تبليغاتX
وب‌نوشت‌های مجید توکلی

وب‌نوشت‌های مجید توکلی

دیشب رفتم و نمایش استاد بیضایی رو دیدم.«افرا» آخرین نمایشی است که توی این شب ها بهرام بیضایی داره توی تالار وحدت اجرا می کنه.به هر حالال تماشای نمایش بیضایی اون هم توی یک شب سرد زمستانی خیلی شوق برانگیزه.مخصوصا اینکه اون شب یکی از بهترین اجراهای نماش به گفته بازیگرانش رو ببینی.هدایت هاشمی که مرد شماره یک نقش آفرینان نمایش بود و مرضیه برومند که پس از سال ها نشان داد که می تواند همچنان حضور پررنگ داشته باشد.بهرام شاه محمدلو و حسن پورشیرازی خوب بودند و تعریفی.افشی هاشمی هم که خوب بود.البته شاید رفاقتم با افشین کمی در تعریف و تمجیدم از او تاثیر بگذارد.ولی انصافا بازی اش خوب بود.در کل همه خوب بودند.مژده شمسایی که بازی اش به دلم نمی نشیند و احساس می کنم جای سوسن تسلیمی را در نمایش ها بیضایی به خوبی پر نکرده،دیشب بازی خوبی داشت.بیضایی افرا را به گونه به خودش مربوط کرده بود.پایان نمایش رحیم نوروزی در نقش خود بیضایی و مژه شمسایی در نقش سوسن تسلیمی بودند.رحیم نوروزی در بخش پایانی نمایش نقش نویسنده نمایش نامه را بازی می کند که دنبال معشوقه اش «افرا» می گردد.نمی دونم ولی احساس می کند نمایش سال کذشته بیضایی را بیشتر دوست داشتم.«مهندس فرزین و همسرش... »را می کویم.به هرحال از دست ندهید.این فرصت را غنیمت بشمرید.در این وانفسای سینما و تئاتر،تماشای یک نمایش دوساعته از استاد تئاتر ایران خالی از لطف نیست.

I لینک ثابت I   پنجشنبه 27 دی1386   مجید توکلی   | 

لعنت به این زندگی....

مهران سلام...چندروز پیش اومدم روزنامه نبودی.سارا می گفت تصادف کردی و خونه خوابیدی.گفتم این تنبل چقدر می خوره و می خوابه.بازی استقلال هم بود و سارا می گفت چون مهران استقلالی منم استقلالی ام.گفتم ببین تفاهم تا چه حدی آخه....راستی روزنامه توسعه رو یادت می یاد؟یادته چقدر تو اون اتاق جلوییه می گفتیم و می خندیدیم.همیشه هم تقصیر تو بود که مجبور می کردی من...ولش کن.همون که می خندیدی کافی بود.راستی اینم یادم اومد که می خواستی هرچه زودتر فیلم «سلطان» رو که ساختم بیارم ببینی.خودتم ادای علی پروین رو در می یاوردی و می گفتی اینجوری حرف می زنه.ولی حیف...قرارمون این نبود.تو امروز نامردی کردی و تنها رفتی و سارا و تنها گذاشتی.چی؟ گریه نکنم؟دیوونه مگه می تونم این عکس تولدت رو که توی روزنامه بچه ها برایت گرفتن رو ببینم و بعد...جواب سارا رو چی می دی؟مهران من که باورم نمی شه تو رفتی.فردا می یام روزنامه که باهات درباره فیلم حرف بزنم.مهران....الان وبلاکت روبریم باز است.توی پست آخرت نوشتی :«شاید هم روزی آن‌قدر جسور شوم که بگویم برای مردن هم وقت ندارم!» آخر این چه جمله ای است پسر!وبلاگ سارا را هم می خوانم.ای بابا شما دوتا چرا همش این روزها حرف از مرگ می زنید.ببین سارا چی نوشته:«اين روزها اندك اندك آرامش پيشين را به دست مي‌آورم . مهران هنوز نمي‌تواند بدون كمك عصا راه برود و اين روند حداقل تا دو ماه ادامه خواهد داشت اما هر بار كه به از دست دادنش فكر مي‌كنم دقيقه‌اي هزار بار خدا را شكر مي‌كنم .» آخه سارا هم دیوانه است.این چه حرف هایی است.مهران دیوانه شده ام.نمی دونم چی می نویسم.این نوشته های وبلاگ شما دوتا دیوانه ام کرد امشب.مهران... 

هزار راه نرفته و هزار راه رفته هیچ فرقی نمی کند برای عزرائیل.جون رفیق رو به راحتی می گیره.هوای سرد امروز بدجوری ناجوانمردانه مهران را با خودش برد.مهران قاسمی عزیز،همکارم در روزنامه های شرق و توسعه....خداحافظ مهران....

مهران به خانه جدید رفت

دیروز با مهران خداحافظی کردیم.صبح زود بود که باید مهران را تا بهشت زهرا بدرقه می کردیم و می فرستادیمش پیش خدا.سار هم بود.اینقدر مقتدر و با رشادت زیر تابوت مهران رو گرفته بود و لااله الله می گفت که نگاه کردن به چهره اش جرات می خواست.دیروز سارا حسابی برای مهران سنگ تموم گذاشت.موقعی که پیکر مهران را آوردند تا در خانه ابدی بگذارند،سارا دیوان حافظ را برداشت و بالاسر مهران نشست و برایش فال حافظ گرفت.فال گرفت و بلند برای مهران و ما خواند.عکس مهران دست همه بچه ها بود.عکسی که مهران لبخندی بر لب داشت.این همون چیزی بود که توی مدت رفاقتم با مهران از اون دیده بودم.مهران دیروز پرواز کرد.پرواز به سوی آسمان.روحش شاد...

نامه سارا بعد از کذشت سه روز برای همسرش مهران

امروز درست  سه روز از رفتنت می گذرد. سه شب است که به من شب به خیر نگفتی. سه صبح سخت را بی سلام های پرخنده ات شب کرده ام .

مهران من! سخت است در این شرایط نوشتن.اما می نویسم که گمان نکنی قطار دوست داشتنت در ایستگاه این خانه مجازی متوقف شده است.می نویسم که گمان نکنی چو از دیده برفتی از دل نیز هم .مهران من! در اعماق قلبم روزنه ای روشن است به وسعت دوست داشتنی که می دانی به بزرگی دریاهاست.روزنه ای که گواهی می دهد به بالاترین نقطه این دو دنیا پرواز کرده ای. به نقطه ای که بکر است و ناب. گل من از بودن در کنار خالق مهربانی, عشق و صبوری لذت ببر.مهران من از مجاورت با چشمه زلال دوست داشتن بی توقع سیراب شو....ادامه...

I لینک ثابت I   چهارشنبه 19 دی1386   مجید توکلی   | 

همیشه لذت تموم شدن یه کار به اندازه کلی عشق و حالی که می تونی انجام بدی.وقتی بعد از یک سال سختی و تلاش و خستگی و ....یه کار رو به اتمام می رسونی،هیچی به اندازه این حال نمی ده که نتیجه کارت رو می بینی و یه نفس راحت می کشی.سال کذشته وقتی تصمیم گرفتم تا درباره علی پروین فیلم مستند بسازم کلی مخالفت جلوی راهم دیدم و کلی شیطنت ولی هیچ وقت تا به حال نشده که دست روی کاری بگذارم و تا آخرش نرم.به خاطر همین از یه جایی به بعد تصمیم گرفتم هر طور شده این فیلم رو تمومش کنم.چون می دونستم که خیلی ها تا امروز می خواستند درباره علی پروین فیلم بسازند و موفق نشدند و وقتی این فرصت برای من بدست اومد و از اونجایی که به شدت معتقدم کاری نشد نداره!،تمومش کردم.هرچند که خودم می دونم بهتر از این هم می شد کار کرد .اون کاراکتر بی نظیری داره و به نظرم خیلی وقت پیش باید کسی این چهره رو از زوایای مختلف نشون می داد.
اما یه نکته توی ساخت این فیلم به شدت بهم امیدواری می داد.یک جایی از داستان هیچکس حاضر نبود ریسک کنه و تهیه کننده فیلمم بشه،اما «محمدرضا شریفی نیا» با اون همه مشغله کمکم کرد و تهیه کننده کار شد.در اینکه شریفی نیا آدم باهوشیه و می دونه داره چی کار می کنه شکی نیست ولی همین که اومد توی داستان و کمک کرد تا فیلم رو بسازم و این تجربه رو به سرانجام برسونم در نوع خودش بی نظیره.چند شب پیش که به خونه پروین رفتیم تا فیلم رو با هم ببینیم،شریفی نیا به شدت با کاراکتر سلطان حال کرد.شب خاطره ای بود.استقبال خوب خانواده پروین و اینکه خود پروین به شدت از فیلم استقبال کرد برایم جالب بود.اون شب تا نیمه های شب در شب سرد برفی لواسان حرف زدیم و زندگی کردیم.الان درباره اون شب و حس و حالش ،نوشتنم نمی یاد.نمی دونم چی شد یهو خالی شدم.انگار حرف ها اضافه است.بی خیال....مهم اینه که بالاخره تموم شد.

بازتاب خبر آماده شدن مستند سلطان در  فارس،ایسنا،ایرانیوز،سینمای ما،مهر

I لینک ثابت I   شنبه 15 دی1386   مجید توکلی   | 

چند روز پیش طبق عادت همیشگی،یه سر به کافه شوکا زدم.بعضی وقت ها عجیب هوس نان و پنیرهایش را می کنم.یارعلی مثل همیشه کلاهش را بر سر و پالتویش را بر تن داشت.هنوز چند دقیقه ای از حضورم نگذشته بود که یک داستان کوتاه برایم تعریف کرد.داستان عجیب و غریبی بود.بدجوری حال کردم و انگار شخصیت اصلی اش از جنس خودمان بود.مخصوصا حس و حال و فضای پایانی قصه.داستان از این قرار بود:
مردی و خسته و تنها در حالی که پول کمی در جیب دارد و سخت گرسنه است،وارد کافه ای می شود.همچنان که به میزهای کناری اش نگاه می کند دستش را در جیبش می برد و پول کمی که دارد را با منوی روی میز مقایسه می کند.چاره ای نمی بیند جز انیکه انتخابش،ارزانترین چیزی باشد که آن کافه دارد.یعنی تخم مرغ نمیرو که لای نون تست است.سفارش می دهد و حسرت می خورد.صاحب کافه مشغول تهیه سفارش مرد است که یکهو چند مامور پلیس وارد کافه می شوند و صاحب کافه را دستندزنان با خود می برند.مرد خسته که همچنان منتظر سفارشش است بی حوصله صاحب را صدا می زند و طلب سفارشش را می کند.چند باری این کار را می کند و به نتیجه نمی رسد.در همین حال و احوال بلند می شود و به پشت بار می رود.چشمش به دستگاه تست نان می خورد.غذایش دیگر آماده شده.بی خیال صاحب کافه، سرگرم آماده کردن غذایش می شود.دختر و پسر مشتری بلند می شوند و رو به مرد می گویند:ببخشید قربان حساب میز ما چقدر شد؟
مرد:شما چی سفارش داده بودید؟ نگاهی به منو می کند و قیمتی می گوید و پولی می گیرد.مشتری بعدی هم بلند می شود و مشتری های بعدی می آیند و می روند.
آخر شب وقتی مرد ،کرکره کافه را پاپین می کشد زیر لب می گوید:اینطوری نمیشه،از فردا باید کارگر بیارم.کار کافه زیاده!!!

I لینک ثابت I   شنبه 8 دی1386   مجید توکلی   | 

اول اینکه امشب یه صحنه عجیب و غریب  توی یه مغازه کبابی دیدم که واقعا برایم ثابت شد که فلسفه کباب کوبیده خوردن آن هم بدون برنج(با نون سنگک و پیاز) نه تنها برای قشر عام نیست بلکه اوج روشنفکری هم محسوب می شه.دوم اینکه شنیدم فیروز کریمی بعد از اینکه تیمش به دوبی رسیده،بعد از نیم ساعت استراحت از ساعت ۱۲:۳۰ شب تا ۲ بامداد دستور تمرین داده.این همان اتفاقی بود که باید زودتر از اینها می افتاد و فیروز کریمی به درستی آن را فهمیده.حتی تنبیه بازیکنان در مقابل دیدگان میلیون ها نفر برای بازیکنان ایرانی این نسل فوتبال، نه تنها بد نیست،بلکه فوق العاده نیازه.اینکه استاد تیم رو برده دوبی و بازیکنان هم در خیال باطل به سر می بردند و یهو نصف شب همه رو تمرین برده ایده عالی است.سوم هم اینکه یه دیالوگ شاهکار از فیلم «قیصر» به چشمم خورد که وصف حال جامعه و فضای فرهنگی مملکت و مردم ما است.یک فضای رئال از جامعه امروز اوضاع و احوالاتش.به نظرم بازگو کردنش و یک بار خوندنش از طرف شما بد نباشه.

قیصـــر: .. احترامت واجبه خان دایی!اما حرف از مردونگی نزن که هیچ خوشم نمی آد.کی واسه من قد یه نخود مردونگی رو کرد تا من واسش یه خروار رو کنم؟!... این دنیا واسه من همیشه کلک بوده و نامردی.به هرکی گفتم نوکرتم با خنجر کوبید تو این جیگرم ...

I لینک ثابت I   پنجشنبه 6 دی1386   مجید توکلی   |