تبليغاتX
وب‌نوشت‌های مجید توکلی

وب‌نوشت‌های مجید توکلی

                     

بی نظیر بود.شاید یکی از رویایی ترین سفرهای زندگی ام را رفتم.هنوز گیج گیجم و نمی دانم الان توی این خراب شده(تهران) چه کار می کنم.چهارشنبه به دعوت انجمن فیلم کوتاه ایران(محمد شیروانی) برای حضور در اولین کمپ فیلم کوتاه ایران به راه آهن رفتم تا به روستای آلاشت برویم.اینطور که شنیده بودم آلاشت روستایی است در بالاترین نقطه فیروزکوه.چیزی توی مایه های بالای سواد کوه و یک همچین چیزی.صبح،ساعت ۸ همه ۱۲۰ نفر در راه آهن قرار داشتیم.من هم با پژمان بازغی جلوی در راه آهن قرار داشتم.زسیدم و انگار او زودتر از من رسیده بود.بقیه هم یکی یکی آمدند.همه فیلم کوتاه سازها بودند.فقط از جماعت بازیگر،پژمان آمده بود و هانیه توسلی.البته پژمان ۴فیلم کوتاه ساخته و خودش جز انجمن بود.شهرام شاه حسینی که آخرین فیلمش کلاغ پر بود به ما ملحق شد.پرند زاهدی و آرش رمضانیان را هم اضافه کنید تا جمع ۶نفره مان جور شود.
رفتیم و سوار قطار شدیم و در کوپه ای نشستیم.این شد که از ابتدای سفر،پژمان،هانیه،من،پرند و آرش و شهرام تا انتهای سفر با هم بودیم.۶ ساعتی توی راه بودیم تا رسیدیم و جایی نهار زدیم و بعد راه افتادیم و آن قدر بالا رفتیم تا رسیدیم به آلاشت.بی نظیر و رویایی بود.همه جا را مه گرفته بود و این همان چیزی بود که آرزو بود.در بالاترین نقطه کوه،درست این طرف و آن طرف جنگل و مه و گاو و اسبی که مارا دیوانه کرده بود.همان ابتدا همه گی بریدیم.من و پژمان و شهرام و آرش که چادر را انتخاب کردیم.لذت خواب در چادر آن هم در چنین جایی رویایی بود.هانیه و پرند هم در سوپیت.و این شد آغاز سفرمان در روستایی به نام  آلاشت.قرار بود محل اسکانمان هم در چادر باشد هم آن هایی که سختشان است در سوپیت باشند.باورتان نمی شود که چقدر بهمان خوش گذشت.در آن جا نه خبری از احمدی نژاد بود نه از گرانی برنج.نه صحبت از بنزین بود و نه حرفی از گرانی مسکن و افشین قطبی و استیضاح وزیر بازرگانی.شب اول وقتی مراسم آپینی آلاشتی ها تمام شد،درست ساعت ۱۱ بود که خودم را در روستا و در میان مه و جنگل گم کردم.قدم زدم و این بهترین لحظه زندگی بود.همه جا پر بود از مه.صدای گاوها مدام به گوش می رسید.آن قدر رفتم تا یک جوانی که سوار بر موتور بود من را با خودش به محل اسکانمان رساند.شب دوم هم که رفتیم و بالای کوه در رصد خانه ماه را دیدیم.کف کرده بودم از این همه زیبایی و خدایی را شکر می کردم که من را لایق دیدن چنین فضایی دانسته.در طول روز هم ۶ نفری می رفتیم و خوش می گذراندیم.می زدیم بیرون و بساط آتیش به پاه می کردیم و چایی می خوردیم و....
همه این سه روز آن قدر رویایی بود که وصفش سخت و به زبانم نمی آید.خیلی دوست دارم عکس هایی که گرفتیم را اینجا بگذارم.البته اگر بشود.فقط این را می دانم که توی این ۴۰،۵۰ جشنواره که رفتم،این کمپ و این سفر،یک لحظه اش به همه آن ها می ارزد.فقط و تنها این سفر یک اشکال داشت.آن هم حضور مجید مجیدی که در روز آخر آمد.توی این جمع باحال و بی ادعا حضور او بدترین چیزی بود که می شد حس کرد.

I لینک ثابت I   شنبه 28 اردیبهشت1387   مجید توکلی   | 

اصلا انگار امسال سال نو آوری و شکوفایی است.هیچ چیزش سر جایش نیست لامذهب.پر است از نوآوری.از دعواهای سیاسی گرفته که مدام همدیگر را می کویند و این آخری پا توی کفش خاتمی بزرگ کردند بگیرید تا دعواهای ورزشی که مدام این و آن از هم شکایت می کنند.وضع اقتصاد هم که حسابی در حال شکوفایی است.تا دیروز که فقط گوجه را باید می رفتیم و از محله خانه رپیس جمهور می خریدیم،از فردا برنج را هم باید برویم و از آن جا تهیه کنیم.البته اینطور که معلومه قراره حوالی نارمک یک فروشگاه زنجیره ای بزنند که دیگر همه خریدمان را از آن جا با قیمت مناسب انجام بدهیم.این از این.
داستان دیگر هم بر می گردد به اوضا و احوال آشفته و به هم ریخته من در این مدت که فرصت نکردم یک سری به این پاتوق خاکستری بزنم.به هرحال داستان دارد که بماند برای بعد.

اما از همه این ها گشته همه این ها را گفتم تا مقدمه ای باشد برای این جای داستان.امشب جشن کانون کارگردانان سینما بود که در باشگاه انقلاب برگزار شد.به هر حال مثل سال گذشته به همراه برو بچز رفتیم.نکته ویژه ای که به اون صورت نداشت.همه چیز تقلیی بود از مراسم سال گذشته البته کمی ضعیف تر.فقط هم اینکه ۹۰ درصد سینماگران سینمای ایران دور هم جمع شده بودند در نوع خودش جالب بود.از کیمیایی و تقوایی و فرمان آرا بگیرید تا حاتمی کیا و صدرعاملی و تهمینه میلانی.تا پرویز شهبازی و مهدی کرم پور و سیروس الوند.خلاصه اینکه جمع جالبی بود.باز هم همه این ها را گفتم تا به نکته اصلی قصه برسم.آخر مراسم وقتی به همراه یکی از بچه ها سوار ماشین شدیم تا حرکت کنیم،دیدم حاتمی کیا هدیه به دست در حال گز کردن در محوطه باشگاه انقلاب است.اولش فکر کردیم وسیله نیاورده.به محمد گفتم برو کنارش تا بگیم تا مسیری برسونیمش.اما در همین لحظه بود که حاتمی کیا کنار یک موتور ایستاد.هدیه اش را روی صندلی موتور گذاشت.قفل زنجیر موتور را باز کرد.کلاه کاسکتش را سرش کرد و حرکت کرد.مات و مبهوت فقط داشتیم این صحنه را تماشا می کردیم.واقعا حاتمی کیا آدم عجیبی است.پیچیده است.معلوم نیست چگونه به زندگی پیرامونش نگاه می کند.این عجیب بودن و پیچیدگی کاملا در فیلم هایش هم مشهود است.
یادم می آید ده دوازده سال پیش،پدرم به خانه آمد و گفت حاتمی کیا را دیدم که به همراه دخترش سوار بر موتور گازی بودند.از آن روز گذشت تا امشب که....

I لینک ثابت I   چهارشنبه 18 اردیبهشت1387   مجید توکلی   |