چند روز پیش به همراه یکی از بچه ها به دفتر بنیاد باران رفتیم تا
ملاقاتی که از چند هفته پیش برنامه ریزی اش را کرده بودیم به مرحله عمل برسد.ملاقات با مردی که حسرت حضورش،امروز احساس می شود.ملاقات با مردی از جنس تفکر،دانش،فرهنگ و همه آن چیزی که امروز و شب فراموش شده و خاک روی آن را گرفته.پریروز وقتی به دفتر خاتمی رسیدیم،دلهره عجیبی داشتم.قرارمان راس ساعت 12 بود و او هم درست عین وعده ای که کرده بود در اتاقش حاضر شد.با ابایی شکلاتی به همراه پسرش عماد.و چقدر لحظه شیرینی بود وقتی صحبت می کرد و می خندید.خاتمی مرد بزرگی است.این را از لابه لای حرف ها گرفتم و همین برایم بس بود.همین برایم بس بود که توی آن یک ساعت حضور،با وجود همه مشغله ها و گرفتاری هایش در این روزها،با حوصله نشست و حرف زد.خندید و با همان لهجه شیرین یزدی که هر از چند گاهی رو می شود،راهنمایی کرد.راستی،چقدر این روزها جای این مرد خالی است.چقدر این روزها همه حسرت حضورش را می خورند...
موقع خداحافظی وقتی به او گفتم که دفعه پیش فرصت نشد تا عکسی به یادگار کنارتان بگیرم،ایستاد و مقابل دوربین لبخند زد.و خداحافظی کردیم و....نمی دانم ولی وقتی از دفترش بیرون آمدم کلی خوب بودم.حالم،روحم...انگار همه چیز خوب بود.نفس راحتی کشیدم و آمدم بیرون و خیابان را پیاده گز کردم.
I لینک ثابت I  پنجشنبه 14 شهریور1387   مجید توکلی
|

