<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>وب‌نوشت‌های مجید توکلی</title>
<link>http://hashiesiah.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 01 Jul 2008 14:51:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آقای مجیدی،سینما خانه شخصی شما نیست که امر و نهی کنی چه کسی فیلم ساز شود!</title>
<link>http://hashiesiah.blogfa.com/post-259.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بر خلاف آن هایی که دوست نداشتند بگویند دیشب جشن بزرگ منتقدان و نویسندگان سینمایی آبرومند&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 291px; HEIGHT: 191px&quot; height=241 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media.farsnews.com/Media/8612/ImageReports/8612140767/1_8612140767_L600.jpg&quot; width=330 align=left border=0&gt; نبود و خلاصه از هر دری وارد شوند و عیب و ایرادی بگیرند،معتقدم از خیلی از جشن های دولتی که برگزار می شود و کلی بردجه نثار برگزار کنندگان می کنند،بهتر،آبرومندانه تر و شکیل تر بود.یک صنف خصوصی که هیچ پشتوانه ای ندارد و هر روز هم انتقاد ها بر علیه اش بیشتر می شود دیشب جشنی برگزار کرد در شان و جایگاه منتقد سینما و رسانه که باید دستمریزاد گفت به دوستان خوبم،محمد خزایی،یزدان عشیری،علی اعلایی،سعید مستغاثی و جعفر گودرزی که با همت آن ها این مراسم برگزار شد.&lt;BR&gt;اما این ها تنها بخشی از هدفی است که برای نوشتن این یادداشت داشتم.بخش مهمی اش بر می گردد به حرفی که از زبان یک کارگردان دولتی زده شد.دیشب مجید مجیدی وقتی روی صحنه تالار وحدت رفت و از دست منتقدین جایزه خودش را گرفت که تا همین جای کار باید افتخار کند،حرف جالبی زد.او وقتی پشت میکروفون ایستاد گفت:«از دوستان منتقد خواهش می کنم که سودای فیلمسازی را در خودشان سر ندهند و به همین حرفه شان ادامه بدهند»...نمی دانم مجیدی پیش خودش چی فکر کرده که این حرف ها رو می زد.مگر کسی جای او ار تنگ کرده؟اصلا به مجیدی چه ربطی دارد که منتقدین می خواهند چه کار کنند؟آیا واقعا او در حدی هست که بخواهد برای جماعت نویسنده و متفکر روزنامه نگار تعیین و تکلیف کند که چه کار کنند و چه کار نکنند؟&lt;BR&gt;شاید دیشب اگر جایش بود و ما هم مثل مجیدی بودیم نهیب می زدم:آقای مجیدی،شما که فیلمساز دولتی هستی.شما که به راحتی فیلم می سازی و بدون هیچ دغدغه ای فیلمت اکران می شود.شما که هر چقدر پول بخواهی در اختیارت می گذارند تا بسازی و ببری.شما دیگه چرا؟مگر این متقدین و جماعت نحیف روزنامه نگار که هر روز صبح که از خواب بلند می شوند نمی دانند شغلی دارند یا نه، جای شما را تنگ می کنند؟شما که به راحتی زندگی ات را می کنی و شب می خوابی و صبح بلند می شوی و فیلمت را می سازی.بی خیال...بی خیال این جماعت بشو.سینما خانه شخصی شما در فرشته نیست که امر و نهی می کنی چه کسی بیاید و چه کسی نه..شما فیلمت را بساز و پولت را بگیر.اگر هم کسی از این جماعت سودای فیلمسازی سر بدهد وقتی فیلمش را بساز معلوم می شود اینکاره است یا نه.اما این جماعت منتقد و روزنامه نگار اگر بخواهند روزی فیلم بسازند مطمپن باش در صف وام های دولتی نمی ایستند.جای شما را هم تنگ نمی کنند.خیالت راحت برادر...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 14:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hashiesiah&amp;postid=259</comments>
<dc:creator>hashiesiah</dc:creator>
<guid>http://hashiesiah.blogfa.com/post-259.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفتگوی من با رضا رشیدپور قبل از توقیف مثلث شیشه ای</title>
<link>http://hashiesiah.blogfa.com/post-258.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;این گفتگو را خیلی دوست دارم.نمی دانم دلیلش چیست.شاید به&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 293px; HEIGHT: 206px&quot; height=211 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.cinemaema.com/index.php?module=pagesetter&amp;type=file&amp;func=get&amp;tid=22&amp;fid=image&amp;pid=109&quot; width=322 align=left border=0&gt; خاطر اوضاع و اتمسفر حاکم بر جامعه به خاطر رضا رشیدپور است و شاید هم چون وقتی مصاحبه را پیاده می کردم،این حس با من بود که چقدر این حرفه را دوست دارم.گفتگو با رضا رشیدپور آن هم در شرایطی که برنامه اش در آن به سر می برد و هر لحظه امکان آن بود که یکی از همین شب ها پایان آن باشد انجام شد ولی هیچ کدام از ما دونفر که مقابل هم نشسته بودیم از آن خبر نداشتیم.این مصاحبه دیروز صبح در همشهری جوان منتشر شد و شب قبلش رشیدپور در عین ناباوری اعلام می کند که آخرین برنامه مثلث شیشه ای اش را اجرا می کند.بعد از چاپ مصاحبه بازتاب های زیادی ایجاد شد.طوری که خود رشیدپور تماس گرفت و درباره حواشی انتشار صحبت هایش گفت.مصاحبه را امیر لطف کرد و روی سایت سینمای ما گذاشت.شاید خواندنش توی این اوضاع و احوال بد نباشد.همین...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;گفت و گوی غیر قابل چاپ با رضا رشیدپور در اخرین روزهای پیش از توقف پخش «مثلث شیشه‌ای»&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;                                            &lt;FONT color=#990000&gt;خداحافظ دنیای اجرا&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رشيدپور در فاصله برنامه «شب شيشه‌اي» تا برنامه جديدش «مثلث شيشه‌اي» خيلي فرق كرده؛ در اين مدت بازيگر شده (در فيلم جديد تهمينه ميلاني «سوپراستار»، نقش مهمي داشته و در كار آخر مهران مديري هم حضور كوتاهي داشته) و درضمن با نشريه «رويش» به جرگه روزنامه‌نگارها وارد شده است.همين‌ها كافي بود تا با او بنشينيم و درباره روزنامه‌نگار و بازيگرشدنش و اجراهايش در برنامه‌اي تازه حرف بزنيم. اين سومين «برنامه شيشه‌اي» اوست (تعبيري كه خودش درمورد برنامه‌هايش به كار مي‌برد).رشيدپور با «شب شيشه‌اي» حسابي گل كرد و به اوج رسيد اما «مثلث شيشه‌اي» او هنوز از كار درنيامده و منتقدان خاص خودش را دارد.او قبل از شروع مصاحبه، مصرانه از ما خواست كه سؤال تكراري نپرسيم. مصاحبه را با صحبت درمورد تجربه روزنامه‌نگاري‌اش در «رويش» شروع كرديم و پيش رفتيم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;برويم سراغ برنامه «مثلث شيشه‌اي». داستان «برنامه من»، «مهمان من» و اين من من كردن‌ها چيست؟ &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;شايد اين موضوع فقط در 10 برنامه شب شيشه‌اي بود كه گفته شد و بعد از آن ديگر نگفتم. كما اينكه خودم معتقدم اين برنامه من است ولي به‌خاطر بازخوردهاي منفي‌اي كه داشت، تكرارش نكردم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;چرا معتقديد اين برنامه شماست؟ &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;چرا شما معتقديد كه برنامه من نيست؟ اتفاقا همين‌طور است. در تمام برنامه‌هاي‌گفت‌وگوي زنده استاندارد، آن برنامه با مجري‌اش شناخته مي‌شود؛ مثلا مي‌گويند گفت‌وگوي فلاني با... به‌هر حال هر كس يك امضايي پاي گفت‌وگويش دارد. الان اين گفت‌وگوي مجيد توكلي است با رضا رشيدپور.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;آره ولي من كه نمي‌توانم بگويم اين مجله من است.&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;مجله شما نيست ولي گفت‌وگوي شماست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;خب ،پس فرقي نمي‌كند؟ &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;براي اينكه شما سردبير مجله‌ات نيستي. مدير مسؤول مجله‌ات نيستي. شما يك گفت‌وگو كننده هستي. پس در برنامه چون تهيه‌كننده خودت هستي، مي‌گويي برنامه من؟ يك بخش از برنامه را من تهيه مي‌كنم به اتفاق محمد قنبري ولي به‌هر حال گفت‌وگوكننده من هستم و اين اعتقاد شخصي من است ولي چون احساس كردم مردم هم اين كار را زياد دوست ندارند، ديگر تكرار نكردم اما همچنان بر اين قضيه معتقدم. اين برنامه من، از مالكيت نمي‌آيد، من از محتوا مي‌آيد، از امضا مي‌آيد. خب، همين بازخوردهاي منفي باعث مي‌شود به برنامه لطمه وارد شود. ببين، در كل ما ايراني‌ها اين‌طوري هستيم. همه من هستيم ولي هيچ‌وقت، من مقابلمان را قبول نمي‌كنيم. مي‌گوييم من منم، تو من نيستي. هر كس به منيت خودش اعتقاد دارد ولي وقتي طرف مقابلش مي‌گويد.من هم منم، آن را قبول نمي‌كنيم. يك مقدار قد هستيم. چه ايرادي دارد آخر. در اين محيط فرهنگي، اين‌طرز تفكر، مال من است. اين گفت‌وگو مال من است.من معتقدم برنامه «مردم ايران سلام» برنامه رضا شهيدي‌فر است. «كوله‌پشتي» برنامه فرزاد حسني است. «دو قدم مانده به صبح»، برنامه صالح علاء است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;آره، ولي چه لزومي دارد مجري اين جمله را مدام بازگو كند؟&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt; بالاخره يك جايي بايد روي اين داستان تاكيد شود كه يك بحث جديد باز شود. من ايرادش را نفهميدم. مردم مثلا گفتند «اين پسره پررو شده» . آخر من كه نگفتم تلويزيون مال من است، شبكه‌ها مال من است، حتي نمي‌گويم اين برنامه مال من است. مي‌گويم اين برنامه من است. اين گفت‌وگوي من است. اين امضاي من است. من منظورم اين بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;اين «من بودن» در شغل‌هاي ديگرت هم وجود دارد؟&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt; اصلا اين‌طوري كه شما از«برنامه من گفتن»من تعبير مي‌كنيد درست نيست. اگر قرار بود بقيه نظر ندهند كه تشكيل اتاق فكر براي برنامه‌هاي شيشه‌اي معني نداشت. ما از همان «عبور شيشه‌اي» اتاق فكر داشتيم. اعضاي اتاق فكر چه كساني هستند؟ يك بخش از استادان دانشگاه هستند، بخشي هم از برنامه‌سازهاي تلويزيون. بخشي از خبرنگارها و يك بخش هم از مسؤولان محترم گروه اجتماعي شبكه تهران كه همه مي‌نشينيم دور هم و بحث مي‌كنيم كه چه ميهماني باشد بهتر است و چه بحثي صورت بگيرد بهتر است. اگر من از ابتدا قائل به اين بودم كه هيچ‌كس دخالت نكند و فقط نظر خودم باشد، اصلا اتاق فكر تشكيل نمي‌دادم. و....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-22-pid-109.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;ادامه مطلب....&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Jun 2008 23:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hashiesiah&amp;postid=258</comments>
<dc:creator>hashiesiah</dc:creator>
<guid>http://hashiesiah.blogfa.com/post-258.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خداحافظی ایتالیا و پایان جام ملت های اروپا</title>
<link>http://hashiesiah.blogfa.com/post-257.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#990000 size=3&gt;به جای تیتر:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;دیگی که برای ایتالیا نمی جوشه....می خوام سر سگ توش بجوشه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درست همین امشب، بوفون می توانست به یک قهرمان تبدیل شود و&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://d.yimg.com/us.yimg.com/p/ap/20080622/capt.0a9d14a6db0a49f4b5621a196bcaddcd.soccer_euro_2008_spain_italy_eur402.jpg&quot; align=left border=0&gt; این همان چیزی بود که لحظه نواختن ضربات پنالتی،آرزویی بود که تحقق پیدا نکرد.آرزویی که حالا تبدیل به یک وداع تلخ با جام اروپا شد.جامی که دیگر بدون حضور ایتالیا برای من و همه هوادار های لاجوردی پوش معنایی ندارد.جام بدون ایتالیا یعنی لحظه مرگ برای فوتبال دنیا.امشب اسپانیا بازی را برد تا به دنیا نشان بدهد،از فردا مسابقات فوتبال بدون ایتالیا هیچ لذتی ندارد و این یعنی تلخ ترین لحظه برای مستطیل سبز اتریش و سوپیس.&lt;BR&gt;امشب ایتالیای محبوب ما بعد از آن احیای دوباره در بازی با فرانسه، در اولین بازی حذفی‌اش با اسپانیای قبراق و زهردار جنگید و با جام خداحافظی کرد.راستش بازی خوبی نبود.نه ایتالیا بازی همیشگی اش را به نمایش گذاشت و نه ماتادورها توانستند لقب پیروز واقعی را برای خودشان از این بازی به یادگار ببرند.امشب نه دی روسی حال و احوال خوبی داشت و نه دونادونی توانسته بود ترکیبی را وارد زمین کند تا میانه زمین را از ماتادورها بگیرد.چقدر امشب و قبل از بازی،حس و حال بازی فینال جام جهانی گذشته را داشتم.جایی که ایتالیا با اقتدار فرانسه را برد تا قهرمان جهان شود.آن شب وقتی داشتیم بازی را در خانه امیر می دیدم،درست موقع پنالتی ها برق رفت و به خیابان زدیم.شب عجیبی بود.ضربات پنالتی بازی را در روزنامه شرق دیدیم و هورا کشیدیم و بالا و پاپین پریدیم.و چه قدر امشب یاد آن لحظه ها افتادم.خدا می داند این لحظه ها ،دل پیرویی که در دقایق پایانی بازی با یک حرکت همه ما را به یاد بازی های رویایی اش در جام جهانی ۹۴ انداخت چه حس و حالی دارد.یا دونادونی که تیم را برای قهرمانی آماده کرده بود.یا دروسی یا گتوزو و یا....بوفون.شاید بوفون هیچ وقت خودش را نبخشد.او می توانست امشب سوپرمن لاجوردی ها و میلیون ها هوادارش باشد ولی حیف که این ستاره بزر گ ایتالیا،اینگونه با جام خداحافظی کرد....&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#000066 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;تکمله&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;:یک طرفدار واقعی،هیچ وقت از حمایت تیمش نا امید نمی شود.به امید قهرمانی مردان ایتالیا در جام جهانی دو هزار و ده...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 00:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hashiesiah&amp;postid=257</comments>
<dc:creator>hashiesiah</dc:creator>
<guid>http://hashiesiah.blogfa.com/post-257.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قهرمان شدیم...همین</title>
<link>http://hashiesiah.blogfa.com/post-256.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 300px; HEIGHT: 450px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://naghibi.30nema.com/pix/esteghlal.jpg&quot; align=right border=0&gt;يك&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;:قهرمان شديم و اين درست مثل پيروزي هاي گذشته مان، ذوق و شوقي معمولي داشت و روي حساب و كتاب حركت كرديم.قهرمان شديم.جام را بالاي دستمان گرفتيم و فرياد زديم و بالا و پائين پريديم،ولي در همان جايي كه برايمان مشخص كرده بودند.يعني سكوي تماشاگران. نه كمي اين طرف تر و نه كمي آن طرف تر.&lt;BR&gt;بعد از سوت پايان بازي نه هوچي گري كرديم و نه از نرده ها ،مثل كانگورو به داخل زمين مسابقه ريختيم و نه...ولي قهرمان شديم و هيچ كدام از اين كارها را نكرديم.راستش انگار لذت بيشتري داشت وقتي ما اين بالا نشسته بوديم و يك صدا ،نواي قهرماني سر مي داديم و آن پايين مي ديديم تيم محبوبمان جام قهرماني را بالاي سرش گرفته و همينطور كه به ما نگاه مي كند،با دست اشاره مي كنند تا برايشان دست بزنيم و هورا بكشيم.راستش هر چه فكر مي كنم اين درست تر بود.نمي دانيد چه لذتي داشت وقتي از آن بالا علي منصوريان را ديديم كه همينطور كه روي دوش هوادارش نشسته،دستانش را به سمت بالا گرفته و براي ما كف مي زند و ما اين بالا هر چه در توان داشتيم، گذاشتيم تا بازيكن قديمي مان كه سابقه  بازي اش در استقلال بر مي گردد به16 سال پيش،با خيال آسوده و روحيه اي بالا از مستطيل سبز خداحافظي كند.همه اين لذت ها را، ما ديروز يك جا نصيب خودمان كرديم.همه همه اش را.درست مثل لذت سر كشيدن يك ليوان آب زرشك در وسط گرماي طاقت فرساي استاديوم كه هم از شدت يخ بودنش،شش هايت حال مي آيند،هم مزه ترش بودنش تو را به وجد مي آورد و هم كل يوم،حالت جا مي آيد، نصيبمان شد.&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دو&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;:آن روز قبل از شروع مسابقه وقتي وحيد طالب لو در تنهايي خودش و در لحظه اي كه كسي توجه نمي كرد،دور خودش چرخيد و بر زمين نشست و دستانش را به سمت آسمان بالا برد،مطمئن شدم كه قهرمان مي شويم.مخصوصا وقتي بغل دستي ام را مي ديدم كه مدام دستانش به سمت آسمان است و هر چند دقيقه يك بار فرياد ميزند:&quot;بلند بشويد...تيم نياز به تشويق داره&quot; و اين همان چيزي بود كه استقلال در اين دوره ليگ كمتر به خودش ديده بود.همدلي و يكرنگي تماشاگران آبي كه ديروز هر چند دير آمدند،ولي قهرماني استقلال را پررنگ و درخشان كردند&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;سه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;:اما حالا مي فهمم كه چرا در بازي استقلال و پرسپوليس،تعداد تماشاگران ما كمتر است.جوابش يك دودوتا چهارتاي ساده است.ما استقلالي ها كل يوم تنبل هستيم.يكي اش خود من و همه آن 90 هزار نفري كه دوشنبه در جشن قهرماني استقلال شركت كرديم.كاملا خونسرد و با اعتماد به نفس بالا يكي دو ساعت مانده به شروع بازي وارد استاديوم مي شويم و بعد از يك همراهي كلي با فضاي ورزشگاه،مسابقه را تماشا مي كنيم و اين تمام ماجرا است.دليلش&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 245px; HEIGHT: 160px&quot; height=846 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://khosrownaghibi.persiangig.ir/image/DSC00323.JPG&quot; width=1315 align=left border=0&gt; هم اين است كه هيچ استقلالي حالش را ندارد از خوابش بزند و بارو بنديلش را جمع كند و صبح الاطلوع برود و زير آفتاب داغ  بنشيند تا مثلا 10 ساعت بعد، بازي را ببيند.البته مثل بازي دوشنبه كه خب، فرق مي كند.مي دانستيم قهرمان مي شويم.عين آن 90 هزار نفر مي دانستيم و تهران بوي قهرماني استقلال را مي داد. هر كجا را كه نگاه مي كرديم آبي بود.همه جا.حتي آسمان تهران ،كه هيچ وقت آن را به اين آبي اي نديده بودم.&lt;BR&gt;تكمله:از دوستاني كه اين يادداشت را مي خوانند تقاظا مي كنيم،يكي دو روز مانده به مهلت ارسال اسامي بازيكنان به كنفدراسيون فوتبال آسيا،از طريق پيام كوتاه به ما اطلاع بدهند.چون بازهم امكان دارد فراموش كنيم.به هر حال كارهاي مهمتري هم داريم.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#000099 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;بچه هایی که توی عکس می بینید:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;به ترتیب از سمت راست:خسرو نقیبی،خودم،محمد علی سعیدی و در بالای عکس:نیما حسنی نسب&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Jun 2008 08:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hashiesiah&amp;postid=256</comments>
<dc:creator>hashiesiah</dc:creator>
<guid>http://hashiesiah.blogfa.com/post-256.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرواز را به خاطر بسپار آقای قطبی</title>
<link>http://hashiesiah.blogfa.com/post-255.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اينجا فرودگاه امام خميني است.عقربه هاي ساعت عدد 3 را نشان مي دهد.جاي خوبي است.هواي&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 286px; HEIGHT: 208px&quot; height=146 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media.farsnews.com/Media/8611/ImageReports/8611020665/12_8611020665_L600.jpg&quot; width=349 align=left border=0&gt; خنك و دلچسب در يك نيمه شب بهاري.مردم با ساك هاي چرخ دارشان از ماشين هاي مدل بالا پياده مي شوند و هركدام به سمت اقوامشان مي روند.خوش و بشي مي كنند و با لبخندي وارد سالن انتظار مي شوند.مسافرين فرودگاه انگار خيلي هم احساس تنهايي نمي كنند.هر كدامشان،حداقل چندين نفر از دوستان و آشنايشان آمده اند تا نظاره گر رفتنشان باشند.حس خوبي است.نيم دانم تا به حال تجربه اش كرديد يا نه.&lt;BR&gt;اما درست كمي آن طرف تر چهار پنج نفري كنار ميله هاي درب خروجي فرودگاه ايستاده اند و منتظر افشين قطبي هستند.منتظر مردي هستند كه همين يك هفته پيش يكي از پرطرفدار ترين تيم هاي فروتبال آسيا را قهرمان ليگ كشورش كرد.عقربه هاي ساعت جلوتر مي رود و بر تعداد اين چهار پنج نفر اضافه نمي شود.هيچ كس نمي تواند با اين حس و حال و فضا  تصور كند،اين چهار پنج نفر كه حالا تبديل شده اند به شش نفر،منتظر مردي هستند كه تمام آمال و آروزهاي خيلي از مردم كشورشان را به سرانجام رسانده.هيچ كس نمي تواند تصور كند كه افشين قطبي با آن هم هياهو و شور و شوق مثال زدني اش،هنگامي كه قرار است در لحه اي تلخ و به ياد ماندني،ايران را ترك كند،همين 6 نفر مراسم بدرقه اش را اجرا كنند.ولي نيازي به تصور نبود و اين درست عين واقعيت بود.عقربه هاي ساعت همچنان پيش مي رود كه اتوموبيل مشكي رنگ مقابل پايمان مي ايستد.حبيب كاشاني پياده مي شود.همان 6 نفر مي آيند و دور ماشين حلقه مي زننتد تا افشين قطبي يا همان امپراتور فوتبال به همراه همسرش از ماشين پياده شوند.قطبي همينطور كه به اطرافش نگاه مي كند با لباسي قرمز رنگ از ماشين پياده مي شود و با همان 6 نفر سلام و احوالپرسي مي كند.چند نفري از كنار ماشين رد مي شوند و با اشاره قطبي را نشان مي دهند.اما قطبي همچنان به اطرافش نگاه مي كند.اصلا از آن مرد هميشگي كنار زمين مسابقه خبري نيست.انگار نه انگار كه هيمن دوهفته پيش بعد از گل محسن خليلي به سپاهان دو متر به هوا پريد و به سمت بازيكنش رفت و در آغوشش آرام گرفت.هوا كمي خنك تر مي شود و حالا ديگر معلوم است كه قطبي و همسرش در آرام ترين شكل ممكن قرار است ايران را ترك كنند.چند نفر از خبرنگار ها دو رقطبي مي آيند و سوال هايي مي پرسند كه قطبي حوصله پاسخ دادنش را ندارد.يوروم قطبي هم گوشه اي ايستاده و نظاره گر است.كمي آن طرف تر افشين قطبي ساك چرخدارش را گرفته و همينطور كه به زمين مي كشد به سمت گيت پرواز حركت مي كند.يكي دونفري مزاحمش مي شوند و امضا مي خواهند.قطبي انگار حوصله هيچكس را ندارد.همين جا است كه صدايي از پشت سر قطبي را ميخكوب مي كند:&quot;پسرم،اميدوارم روزي به همه آن چيزي كه مي خواهي برسي&quot;..پير زن اين جمله را به قطبي مي گويد و مي رود و فقط چشمان خيس قطبي است كه از پشت نظاره گر رفتن پير زن است.قطبي مات و مبهوت به دور دست نگاه مي كند و با دستمال، چشمانش را پاك مي كند.مي رود به سمت گيت و خبرنگاري صدايش مي زند:&quot;آقاي قطبي مقابل دوربين ما دست تكان مي دهي؟&quot;،قطبي همينطور كه دست همسرش را گرفته،نگاهي به دوربين مي كند و با چشماني نمناك دستي تكان مي دهد به نشانه خداحافظي و به سرعت رو بر مي گرداند تا اينجا تنها همسرش باشد كه با دستمال سفيد چشمان قطبي را پاك مي كند.قطبي از گيت عبور مي كند و اين درست زماني  است كه ميليون ها نفر در خوابي لذت بخش به سر مي برند.قطبي در اوج تنهايي و بدون بدرقه حتي يكي از طرفدارانش،حتي يكي از بازيكنانش ايران را ترك كرد تا حالا فقط خاطره هاي روزهاي خوب از او باقي بماند.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 15:18:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hashiesiah&amp;postid=255</comments>
<dc:creator>hashiesiah</dc:creator>
<guid>http://hashiesiah.blogfa.com/post-255.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ملاقات با آقای قطبی</title>
<link>http://hashiesiah.blogfa.com/post-253.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;همیشه همینطوری بوده.درست وقتی می خواهی جایی باشی که باید،همه چیز مثل ترافیک و دعوا با&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 305px; HEIGHT: 447px&quot; height=360 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media.farsnews.com//Media/8702/ImageReports/8702141138/18_8702141138_L600.jpg&quot; width=257 align=left border=0&gt; راننده و کلی دلیل مزخرف دیگه پشت سر هم می شود تا تو به کارت نرسی.دیشب احسان sms زد كه صبح زودتر بيا كه كارهامون رو انجام بديم چون ساعت 11 افشين قطبي مي ايد درفتر مجله.خيلي خوشحال شدم.چون اين آخرين ديدار با افشين قطبي بود.مردي كه بسيار دوستش داشتم و امروز تازه فهمديم مردي از ميان ما رفت و فوتبال ما را تنها گذاشت كه سال ها بايد حسرت امروز و رفتن او را بخوريم.&lt;BR&gt;دير رسيدم.مثل هميشه و كلي اتفاق افتاد كه دير رسيدم.وارد دفتر مجله شدم.شلوغ بود.همه بچه ها آمده بودند و افشين قطبي در ظلع شرقي ميز نشسته بود و به سوال ها پاسخ مي داد.نفهيمدم زمان چقدر گذشته بود ولي همينطور كه به صورت قطبي خيره شده بودم،صندلي را برداشتم و آرام كنارش نشستم.همينطور نگاهش مي كردم و چند دقيقه اي محو او بودم.بچه ها سوال مي پرسيدند.او هم جواب مي داد.تا شوك عجيب و غريبي همه بچه ها را گرفت.قطبي شروع كرد درباره رفتنش حرف زد.درباره اينكه حالا چقدر دلش براي ايران،پرسپوليس،بازيكنانش تنگ مي شود.قطبي همينطور كه حرف مي زد،نگاهي به شيشه روي ميز كرد و اشك از چشمانش خارج شد.قطبي حالا شده بود همان مربي كه لقب مرد بزرگ مناسب او است.&quot;حالا يك كمي ايراني شدم&quot; اين جمله قطبي براي وقتي بود كه با دستمال چشمان خيسش را پاك مي كرد.افشين قطبي حسابي احساساتي شده بود.وقتي از او پرسيدم چه كسي را براي سرمربيگري پرسپوليس به كاشاني پيشنهاد داده است با كمال فروتني گفت:&quot;به آقاي كاشاني گفتم اگر مربي ايراني مي خواهد،فقط حميد استيلي مناسب است.چون حميد چند سالي است كه براي پرسپوليس زحمت كشيده و حالا اين حق او است&quot;...جمله هاي قطبي تمام مي شود و ياد مصاحبه هايي كه استيلي بر عليه قطبي توي اين مدت انجام داده بود مي افتم و تاسف خوردم براي حميد استيلي.&lt;BR&gt;حالا قطبي عكس يادگاري اش را با بچه هاي مجله مي اندازد و مي خواهد برود.توي بلوار گلشهر هر كسي كه رد مي شود درباره ماندن يا نماندن قطبي حرف مي زند.انگار همه مي خواهند او بماند.من استقلالي را بگو.فكرش را نمي كردم روزي آنقدر مربي پرسپوليس را دوست داشته باشم كه با او عكس يادگاري بگيرم.وقتي همين جمله را به قطبي گفتم،دستم را فشار داد و گفت:&quot;اين همان هدفي بود كه من توي فوتبال دنبالش بودم.خيلي خوشحالم كه اين حرف را مي زني&quot; و رفت سوار ماشين شد و رفت.افشين قطبي رفت تا قبل از طلوع آفتاب فردا،تهران را به مقصد امارات ترك كند.او رفت تا مربي گري تيم الوصل را بپذيرد.رفت و فوتبال ايران باز دوباره بي فرهنگ شد.خداحافظ قطبي بزرگ.&lt;BR&gt;پي نوشت:من يك استقلالي دو آتيشه ام.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 May 2008 09:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hashiesiah&amp;postid=253</comments>
<dc:creator>hashiesiah</dc:creator>
<guid>http://hashiesiah.blogfa.com/post-253.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سه روز به یادماندنی در آلاشت</title>
<link>http://hashiesiah.blogfa.com/post-251.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;            &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 399px; HEIGHT: 323px&quot; height=269 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.iranews.info/news/majid87.jpg&quot; width=472 align=middle border=0&gt;          &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بی نظیر بود.شاید یکی از رویایی ترین سفرهای زندگی ام را رفتم.هنوز گیج گیجم و نمی دانم الان توی این خراب شده(تهران) چه کار می کنم.چهارشنبه به دعوت انجمن فیلم کوتاه ایران(محمد شیروانی) برای حضور در اولین کمپ فیلم کوتاه ایران به راه آهن رفتم تا به روستای آلاشت برویم.اینطور که شنیده بودم آلاشت روستایی است در بالاترین نقطه فیروزکوه.چیزی توی مایه های بالای سواد کوه و یک همچین چیزی.صبح،ساعت ۸ همه ۱۲۰ نفر در راه آهن قرار داشتیم.من هم با پژمان بازغی جلوی در راه آهن قرار داشتم.زسیدم و انگار او زودتر از من رسیده بود.بقیه هم یکی یکی آمدند.همه فیلم کوتاه سازها بودند.فقط از جماعت بازیگر،پژمان آمده بود و هانیه توسلی.البته پژمان ۴فیلم کوتاه ساخته و خودش جز انجمن بود.شهرام شاه حسینی که آخرین فیلمش کلاغ پر بود به ما ملحق شد.پرند زاهدی و آرش رمضانیان را هم اضافه کنید تا جمع ۶نفره مان جور شود.&lt;BR&gt;رفتیم و سوار قطار شدیم و در کوپه ای نشستیم.این شد که از ابتدای سفر،پژمان،هانیه،من،پرند و آرش و شهرام تا انتهای سفر با هم بودیم.۶ ساعتی توی راه بودیم تا رسیدیم و جایی نهار زدیم و بعد راه افتادیم و آن قدر بالا رفتیم تا رسیدیم به آلاشت.بی نظیر و رویایی بود.همه جا را مه گرفته بود و این همان چیزی بود که آرزو بود.در بالاترین نقطه کوه،درست این طرف و آن طرف جنگل و مه و گاو و اسبی که مارا دیوانه کرده بود.همان ابتدا همه گی بریدیم.من و پژمان و شهرام و آرش که چادر را انتخاب کردیم.لذت خواب در چادر آن هم در چنین جایی رویایی بود.هانیه و پرند هم در سوپیت.و این شد آغاز سفرمان در روستایی به نام  آلاشت.قرار بود محل اسکانمان هم در چادر باشد هم آن هایی که سختشان است در سوپیت باشند.باورتان نمی شود که چقدر بهمان خوش گذشت.در آن جا نه خبری از احمدی نژاد بود نه از گرانی برنج.نه صحبت از بنزین بود و نه حرفی از گرانی مسکن و افشین قطبی و استیضاح وزیر بازرگانی.شب اول وقتی مراسم آپینی آلاشتی ها تمام شد،درست ساعت ۱۱ بود که خودم را در روستا و در میان مه و جنگل گم کردم.قدم زدم و این بهترین لحظه زندگی بود.همه جا پر بود از مه.صدای گاوها مدام به گوش می رسید.آن قدر رفتم تا یک جوانی که سوار بر موتور بود من را با خودش به محل اسکانمان رساند.شب دوم هم که رفتیم و بالای کوه در رصد خانه ماه را دیدیم.کف کرده بودم از این همه زیبایی و خدایی را شکر می کردم که من را لایق دیدن چنین فضایی دانسته.در طول روز هم ۶ نفری می رفتیم و خوش می گذراندیم.می زدیم بیرون و بساط آتیش به پاه می کردیم و چایی می خوردیم و....&lt;BR&gt;همه این سه روز آن قدر رویایی بود که وصفش سخت و به زبانم نمی آید.خیلی دوست دارم عکس هایی که گرفتیم را اینجا بگذارم.البته اگر بشود.فقط این را می دانم که توی این ۴۰،۵۰ جشنواره که رفتم،این کمپ و این سفر،یک لحظه اش به همه آن ها می ارزد.فقط و تنها این سفر یک اشکال داشت.آن هم حضور مجید مجیدی که در روز آخر آمد.توی این جمع باحال و بی ادعا حضور او بدترین چیزی بود که می شد حس کرد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 May 2008 16:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hashiesiah&amp;postid=251</comments>
<dc:creator>hashiesiah</dc:creator>
<guid>http://hashiesiah.blogfa.com/post-251.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی حاتمی کیا موتور سوار می شود</title>
<link>http://hashiesiah.blogfa.com/post-250.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اصلا انگار امسال سال نو آوری و شکوفایی است.هیچ چیزش سر&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 136px; HEIGHT: 206px&quot; height=320 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.30nemairan.com/images/news/News_Cinema_4/HatamiKia_2.jpg&quot; width=224 align=left border=0&gt; جایش نیست لامذهب.پر است از نوآوری.از دعواهای سیاسی گرفته که مدام همدیگر را می کویند و این آخری پا توی کفش خاتمی بزرگ کردند بگیرید تا دعواهای ورزشی که مدام این و آن از هم شکایت می کنند.وضع اقتصاد هم که حسابی در حال شکوفایی است.تا دیروز که فقط گوجه را باید می رفتیم و از محله خانه رپیس جمهور می خریدیم،از فردا برنج را هم باید برویم و از آن جا تهیه کنیم.البته اینطور که معلومه قراره حوالی نارمک یک فروشگاه زنجیره ای بزنند که دیگر همه خریدمان را از آن جا با قیمت مناسب انجام بدهیم.این از این.&lt;BR&gt;داستان دیگر هم بر می گردد به اوضا و احوال آشفته و به هم ریخته من در این مدت که فرصت نکردم یک سری به این پاتوق خاکستری بزنم.به هرحال داستان دارد که بماند برای بعد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اما از همه این ها گشته همه این ها را گفتم تا مقدمه ای باشد برای این جای داستان.امشب جشن کانون کارگردانان سینما بود که در باشگاه انقلاب برگزار شد.به هر حال مثل سال گذشته به همراه برو بچز رفتیم.نکته ویژه ای که به اون صورت نداشت.همه چیز تقلیی بود از مراسم سال گذشته البته کمی ضعیف تر.فقط هم اینکه ۹۰ درصد سینماگران سینمای ایران دور هم جمع شده بودند در نوع خودش جالب بود.از کیمیایی و تقوایی و فرمان آرا بگیرید تا حاتمی کیا و صدرعاملی و تهمینه میلانی.تا پرویز شهبازی و مهدی کرم پور و سیروس الوند.خلاصه اینکه جمع جالبی بود.باز هم همه این ها را گفتم تا به نکته اصلی قصه برسم.آخر مراسم وقتی به همراه یکی از بچه ها سوار ماشین شدیم تا حرکت کنیم،دیدم حاتمی کیا هدیه به دست در حال گز کردن در محوطه باشگاه انقلاب است.اولش فکر کردیم وسیله نیاورده.به محمد گفتم برو کنارش تا بگیم تا مسیری برسونیمش.اما در همین لحظه بود که حاتمی کیا کنار یک موتور ایستاد.هدیه اش را روی صندلی موتور گذاشت.قفل زنجیر موتور را باز کرد.کلاه کاسکتش را سرش کرد و حرکت کرد.مات و مبهوت فقط داشتیم این صحنه را تماشا می کردیم.واقعا حاتمی کیا آدم عجیبی است.پیچیده است.معلوم نیست چگونه به زندگی پیرامونش نگاه می کند.این عجیب بودن و پیچیدگی کاملا در فیلم هایش هم مشهود است.&lt;BR&gt;یادم می آید ده دوازده سال پیش،پدرم به خانه آمد و گفت حاتمی کیا را دیدم که به همراه دخترش سوار بر موتور گازی بودند.از آن روز گذشت تا امشب که....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 May 2008 21:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hashiesiah&amp;postid=250</comments>
<dc:creator>hashiesiah</dc:creator>
<guid>http://hashiesiah.blogfa.com/post-250.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ترانه علیدوستی ،گلشیفته فراهانی و مانی حقیقی برای اصغر فرهادی بازی می کنند....</title>
<link>http://hashiesiah.blogfa.com/post-249.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;زیاد حرف خاصی نیست.توی این اوضای وانفسا حوصله نوشتن هم نمی آید.اما توی این یکی دو روز خبر خوبی بود وقتی دو تا از کارگردان هایی که بهشان اعتقاد دارم مشغولند و قرار است تا یکی دوهفته آینده کلید بزنند.یکی بیضایی و یکی اصغر فرهادی.دیروز که  علنی منتشر شد بازیگران فیلم بیضایی چه کسانی هستند.حسام نواب صفوی،شقایق فراهانی،مژده شمسایی،میرطاهر مظلومی،سحر دولتشاهی،مهرداد ضایی و....اما این طرف میدان هم اوضاع خوب است.هنوز به صورت رسمی اعلام نشده ولی فرهادی برای فیلم جدیدش(درباره الی) با ترانه علیدوستی،صابر ابر و گلشیفته فراهانی بسته تا در این فیلم جدیدش به ایفای نقش بپردازند.تا اینجای کار حضور این سه بازیگر که نشان از یک فیلم خوب دیگر مثل چهارشنبه سوری را می دهد.حضور ترانه علیدوستی و گلشیفته فراهانی درکنار هم اتفاق خوبی است.اما انتخاب بازیکر چهارم این فیلم   کمی عجیب و غریب است.مانی حقیقی کارکردان فیلم سینمایی کنعان انتخاب فرهادی برای ایفای یکی از نقش ها است.به هر حال باید منتظر نشست تا «درباره الی» ساخته شود.تا همین جای کار بماند تا بعد.کرکره این کافه تا نصفه آمده پایین.یک همت عالی می خواهد که دوباره چراغ کافه روشن بشه و کرکره تا آخر بره بالا.... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Apr 2008 09:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hashiesiah&amp;postid=249</comments>
<dc:creator>hashiesiah</dc:creator>
<guid>http://hashiesiah.blogfa.com/post-249.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهاریه</title>
<link>http://hashiesiah.blogfa.com/post-248.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;آسمان سیاه و سفید است.با ابرهای آشوب زده و نم نم باران.با ترنم نسیم بهاری و اینکه هنوز در این&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 227px; HEIGHT: 285px&quot; height=392 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2007/03/254846_orig.jpg&quot; width=243 align=left border=0&gt; سن و سال هم بارش باران برایم عاشقانه است.به خصوص آن باران هایی که هم هست-چون می بارد-هم نیست-چون خیس نمی شوی-چه حالی.چه رویایی است این بهار.اسفند ماه است.آسمان کدر تر و کدر تر می شود.تونل اول را رد می کنم٬تونل بعدی آسمان سرد است.برف پاک کن کا رمی کند و می روبد برف های نشسته بر رو ی شیشه را.بخار می کند.مه همه جارا گرفته.چالوس که می گویند اینجاست.چپ و راست هردو سفید شده اند.هیچ فرقی نیست.ماشین ها زنجیر وار می روند که مبادا سر بخرند به ته دره و ما هم می ترسیم.می خواهم بهار را ببینم.وعده کردن با خود کار سختی است.ولی با خودم وعده کردم امسال پول جمع کنم.از همان ۱۰۰۰ تومانی که پدربزرگ لای قرآن می دهد تا بی بی جان که دارو ندارش همان ۱۰۰ تومانی است که پیشکش می کند.وعده کردم امسال بهتر از پارسال باشد.به خدا وعده کردم و کاری به کار هیچکس ندارم.خسته شدم از بس امسال خوب و بد را با هم چشیدم.از مرگ و میر ها خسته شدم.باورم نمی شد وقتی مهران قاسمی در خاک آرام می گرفت.باورم نمی شد وقتی اشک ها زجه های خانواده ی داغدار مهران را می دیدم.مخصوصا سارای عزیز که چقدر صبور بود.عزرائیل امسال سنگ تمام گذاشت.با عزرائیل هم وعده کردم امسال کاری به کارمون نداشته باشه.این جوری بهتر نیست؟&lt;BR&gt;بی خیال هست و نیست.ولی چقدر دلچسب اند این روزهای آخر سال.روزهای ماهی فروش های کنار خیابان با آن تشت های قرمز و سفیدشان.و شب های بیرون زدن چرخیدن لابه لای مردم.مرمی خسته که فقط راه می روند و غر می زنند.عین خیالشان نیست که &quot;باید بروند و گوجه را از کجا ارزان تر بخرند!!&quot; و فقط برای خودشان أواز می خوانند و سر می خورند توی مغازه ها و جیب هایشان خالی می شود.به خانه می آیم.سرو صداها همچنان گوشم را پر می کند از صدا.از ترقه تا دعوا.امسال چه خبر بود.در ذهن می گذرانم همه اتفاق ها را.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سفره کوچک هفت سین/و باز هم ادامه فیلمبرداری سلطان/بی پولی و تعارف/تهیه کننده/اخراجی ها و فروش سینما/لاریجانی به سفر می رود/همچنان انرژی هسته یا حق مسلم است/سازمان ملل و هاله ای از نور/تهیه کننده:محمدرضا شریفی نیا/ادامه فیلمبردرای/خرداد ماه و تولد من/باز هم مرگ/دلشکسته/کرج و علی روپین تن/شهاب حسینی/همدان/جشنواره فیلم کودک/افشین هاشمی/خبر های داغ/بیضایی و لبه پرتگاهش/رسول احدی/بیزینس/خبرگزاری فارس/سلطان همچنان ادامه دارد/روزنامه ورزشی و تیتر یک/روزنامه شرق توقیف شد/روزگار هم توقیف شد/سینما جای بهتری است/فیلم مستند/روزبه سجاری/افرا فیلم/نصف شب و مرغ بریان/سوزوکی به بهشت می رود/مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی/قسط شما آماده نیست!/بدهکار و طلبکار/مشاور کارکردان/فریاد فیلم/مسعود کیمیایی/سنتوری توقیف شد،به احترام سینما/مهری کرم پور و روز هفتم/خانواده دکتر ارنست/جشن دنیای تصویر ده ساله شد/بهرام بیضایی و افرا/دو قدم مانده به صبح/مشهد و امام رضا/دخیل/مرغزار کفتکوی دیکری،فریدون جیرانی و محمد رحمانیان/تینا پاکروان/و باز هم محمدرضا شریفی نیا/خون بازی/دی وی دی/اسکار و دربه دری/شهید مجید خدمت/پرونده توی شهرداری است/کمیسیون عمران/پول و پول و پول/فیروز کریمی/قالیباف:سینما آزادی را می سازم!/عزت انتظامی/رسول ملاقلی پور/فرودگاه مشهد و کارت پرواز/صابر ابر/به استقبال مسافری از ترکیه/حاج محسن و اشک های یک رفیق که بعد شد نا رفیق!/فری کثیف/محلات و یک خاطره دیگر/امین حیایی و نیلوفر خوش خلق/محمود احمدی نژاد، بنزین و کلی چیز های خنده دار/جشنواره فیلم فجر/سوزوکی/ویژه نامه عید/بدهکاری و طلبکاری/به خاطر ۳۰ هزار تومن رفق از دست رفت/برف و بوران بی نظیر/چتری برای دو نفر/تیزر جشنواره/میهمانی/مهدی محمدی و کربلا/سینما آزادی افتتاح شد/دنیای تصویر ۱۷ ساله توقیف شد/علی معلم و کوله باری از تجربه/چه کسی سینما را کشت؟/چهارشنبه سوری/لادن طباطبایی/قسط دوم بماند برای بعد از عید/مرغ سحر ناله سر کن....عید آمد&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Mar 2008 22:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hashiesiah&amp;postid=248</comments>
<dc:creator>hashiesiah</dc:creator>
<guid>http://hashiesiah.blogfa.com/post-248.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
