تبليغاتX
وب‌نوشت‌های مجید توکلی

وب‌نوشت‌های مجید توکلی

بالاخره اين فيلم كوتاهي كه توي دوسه پست قبلي به اش اشاره كرده بودم رو ساختم و راحت شدم.توي اين اوضاع وانفساي بي خوابي و زمان كم و بي حوصلگي كه بوجود آمده بود،سرآخر كلكش كنده شد.پريروز بود كه كار رو شروع كرديم و تا صبح فردايش طول كشيد.صبح وقتي قرار بود همه از همديگه جدا بشيم خيلي سخت بود.چون مي دانستم كه بقيه مي روند تخت مي خوابند و من تازه قرار است بروم لواسان،عين بدشانسي بود.اما حس بدي نبود.چون از فيلم راضي بودم و خداروشكر همه اتفاق ها به خوبي افتاد.بهاران بني احمدي عزيز لطف كرد و برايم بازي كرد و چقدر خسته شد.يعني چقدر خسته اش كردم.به هر حال وقت كم و فشار زيادي كه روي بچه ها بود من رو شرمنده كرد.هنوز تدوينش رو شروع نكردم ولي بايد تا هفته ديگه فيلم رو آماده كنم.نمي دونم چه طور مي رسم كه كارهاي تدوين رو انجام بدم.فقط اميدورام نتيجه حاصله آبرومند باشه.اسم فيلم فعلا «نفس بابا» است.تا ببينيم چه مي شود.همين....

I لینک ثابت I   پنجشنبه 26 مهر1386   مجید توکلی   | 

از بچگی هروقت یکی دوهفته تا دربی مانده بود،کری خواندن رو شروع می کردم و پیروزی های پیشین استقلال را به رخ پرسپولیسی ها می کشیدم.این هیجان قبل از دربی استقلال و پرسپولیس را آنقدر دوست داشتم و دارم که نمی خواهم با چیز دیگری عوض کنم.حس خوبی دارد.همیشه هم وقتی پای میز کل کل و کری می نشستم پرسپولیسی داستان شش تایی ها را پیش می کشیدند و من هم تعداد پیروزی های استقلال مقابل پرسپولیس را به رخشان.هیچ وقت هم تمامی نداشت.بحث جذابی است و کسی نمی تواند منکرش شود.ولی امسال داستان کمی برایم فرق می کرد.نمی دانم شاید به خاطر این بود و مدام سر فیلمبرداری هستم و فرصتی نمی شود تا کسی را ببینم.یعنی رمقی نمی ماند.به خاطر همین خیلی ساده و به دور از هیچ حرف و کل کلی امروز ظهر از خواب بیدار شدم و از خانه بیرون آمدم و ....و بر حسب اتفاق ،بازی را در دفتر آقای کیمیایی دیدم.
نمی دانم چرا ولی توی همین مدت کوتاه و فرصت هایی که پیش می آمد تا با پرسپولیسی های دو آتشه حرف بزنم،آن ها یک جورهایی دلشان نمی خواست این وسط حجازی بازنده باشد.حتی علی پروین که نام پرسپولیس با او جان می گیرد هم دلش با شکست حجازی نبود.یدم می آید چند روز پیش که کیمیایی را دیدم گفت:ناصر حجازی به برد این بازی نیاز دارد.خدا کند که فقط شکست نخورد.همه یک جورهایی دلشام با ناصرخان بود.به هر حال حس مشترکی بود.همانقدر که علی پروین برای پرسپولیسی ها یک جایگاه دارد ناصر حجازی هم برای استقلالی ها دارد.حجازی این فصل و پس از بازکشتی طولانی به تیمش،روزهای خوبی را سپری نکرده و دلیلش نامعلوم است.گرچه امروز استقلال می توانست برنده میدان باشد(البته شرایط پرسپولیس بهتر بود) ولی نتیجه مساوی بهترین بود....

I لینک ثابت I   دوشنبه 23 مهر1386   مجید توکلی   | 

یک:سه روز است که می خواهم از حضور شکیبایی سر صحنه بنویسم ولی خواب مجال نمی دهد.شب کار هستم و وقتی به خانه می رسم ۸ صبح شده و وقتی از خواب بیدار می شوم باید بروم.نمی دونم از کجا و کدام لحظه های این مرد بزرگ سینما بگویم.شکیبایی دو چهره دارد.یکی وقتی جلوی دوربین می رود ویکی قبل از آن.از زمین تا آسمان هم این دو حالت با هم فرق می کنند.شکیبایی وقتی جلوی دوربین می رود فوق العاده است.هر برداشتی که می گیریم با برداشت قبلی اش فرق می کند.یک بداهه کاری جدید اراپه می کند.یک نگاه و یک حس جدید.هر پلانی که می گیریم یک دنیایی جدید از دنیایی بازیگری خسرو شکیبایی است.حرف های حامد بهداد یادم می افتد.حامد چند شب پیش که حرف می زدیم گفت:مواظب این مرد بزرگ سینمای ایران باش.مثل پر لای حریر نگه اش دار.مخصوصا این روزها و شب ها که یک مقدار بی حال و مریض است.باور نمی کنید ولی این لحظه ها مثل کلاس درسی است برای من.و چه قدر این کلاس زود دارد تمام می شود.حیف...
دو:بدشانسی هم که شاخ و دم نداره.توی پست های قبلی نوشتم که می خواهم یه فیلم کوتاه بسازم.همه چیزش آماده است الا بازیگر دختر فیلم و زمان برای فیلمبرداری.اصلا وقت نمی شود.این شب کاری بدجود آدم رو خسته می کنه.نه می کذارد بازیکر فیلم را انتخاب کنم نه...حالا فکرش را بکنید که فیلم را باید تا آخر ماه تحویل جشنواره فیلم کوثر بدهم.مانده ام حیران.کارهای مستند «علی پروین» هم هست.تصور کنید چه می شود.به هر حال همه این ها تجربه های خوبی است.فراموششان نمی کنم.رفقا فعلا...

I لینک ثابت I   پنجشنبه 19 مهر1386   مجید توکلی   | 

هیچی بدتر از بیماری سرماخوردگی نیست.لعنی آدم رو از کارو زندگی می اندازه.رمق می گیره و بیچاره می کنه.مخصوصا وقتی سروکله ات حسابی به هم ریخته باشد و چشمانت پف کرده باشد و خیس،آب ریزش هم داشته باشی و دیگر واویلا.تا به حال شده توی این شرایط در خیابان باشید.خیلی فاجعه است.امروز صبح وقتی خبر رسید فیلمبرداری مان به عصر موکول شد،برای کاری به خیابان رفتم.آدم ها برایم غیر عادی به نظر می رسیدند.دلم می خواست یک نفر بهم گیر بدهد تا بدو بیراه نثارش کنم.همینطور اشک از چشمانم می آمد و سرم درد می کرد و خلاصه حال غریبی بود.وقتی سرما می خوری دوست داری هیچ کس ازت سوالی نپرسد و کسی کاری به کارت نداشته باشد.دلت می خواهد خودت باشی و یک کوشه ای بنشینی و همین.
به هرحال خیلی سخت است.من سالی یک بار سرما می خورم،به قول محسن نامجو «بدجووووووورر».امیدوارم فردا بهتر بشودم.فردا برایم روز خاطره انگیزی است.اولین روزی است که خسرو شکیبایی مقابل دوربین می رود.از ابتدای کار برای رسیدن این روزها لحظه شماری می کردم.فعلا...

I لینک ثابت I   یکشنبه 15 مهر1386   مجید توکلی   | 

امروز،لوکیشن فیلمبرداری که در ان کار می کردیم،خانه ای قدیمی بود در حوالی میدان عشرت آباد.به سختی آنتن می داد.در طول روز وقتی تلفن دیگران آنتن نمی داد من به خوبی آنتن داشتم ولی نیمه های عصر کم کم آنتن من هم رفت.نمی دانم چه مرضی اش شده.فکر کنم سوخته.به همین راحتی خط تلفن می سوزد.توی این مدت این بار دوم است که الکی خطم می سوزد.یکهو آنتنش می رود و دیگر خبری نمی شود.بعد هم که یک روز کامل باید وقتم را تلف کنم و به ناکجا آبادی بروم.با کارمند بداخلاق مخابرات هم سروکله بزنم،مبلغی را پرداخت کنم تا دوسه روز بعدش خطم وصل شود.پرداخت ان مبلغه به شدت زور دارد.چرا باید این پول را بدهم؟ مگر من سوزانده ام؟ اصلا چرا باید بسوزد؟  چند وقت پیش وقتی این اتفاق برای خطم افتاده بود به کارمند مخابرات گفتم دلیل پرداخت این وجه از طرف من چیست؟ جوابم را نداد.کاغذ های مقابلش را زیرورو می کرد.خودش هم نمی دانست چه غلطی می کند.مرتبه دوم از او پرسیدم که دلیل پرداخت...؟ بازهم جواب نداد ولی این بار سرش را بالا آورد و درحالی که لبخند روی لبانش نقش بسته بود به دختری خوش برورو که کنارم ایستاده بود کفت:عزیزم شما باید بنشینید تا صدایتان کنم. این بار همین طور که داشت پایان لبخندش را تحویل دختر می داد دستم را از حفره ای که در شیشه بین من و او درست شده بود داخل کردم و یکهو  به سمت بینی اش بردم و به سرعت عقب کشیدم.کارمند که از این حرکتم جا خورده بود نهیب زد:چه کار داری بابا؟چی می گی تو؟
از آن لحظه ها بود که می خواست دستم را داخل حفره کنم و یقه اش را بگیرم و به شیشه بکوبم.عصبانیتم را خوردم و آرام گفتم:چقدر باید ۱رداخت کنم؟گفت:ده هزار تومان.پول را دادم و ....

I لینک ثابت I   شنبه 14 مهر1386   مجید توکلی   | 

داستان حضور علی آبادی در فدراسیون فوتبال هم توی این گیر و دار جالب است.من نمی دانم این مرد چی از جون این ورزش می خواهد.تا دیروز که معاون فنی عمرانی شهرداری تهران بود.بعد هم رپیس سازمان تربیت بدنی.ارتباط این دو شغل را اگر کسی فهمید به ما هم بگوید.حالا بعد از این جار و جنجالی که سر ریاست فدراسیون فوتبال وجود دارد،او دلش خواسته تا به فوتبال هم سری بزند.چند روز پیش مصاحبه ای خواندم از او که گفته بود :«می خواهم به فوتبال کمک کنم»!!!بعد از خواندن این مصاحبه و فرمایشات اش یاد این حکایت افتادم:
مردی در شبی سرد مهمان دوستی تهیدست بود و همانجا بخفت.نمیه شب مرد،دوستش را صدا کرد و گفت:«سردم است،اگر چیزی داری بیاور و رویم بینداز.»میزبان رختخواب یا پتویی نداشت ناچار نردبانی آورد و روی مهمان انداخت.چیزی نگذشت که مهمان دوباره فریاد زد:«هنوز سردم است».میزبان این بار مشکی که کمی آب در آن بود را آورد و روی دوستش انداخت.مهمان که خیس شده بود نهیب زد:«این آخری را بردار که عرق کردم»!

I لینک ثابت I   سه شنبه 10 مهر1386   مجید توکلی   | 

وقتی قرار است آن روز و شبی که سپری می کنی خوش بگذرد،زمین و آسمان هم به هم بپیچند کاری ازشان ساخته نیست و تو حالت را می کنی.امروز هم از آن روزها بود.به خصوص وقتی ساعت های پایانی شب با نوای موسیقی مجید انتظامی بزرگ همراه شود.نمی توانم فضای موسیقیایی تالار وحدت را توصیف کنم.آن جایی که درست در وسط نشسته ای و کنارت عزت انتظامی است و روبرویت پسرش را می بینی که دستانش را مدام بالا و پایین می برد و گروهی را مدیریت می کند تا نوایی به گوش تو برسد.آن هم نوایی که هر نت آن خاطره ای است از فیلم ها و روزها و شب هایی که سپری کرده ای.خاطره ای است از دوران نوجوانی ات.دورانی که روز واقعه ،بوی پیراهن یوسف،از کرخه تاراین را با این صدا و موسیقی لذت برده ای و حاج کاظم آژانس شیشه ای را با نوای این موسیقی همراهی کردی.آن سکانس طلایی سردرکمی حاج کاظم در آژانس را یادتان می آید.آن جایی که دود موتورسواران او و همسنگرش را اذیت می کرد.آن موسیقی.دایی غفور بوی پیراهن یوسف چه طور.آن موسیقی که با صدای علی تفرشی جون می گرفت و جان و روح را جلا می داد.و یا سرزمین خورشید و آن تونالیته حماسی اش.یا همین قطعه خرمشهر.بارها و بارها آن را شنیده اید.حالا تصور کنید مقابلتان به صورت زنده اجرا می شود.

فقط ای کاش حرکات نمایشی کنسرت حذف می شد.نمی دانم چه می خواستند بگویند.همه چیز خوب بود.آن وسط آن ها اضافی بودند.بگذریم....حس و حال عجیبی بود.بعضی وقت ها احساس می کنم خدا بابت خلقت بعضی از آدم ها هدفی داشته.امشب مطمپن شدم پشت پرده خلقت خانواده انتظامی هدفی بوده بس هنری.این از پسر و آن از پدر.پس به خداوند یک تشکر بدهکاریم.آن هم بابت خلقت انتظامی ها.راستی...امشب شب اخر کنسرت«این فصل را با من بخوان» بود.مطمپن نیستم ولی از منبع موثقی شنیده ام احتمال اجرای مجدد این برنامه در آذرماه وجود دارد.امیدوارم واقعیت داشته باشد و آن هایی که نرفته اند بروند و لذت ببرند.چون همه اش خاطره است.همه...

I لینک ثابت I   یکشنبه 8 مهر1386   مجید توکلی   | 

از میهمانی افطار خاتمی آمده بودم.کلافه نبودم و حالم بسار خوب.شبکه ها را یکی یکی عوض کردم تارسید به شبکه سه.گفتگوی احمدی نژاد با خبرنگار آمریکایی پخش می شد.احمدی نژاد سمت چپ و خبرنگار در سمت راست.سوال ها یکی یکی پرسیده می شد و مثل همیشه احمدی نژاد از فن خودش استفاده می کرد.یعنی یا سوال را با سوال پاسخ می داد و یا هنگام سوال خبرنگار آمریکایی می خندید.از همان خنده هایی که وقتی یکی مقابلتان انجام می دهد حرص تمام وجودتان را فرا می گیرد و می خواهید لهه اش کنید.طبق معمول سوال ها درباره مساپل بین المللی و موضوع هسته ای ایران بود.اما دو سه نکته این گفتگو دیدنی بود.در جایی از صحبت ها همینطور که  روی مبل لم داده بودم در این فکر بودم که چه طور شد که امروز روی این صندلی احمدی نژاد نشسته و اظهار نظر می کند برق از سه فازم پرید.محمود جمله فوق العاده ای را به زبان آورد.«ما کشوری هستیم با آزادی ها گوناگون.ما کشوری هستیم که آزادی بیان در آن موج می زند.هر کس به راحتی می تواند حرفش را بزند.» کمی با دست چانه ام را خاراندم و به روزنامه شرقی نگاهم افتاد که در گوشه ای از خانه افتاده بود.نمی دانستم باید فحش بدهم یا با مشت به دیوار بکوبم.دلم می خواست دستم را از شیشه تلویزیون ببرم داخل و لبه کت شیری رنگی که برتنش بزرگ بود را بگیرم و روزنامه شرق را جلویش بگذارم و ببینم «آزادی بیان موج می زند» یعنی چه؟چشمانم را جفت کردم و به ادامه مصاحبه گوش دادم.
هول کردم.خبرنگار آمریکایی پرسید شنیده ایم شما استفاده از ماهواره را در کشورتان برای مردم ممنوع کردید؟او اینچنین پاسخ داد:«ما ممنوع نکردیم.این تصمیم مجلس است.مجلس را هم مردم انتخاب می کند.البته که قانون در هر کشوری به گونه ای متفاوت رقم می خورد.البته الان مردم ما از ماهواره استفاده می کنند.شما می توانید بیایید ببینید ».این بار دوست داشتم با سر به شیشه تلویزیون بروم و به اش بگویم که همین یک ماه پیش پلیس و مامور روی پشت بام ها ماهواره ها را جمع می کرد!!پس آن چه بود؟
بعد به سرعت به مراسم افطاری فکر کردم و به لحظه ای که با خاتمی روبرو شدم.مردی با عبای شکلاتی.امشب در یک فضای شاد و خاطره انگیز ،چهره هایی را دیدم که تقریبا جای هر کدامشان در دولت جدید ناکارآمدترین ها نشسته اند.تا همین الان در گوشه مغزم دیدار امشب با خاتمی بزرگ بهم آرامش می دهد و در گوشه دیگر حرف های...

I لینک ثابت I   پنجشنبه 5 مهر1386   مجید توکلی   | 

نمی دانم تا به حال به این حس مبتلا شدید یا نه؟اینکه هیچ چیز نمی تواند آرامتان کند.هیچ چیز.آن قدر اوضاع به هم ریخته و نابسامان است که حتی بهترین علایق زندگی هم که روبرویت قرار می کیرد بازهم فایده ای ندارد.الان دقیقا در چین شرایطی هستم.انگار هیچ چیز سر جایش نیست.زندگی ام عین فیلم های کمدی شده است.ویژگی اول یک فیلمنامه کمدی همین است دیکر.اینکه توی کل داستان یک چیز سرجای خودش نیست.الان هم هزچه دورو برم را نگاه می کنم یک چیز کم است.نه فیلم دیدن آرامم می کند نه روزها و شب هایی که سر فیلمبرداری هستم.حتی.....هم آرامم نمی کند.فعلا كه دارم خودم رو سرگرم ساخت يك فيلم كوتاه مي كنم.فيلمنامه اش را خيلي دوست دارم و خيلي مشتاقم بسازمش.
خدا را شكر اوضاع سينما هم كه افتضاح است!يك فيلم درست و حسابي روي پرده نيست.فعلا با همان دي وي دي هاي خارجي حال كنيد.

I لینک ثابت I   دوشنبه 2 مهر1386   مجید توکلی   |