کرده و منتظر جواب است.بدون شک جواب دادن به چنین پاسخی کار ساده ای نیست و هم فکری بسیاری را می طلبد.اینکه واکنش جهانی به ساخت چنین فیلمی چه خواهد بود.به هر حال این خبر به همان اندازه مهم است که خبر انرژی هسته ای مهم است.در این برآشفتگی که کشور ایران در حال حاضر دچار آن شده باید دید مردان رپیس جمهور ایران که از هم فکری با نخبگان به دور هستند چه تصمیمی را اتخاذ می کنند.

I لینک ثابت I   جمعه 8 تیر1386   مجید توکلی   | 

درست یادم نیست چه روزی بود ولی سومین سالگرد تاسیس روزنامه شرق بود.بعد ازمراسم به دعوت کیمیایی با چند نفر از رفقا به خانه کیمیایی رفتیم تا فیلم«حکم» را ببینیم.فیلمی که هنوز یک ماهی به اکرانش مانده بود.آن شب بعد از دعوت کیمیایی استرس عجیبی داشتم.به همراه امیر قادری سوار ماشین شدیم و دو ماشین هم جلوتر از ما خیابان های ولیعصر را گاز می داد.پشت سر هم را گرفته بودیم تا سر خیابان فرشته که استاد هم برسد و ما را راهنمایی کند.هیچ وقت یادم نمی رود.وقتی بنزی سفید رنگ،پیچ خیابان فرشته را داخل آمد از آن دور امیر کیمیایی را دید و بچه ها را خبر کرد تا سوار ماشین شویم و پشت سر استاد حرکت کنیم.تصور کنید خیابان فرشته را،که یک بنز سفید حامل مسعود کیمیایی و راننده اش پولاد،در جلو و سه ماشین دیگر هم پشت سرش کوچه پس کوچه های فرشته را پشت سر می گذارند.بالاخره رسیدیم.چند نفر از بچه ها زودتر رفتند و من ماندم و امیر و کیمیایی.داخل آسانسور،نفسم بالا نمی آمد.رسیدیم و داخل خانه شدیم.خانه ای زیبا و با دکوراسیون قهوه ای.سمت چپ یک پرده پروجکشن و آن طرف تر میز پیانو.نشستیم و منتظر شدیم تا استاد از داخل اتاقش بیاید و زودتر فیلم را ببینیم.استرس عجیبی بود.همه ما می دانستیم که اگر از فیلم خوشمان نیاید یا اگر مثل سرباز های جمعه باشد باید چه کنیم.نکنه یک وقت کسی نچ و نوچ کند یا به همدیگر نگاه کنیم.ممکن است استاد خوشش نیاید.چند دقیقه ای گذشت و کیمیایی دی وی دی فیلم را گذاشت و خودش درست پشت سر ما روی صندلی قهوه ای رنگش لم داد و سیگار اول را روشن کرد.فیلم شروع شد و تمام شد.شاید باورتان نشود ولی یکی از خاطره انگیز ترین شب های زندگی ام آن شب بود.داستان مفصلی دارد اینکه در حین فیلم دیدن چه بر سر ما گذشت و استاد در چه وضعیتی بود.برگشتنه وقتی داخل ماشین نشستم فقط یک کلمه از امیر پرسیدم نظرت درباره فیلم چه بود و او گفت:«حالا با هم صحبت می کنیم.»
اما درست یک سال بعدُ،وقتی در محوطه سرد و بی روح سینما فلسطین ایستاده بودم خبر اکران رپیس را از شریفی نیا شنیدم.اینکه الان قرار است در سینما استقلال اکران شود ولی می گویند کیفیت صدایش پاپین است.به هرحال به هر طریقی بود به همراه شریفی نیا،غلامرضا موسوی و مهدی کرم پور به سینما استقلال رفتیم.باز هم همان سترس آن شب.نمی دانستم این بار تکلیفم با فیلم استاد چیست.سر صحنه رفته بودم و تا حدودی امیدوار بودم.فیلم شروع شده بود و با لابی شریفی نیا داخل شدیم.جا نبود.با فشار داخل شدیم.فریدون جیرانی هم بود.او هم روی یک صندلی متحرک لای فشار جمعیت نشسته بود تا فیلم فیلمسازی که دوست دارد را ببیند.جیرانی در گفت و گویی که قبل از جشنواره با او انجام دادم گفت که «دوست دارم مسعود را بالای سن تالار وحدت ببینم که سیمرغ را بر دست دارد.»خلاصه او هم بود.صحنه برخورد امین تارخ و فرامرز قریبیان در سینما رکس بود.چقدر آن صحنه را دوست دارم.گذشت.فیلم تمام شد من دیگر جیرانی را ندیدم.آمدیم بیرون.حرف ها را شنیدیم و کلی حرف زدیم.«رپیس» را دوست داشتم.فردای آن روز هر کس زنگ می زد و می پرسید قاطعانه جواب می دادم فیلم را دوست دارم.رپیس کیمیایی با حکم و سرباز ها فرق می کرد.ارتباط پول با زندگی را نشان می داد.از چرکی پول گفته بود و از چرکی انسان ها در برابر پول.
حالا که این پست را می نویسم،یکی دو روزی تا اکران آخرین ساخته«مسعود کیمیایی» بزرگ،با قی مانده.می خواهم بیش تر از پنج بار این فیلم را ببینم که وقتی مقابل کیمیایی نشستم برای گفت و گو نگوید آن جای فیلم و من یادم رفته باشد.حالا دم می زنم از اینکه،«رپیس» به سینما می آید.«رپیس» سینما می آید.آن مرد با «رپیس» می آید...

پی نوشت:گفت و گوی امید روحانی با «مسعود کیمیایی» در شرق... لینک مطلب

پی نوشت:گفت و گوی امیر قادری با «مسعمود کیمیایی» در هم میهن...لینک مطلب

پی نوشت:روایت تصویری ساتیار امامی از مسعود کیمیایی... لینک مطلب

I لینک ثابت I   پنجشنبه 7 تیر1386   مجید توکلی   | 

اینکه از شهرداری چه انتظاری داشته باشیم تا در حوزه فرهنگ و هنر چه اقداماتی انجام دهد،خودش بحث و تحلیلی جداگانه می خواهد.اما نمی شود از این موضوع گذشت که هیچ شهرداری تاکنون هیچ توجیه منطقی بر اینکه فعالیتی نکرده نمی تواند داشته باشد.اما،طی دوسالی که دکتر قالیباف بر مشند شهردار پایتخت نشست ورق برگشت.قالیباف حوزه فرهنگ و هنر شهری را جدی گرفت و عملکرد قابل قبولی را اراپه داد.عملکردی که با بررسی آن می توان دریافت که روزهای خوشی در حوزه فرهنگ و هنر شهر تهران در این دوسال گذشت.انتقاد بر سازمان فرهنگی هنری وارد است ولی نمی شود منکر فعالیت های خوبی که معاونت هنری انجام داد شد.قالیباف چند روز پیش در همایشی انتقادی از سازمان مذکور کرد که به اشتباه تلقی دیگری از این حرف ها شد.قالیباف گفت که باید بیشتر نظارت می کردم.این بدان معنا نیست که عملکرد شهرداری در حوزه شهری ضعیف بوده.اینکه شهرداری باید در زیرساخت های فرهنگی نقش پررنگ را ایفا کند شکی نیست ولی به هر حال زمان می خواهد.درست است که مشارکت مستقیم در ساخت فیلم های سینمایی یا سریال های تلویزیونی وظیفه شهرداری نیست ولی بازهم در این دنیای وانفسای حوزه فرهنگ غنیمتی است.
این ها را گفتم تا مقدمه ای باشد برای خواندن گفتگویی که با «محمد مهدی عسگر پور»(معاون هنری سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران) در شرق انجام دادم.ارزیابی فعالیت های سینمایی شهرداری در این مدت موشکافانه بررسی شده.یادداشتی هم که رسول صدرعاملی در پی این گفتگو نوشته هم خواندنی است.این گفتگو را بخوانید و نظر بدهید:
لینک گفتگو...

نوشته شده در شرق امروز

I لینک ثابت I   سه شنبه 5 تیر1386   مجید توکلی   | 

کافه تیتر را بستند.کافه تیتر را می بندند.چه فرقی می کند.مهم این است که دیگر جایی برای نشستن و گپ زدن و نوشیدن و یک فنجان قهوه را از ما می گیرند.مهم این است که دیگر وقتی دلمان می گیرد،از ذهن سراغی نمی توایم بگیریم که مارا راهنمایی کند به جایی که غروب،وقتی خورشید غزل خداحافظی را می گفت،ما سلامی به بلندای آفتاب نثار دو دوستمان می کردیم و سر از پا ناشناخته،قهوه ای سفارش می دادیم و رخ به رخ حر ف می زیدم.سخت است.سخت است وقتی اسفند ۸۴ را بیاد می آوریم و آن روزهای خوبی که در کنار خیلی ها در کافه ای به نام تیتر می نشستیم و از خود می گفتیم و از خود می شنیدیم.وقتی اسفند ۸۵ را به ذهن می آوریم و آن لحظات شیرین و رعد و برق هایی که نوید برفی سفید را می داد و ما در کافه،پکی به سیگار می زدیم بارش برف را تماشا می کریدم،و با لبخند صاحبان کافه دلمان را خوش می کردیم به لبخندی ،که نه از روی تلخی بود و نه از روی شیرینی.از روی استرسی بود که هر از چند روزی به سراغ بهنام و بی تا می آمد.
همین طور روزها و شب هایی که در کافه گذراندم،از مقابل ذهن می گذرد و بغضی در گلو فشاری عجیب از روی غصه و تنهایی وارد می کند.روزها و شب هایی که قبل از رفتن به سرکار چند دقیقه ای را به کافه می رفتم و گپی می زدم.شوخی ها و خنده های بهنام مدام در مقابل چشمم رژه می رود.عصبانیت های بی تا که گاهی به سراغش می آمد و عین یک کودک دل نازک ،همه عصبانیتش را فراموش می کرد و می خندید.لحظه های نابی که با دوستان گذراندم.لحظه های نابی که در کافه چیز یاد گرفتم و دوست پیدا کردم.چقدر حرف های محمد آقازاده را دوست داشتم.وقتی مقابلم می نشست و همین طور که نگاهش به اطراف بود گوشش را به تو می سپرد و وقتی او حرف می زد برعکس.چه شب هایی که کرکره های کافه با خنده های بهنام و بی تا پایین می آمد و چه روزهایی که عشق را میان این دو دوست می دیدیم.و حیف.و حیف که لحظه های نگارش این متن،ساعتی شنی در حال حرکت است و قرار است بی هیچ دلیلی کرکره ها را تا ابد پایین بیاورند.
آن رهگذرهای خیابان های صبای جنوبی که روزها و شب ها،پیاده رو خیابان را گز می کردند و وقتی از مقابل کافه رد می شدند،سری می جنباندند تا داخل کافه را دیدی بزننند،تا چند ساعت دیگر ،هرچه سر بجنبانند و چشم درشت کنند،چیزی نمی بینند و فقط در و دیواری می بییند که پر است از خاطره.خاطره هایی که این روزها برای همه مثل خوره به جان افتاده و عذاب می دهد روح را.هر چه سر بچرخانند نه بهنام را می بینند که با دستمالی میز را تمیز می کند و نه بی تایی که پشت بار دارد سفارش مشتری را فراهم می کند.حالا انگار دیگر خیابان صبایی وجود ندارد.برای ما وجود ندارد.برای ما خیابان صبا مرد و دیگر کلاهمان هم بیافتد نمی رویم.خسته شدم.می خواهم بشینم و محسن نامجو گوش کنم و لحظه های خوب کافه را بیاد بیاورم.حوصله هیچ کس را ندارم.می خواهم تنها باشم.کافه تیتر را بستند.می بندند.چه فرقی می کند.

I لینک ثابت I   یکشنبه 3 تیر1386   مجید توکلی   |